کالبدشکافي جريان منحرفي به نام «خوارج»

فتنه‌گرترين گروه تاريخ

اشاره

پس از پايان جنگ نهروان و قلع و قمع شدن گروهکي به نام خوارج به دست توانمند فاتح خيبر، جمله‌اي از اميرالمؤمنين(ع) شنيده شد که بر ابعاد تکان‌دهندة روش و منش اين گروه افراطي صحّه مي‌گذاشت: «فاني فَقَأتُ عين الفتنه»؛ چشم اين فتنه را در آورده و کور کردم. تصريح حضرت علي(ع) بر فتنه‌گر بودن اين گروه و فتنه‌گري آنان، خود دليلي روشن است تا در اين مقال به ابعاد فتنه‌گري خوارج پرداخته شود. اين‌که چرا حضرت علي(ع) از ميان خيل عظيم دشمنان خود، تنها از گروه خوارج با عنوان «فتنه‌گر» ياد مي‌کند، خود مي‌تواند محملي مناسب جهت «فتنه‌گرترين گروه تاريخ» ناميدن آنان باشد؛ چرا که در هيچ عصري به اندازه عصر اميرالمؤمنين(ع)، اسلام در معرض تهديدات و فتنه‌گري‌هاي گوناگون قرار نگرفته بود.

علي‌اكبر عالميان

«خوارج» در يک نگاه

خوارج جمع کلمة «خارجي» و در لغت به معناي خروج‌کننده و شورشگر است و در معناي عام و اصطلاحي، به کسي مي‌گويند که عليه امام برحقّ مسلمانان شورش کند، اما آنچه کلمه «خوارج» را معنا و هويتي خاص بخشيد، لُجنه و گروهي بود که بعدها به فتنه‌گرترين گروه تاريخ اسلام شهرت يافت. اعضاي اين گروه که از پس جريان جنگ صفين و در اعتراض به حکميت در برابر امام علي(ع) قرار گرفتند و با آن حضرت جنگيدند، داراي عقايد و آرايي هستند که بر متحجّر بودن و تمايل بر قشري‌گري و جمود فکري آنان صحه مي‌گذارد. آنان معتقد به عقايدي از قبيل: کافر بودنِ مرتکب گناه کبيره، کافر بودن نستجير بالله امام علي(ع) و لزوم تبرّي از ايشان، حرمت‌ پذيرش داوري غيرخدا و ... بوده و بر اين آراي سخيف و باطل خود اصرار مي‌ورزيدند. اين گروه بعدها به فرقه‌هاي گوناگون تقسيم شدند که عبارتند از: محکمةالاولي (فرقة حروريه)،‌ ازارقه (پيروان نافع بن الازرق)، نجديه (پيروان نجدة بن عامر حنفي)، صفريه (پيروان زياد بن الاصفر) و اباضيه (پيروان عبدالله بن اباض).1

خوارج؛ مولود «عصر تأويلِ پس از پيامبر» يا «عصر فتنه‌گري»

پس از رحلت نبي مکرم اسلام(ص) و غصب خلافت حضرت اميرالمؤمنين(ع)، جرياناتي روي داد که از دل اين جريانات، گروه فتنه‌گري به نام «خوارج» به وجود آمد. در محلّي به نام «سقيفة بني‌ساعده» جلسه‌اي به اصطلاح شورايي تشکيل شد تا به وضعيت جانشين رسول اسلام(ص) رسيدگي شود. تشکيل‌دهندگان اين جلسه، همان گروهي بودند که وقتي پيامبر در روز 18 ذي‌الحجه در منطقه غديرخم، علي(ع) را به عنوان جانشين خود معرفي کردند، نزد اميرالمؤمنين(ع) آمده و با جملة‌ «بَخٍّ بَخٍِّ لکَ يا علي لَقَدْ اَصْبحْتَ مَولانا وَ مولي کُلِّ مؤمِنِ و مؤمنة»2 به حضرت تبريک گفتند. جريان سقيفه به گروه‌گروه شدن مسلمين و چنددستگي آنان و شکل‌گيري احزاب گوناگون در جامعة اسلامي منتج شد. در اين زمان، عمدتاً سه گروه فعّال، جهت در دست گرفتن قدرت و خلافت تشکيل شد:

اول: گروهي بود که با دو خليفه و همکاري سعيد بن ابي‌وقّاص تشکيل شد. به اين حزب يا گروه، حزب «تَيْم و عَدي» گفته مي‌شد. شاخة نظامي اين حزب را خالد بن وليد اداره مي‌کرد.

دوم: گروه ابوسفيان يا همان «طُلَقاء». ‌طلقا جمع طالِقْ است. اين اصطلاح از فرمان پيامبر اسلام(ص) اخذ شد که پس از فتح مکه، خطاب به آل‌ابوسفيان و ساير مشرکين فرمودند: «اِذْهَبُوا انتم الطلقا»، برويد، شما جزو آزادشدگانيد.

سوم: گروه انصار - بدون اوس- به رهبري «سَعْدبن عُبادة انصاري» که رئيس «خَزْرَج» بود.3

اين سه گروه که در برابر حضرت امير(ع) ايستاده بودند، همواره از يک حزب و گروهي که به عنوان مخالف اين اضلاع سه‌گانة ‌فتنه‌گري به شمار مي‌آمد، هراس داشتند. گروه چهارم و مخالف احزاب سه‌گانه مذکور، گروه «بني‌هاشم» بود که افرادي نظير: عبدالله بن عباس، سهل بن حنيف، مقداد،‌ عمّار، عثمان بن حنيف، سلمان فارسي، ابوذر و شماري از صحابي‌هاي شکنجه ديده و پيرو واقعي پيامبر(ص) و اميرالمؤمنين(ع) شامل آن مي‌شد. اين گروه‌ها – غير از گروه بني‌هاشم – مصداق بارز فتنه‌گري و سرپيچي از فرامين پيامبر(ص) به شمار آمده و آغازگر «فتنه‌اي» بودند که جهان اسلام را با آسيب جدي مواجه ساخته بود. در سال 35 هجري و پس از آن که خلافت حضرت امير(ع) شروع شد، احزاب فتنه سه‌گانه مذکور، در قالبي جديدتر و با اهداف و اسامي تغيير يافته و البته نظام‌يافته‌تر، در برابر حضرتش قد عَلَم کردند.

ناکثين، قاسطين، ‌مارقين؛ فتنه‌گران تحول‌يافته

در خطبة شقشقيه، امام(ع) دربارة‌ مردمي که به درِ خانه‌شان آمده‌اند تا با حضرت بيعت کرده و ايشان را راضي به قبول خلافت نمايند،‌ اين‌گونه اتمام حجّت مي‌نمايد: «در اين بيست و پنج سال [خانه‌نشيني] جامعه به چهار خصلت منحرف از مکتب دچار شده است و اکنون اگر بنا بر آن است که شما با من همکاري و همراهي کنيد، جز اين نيست که بايد مشکلاتي را از سر بگذرانيد و حوادثي را ببينيد و با آن‌ها دست و پنجه نرم کنيد تا بتوانيم دوباره به همان اسلام اصيل .... باز گرديم.»

امام علي(ع)، در اين بيانات در لفافة‌ اشاره، قصد دارد تا حوادث و مشکلاتي را که حکومتش به دنبال خواهد داشت و با شناختي که از روحية‌ احزاب دارد، ‌بيان کند تا مردم دردمند بيست و پنج سال رنج کشيده را که به مدينه آمده‌اند و شمشير به دست گرفته‌اند و بر اثر قدرت آنان اکنون احزاب و سران احزاب به سوراخ‌ها خزيده‌اند، بعد از بيست و پنج سال در حالي که آگاه مي‌کند، محروم نکند.4 اما در هر حال، همان احزاب سه‌گانه، اين‌بار با موضع‌گيري خاص و تغيير شعار و فتنه‌گري تحول يافته، در برابر حضرت ايستادند. اين احزاب عبارت بودند از: ناکثين، قاسطين و مارقين؛ همان گروه‌هايي که حضرت رسول(ص)، پيش‌بيني مقابله حضرت علي(ع) با آنان را کرده بود: «تُقاتل الناکثين و القاسطين و المارقين»؛ تو با پيمان‌شکنان و ستمگران و خارج شدگان از دين‌خواهي جنگيد.5

1.ناکثين: گروه ناکثين افرادي بودند که ابتداء جزو بيعت‌کنندگان با حضرت علي(ع) بودند، اما پس از مدتي جزو دشمنان درجه يک حضرت شدند. بارزترين اعضاي اين گروه فتنه‌گر؛ طلحه و زبير بودند. آنان که خود از عاملان و محرّکان قتل عثمان بودند،‌ به بهانه خونخواهي عثمان، به مخالفت با امام علي(ع) پرداختند،‌ در حالي که علت اصلي مخالفت آنان، مسئله ديگري بود. زبير به طمع فرمانروايي عراق و طلحه هم در آرزوي حکمراني در يمن، به حمايت از حضرت و بيعت با ايشان همّت گماشتند،6 اما پس از آن‌که حضرت(ع) صراحتاً خواستة آنان را رد کرده و تأکيد کردند که «من افرادي را براي حکومت مي‌گمارم که به دين و امانتداري آنان مطمئن باشم و روحيات آنان را بشناسم.»7، در سلک مخالفان حضرت درآمدند و با راه‌اندازي جنگ جمل به رهبري عايشه بر ضدّ علي(ع)، موجب کشته شدن حدود ده هزار نفر از مسلمانان شدند و خود نيز در اين جنگ فتنه‌گرا به هلاکت رسيدند.

2.قاسطين: پس از اين‌که فتنة‌ «اصحاب جَمل» - ياران شتر – خوابيد و «اشرافيت» و «حسد» و «رقابت» هر سه در يک جا مدفون شد، دومين خطر متوجه حضرت شد و اين خطرِ «قاسطين» و باند «طُلَقاء» بود. قاسطين، ستمگراني بودند که به خاطر دنياخواهي، مقام پرستي و حسادت و کينه‌توزي نسبت به حضرت(ع)، به مخالفت با ايشان پرداختند. اين گروه به رهبري معاويةابن ابي‌سفيان و سربازي سربازاني نظير عمرو بن عاص، بُسر بنِ ارطاة، زياد بن اُبيه و ... يکي از بزرگ‌ترين مخالفان حکومت پنج‌سالة اميرالمؤمنين(ع) به شمار مي‌آمدند.

اين گروه فتنه‌گر، يکي از سهمگين‌ترين و خونبارترين جنگ‌ها را بر امت اسلامي تحميل نمود که به جنگ صفين معروف شد. در اين جنگ چهل و پنج هزار و به قولي نود هزار نفر از شاميان کشته شدند و بيست تا بيست و پنج هزار نفر از لشکريان علي(ع) به شهادت رسيدند.8 البته تلفات اين جنگ فقط منحصر به همين مقدار کشته نشد، بلکه توهين به کتاب خدا با بر سر نيزه کردن آن به دست معاويه و لشگريانش و تفکرات فتنه‌گرانه عمروعاص انجام شد که مصداق اتمّ و اکمل وهن اسلام به شمار مي‌رفت.

3.مارقين: پس از پايان جنگ صفين، مردم به سه دستة‌ مختلف تقسيم شدند:

دسته اول سربازان و فدائيان اميرالمؤمنين(ع) بودند که در خلوص نيت و فرمانبرداري محض از حضرت معروف بوده و از جان و دل مي‌جنگيدند. آن‌ها از زمان پيامبر(ص) علي را شناخته بودند و از گوهر وجود او جدا نمي‌شدند و از جان و مال و شخصيت‌ در راه او دريغ نداشتند.

دسته دوم کساني بودند که بنده دينار و درهم شده و دنيا را بر دين ترجيح مي‌دادند،‌ نماز را با علي(ع) مي‌خواندند و سر سفره معاويه مي‌نشستند.

دسته سوم کساني بودند که زاهد خشک و متعصّب جاهل و نابخرد بوده و علي و معاويه را به يک چشم نگريسته و با يک برخورد ناچيز، به هر دو بد مي‌گفتند و وقتي در جنگ صفين واقعة‌ حکميت پيش آمد، از هر دو تبرّي جستند. اين گروه خوارج يا مارقين بودند که صريحاً به علي(ع) گفتند که تو با اين صلحنامه کافر شدي و مرتد گشتي؛ توبه کن و مسلمان شو تا از تو اطاعت کنيم.9 حضرت(ع) اين گروه را «مارق» ناميده و فرمود: «يَمْرُقونَ مِن الدّين کما يَمْرُق السهم مِنَ الرّمِيَّةٍ»؛ چون تير پرتابي که از کمان برون مي‌پرد، «مارقين» از دين برون مي‌روند.

«مارِق» از ريشه «مَرَقَ» به معني پرتاب شدن است؛ تيري که به سرعت از کمان رها مي‌شود و به هدف نمي‌خورد. اين گروه در اثر اشتباهاتي که در ارزيابي جوّ اجتماعي داشتند، از جامعه و امت اسلامي به بيرون پرتاب شدند و به علت اين‌که نتوانستند مسائل روز را تشخيص بدهند، با يک موضع‌گيري غلط در مقابل رهبري ايستادند. به اين جهت امام(ع) به اين گروه لقب «مارق» - بي‌دنيا و از دين خارج‌شدگان – داد که اين مسئله،‌ حالت شتاب، دستپاچگي و کم‌بينشي آن‌ها را در مسائل رهبري و اجتماعي اسلام مي‌رساند.10

فتنه‌گري‌هاي اين گروه افراطي

گروه مارقين يا همان خوارج، انواع فتنه‌گري‌ها را در دوران حيات خويش، به ويژه در دوران نزديک به پنج‌سالة امير المؤمنين(ع) انجام دادند که به چند نمونة آن اجمالاً اشاره مي‌شود:

1. رسوايي حکميت

در جنگ صفين و در آخرين روزي که جنگ به نفع امام و به ضرر معاويه در حال اتمام بود،‌ معاويه با مشورت عمروعاص دست به نيرنگ ماهرانه‌اي زد. به پيشنهاد عمروعاص، قرآن‌ها بر سر نيزه رفت تا لشگر معاويه از هزيمت قطعي نجات يابد. لشگر معاويه فرياد برآوردند که اي مردم! ما اهل قبله و قرآنيم، بياييد آن را در بين خويش حَکَم قرار دهيم. اشعث بن قيس با ديدن اين صحنه از ميدان جنگ بازگشت و خطاب به حضرت گفت: شما مي‌گفتي ما به کتاب و سنت عمل مي‌کنيم، اکنون آن‌ها هم همين را مي‌گويند.

علي(ع) فرمود: اين‌ها صفحه و کاغذ قرآن را بهانه کرده، مي‌خواهند در پناه لفظ و کتابت قرآن، خود را حفظ کنند و بعد به همان روش ضد قرآني خود ادامه دهند. کاغذ و جلد قرآن، در مقابل حقيقت آن ارزش و احترامي ندارد. حقيقت و جلوة راستين قرآن منم. اين‌ها کاغذ و خط را دستاويز کرده‌اند تا حقيقت و معني را نابود سازد.11

اين بيان حضرت تأثيري در اشعث نداشت تا اين‌که نزديک به بيست هزار مرد جنگي شمشير به دست، نزد حضرت آمده و گفتند: ما عثمان را کشتيم چون به قرآن عمل نمي‌کرد، اکنون که اين طايفه [معاويه و اعوان او] حاضر به اطاعت قرآن هستند، چرا با آن‌ها جنگ کنيم؟ اگر تو هم به حرف وي گوش نکني، تحويل معاويه مي‌دهيم.12

حضرت(ع) در پاسخ فرمود:‌ اي قوم! شما مي‌دانيد اول کسي که به قرآن تسليم شد من بودم و از اول کار تاکنون، با اين قوم بر سر قرآن سخن مي‌گوييم، اما آن‌ها با اين حيله مي‌خواهند از دست ما رهايي يابند...»

اين مخالفان که بعدها به گروه خوارج معروف شدند، نه تنها وَقعي به سخنان حضرت ننهادند، بلکه ايشان را مجبور کردند تا به مالک‌اشتر دستور دهد تا دست از جنگ و حمله به معاويه بردارد. حضرت نيز چنين کرد و به مالک‌اشتر امر فرمود تا به خاطر حفظ جان مردم، دست از جنگ بکشد. با اتمام جنگ، بنابر خواست منافقانة‌ معاويه و يارانش، قرار بر آن شد تا قرآن حَکَم قرار گيرد. معاويه، عمروعاص را به عنوان نماينده و حَکَم از سوي خود قرار داد، اما وقتي حضرت امير(ع) از سوي خود حَکَمي معرفي کرد، اشعث بن قيس و خوارج، ابوموسي اشعري را که فردي منافق و بي‌تدبير بود برگزيدند و بدينسان به فرمايش حضرت مبني بر اين‌که «ابوموسي شايستگي اين مقام را ندارد»، بي‌اعتنايي کردند. در جلسة عمروعاص و ابوموسي اشعري، تصميم گرفته شد تا معاويه و علي(ع) را از خلافت خلع و عبدالله بن عمر را به خلافت برگزينند و اين تصميم را به عنوان «نتايج حکميت» به سمع مردم رساندند، اما مردم خشمگين شده و به آن دو حمله بردند. ابوموسي به مکه گريخت و عمروعاص نيز به شام رفت.

خوارج که به وجود آورندة‌ اين «فتنه» بودند، رسوايي حکميت را با چشم ديدند،‌ اما به خاطر تصلّب و تعصّب لجوجانه، هيچ‌گاه خود را مقصّر قلمداد نکردند، بلکه ابوموسي و عمروعاص را مقصر دانستند؛ چرا که به زعم آنان،‌ انتخاب دو انسان به عنوان حَکَم در دين خدا و داور قرار دادن آن‌ها،‌ خلاف شرع بوده و کفر است؛ چرا که حاکم فقط خداست و نه انسان‌ها. از اين رو نزد حضرت(ع) آمدند و گفتند: ما نفهميديم و تن به حکميت داديم،‌ هم تو کافر گشتي و هم ما. ما توبه کرديم، تو هم توبه کن.

حضرت(ع) فرمود: توبه در هر حال خوب است، ما همواره از هر گناهي استغفار مي‌کنيم.

گفتند: اين کافي نيست، بلکه بايد اعتراف کني که «حکميت» گناه بوده و از اين گناه توبه کني.

حضرت پاسخ داد: مسئله حكميت را من به وجود نياوردم، خودتان به وجود آورديد و نتيجه‌اش را نيز ديديد، از طرفي ديگر، چيزي که در اسلام مشروع است، چگونه آن را گناه قلمداد کنم و گناهي که مرتکب نشده‌ام، به آن اعتراف کنم؟

از اين‌جا، گروه خوارج به عنوان يک فرقة مذهبي دست به فعاليت زدند.‌ در ابتدا يک فرقة ياغي و سرکش بودند و به همين جهت «خوارج» ناميده شدند، ولي کم‌کم براي خود اصول عقايدي تنظيم کردند و حزبي که در ابتدا فقط رنگ سياست داشت، تدريجاً به صورت يک فرقة مذهبي درآمد و رنگ مذهب به خود گرفت.13

2.«فتنه» نهروان

با اتمام جنگ صفين که با کارشکني و فتنه‌گري‌هاي خوارج به سرانجام مطلوبي نرسيد،‌ اين گروه که در زهد و عبادت، در نهايت تحجّر به سر مي‌بردند، با اعتکاف در مساجد، حضرت امير را – نستجير بالله – کافر و مرتد دانسته و به همگان مي‌گفتند تا به اين دليل، از اطاعت حضرت سرپيچي کنند. اين تبليغ منفي خوارج، منتج به جذب برخي افراد جاهل شد و جمعيت آنان را به چيزي در حدود دوازده هزار نفر رسانيد. حضرت علي(ع)، ابن‌عباس را به نزد آنان فرستاد تا آن‌ها را نصيحت کند،‌ اما نصيحت ابن‌عباس کارساز نشد. او به اتفاق جمعي از سران خوارج به نزد حضرت آمدند، اما نصيحت‌هاي امام(ع) نيز بر قلب پرگناه آنان اثر نبخشيد. از اين رو به دستور امام علي(ع) لشگري که جهت جنگ با معاويه آماده شده بود، براي برخورد قاطع با گروه خوارج مهيا گرديد، چه آن‌که به اعتقاد امام(ع) خطر خوارج از معاويه بيشتر بود، زيرا معاويه طالب خلافت بود، اما خوارج با اعمال فتنه‌گرانة ‌خود به ايمان و عقيده و در يک کلام دين، ضربة جبران‌ناپذيري وارد آورده بودند.14

به همين منظور به سوي منطقة نهروان که محل اجتماع خوارج بود، حرکت کرد؛ حضرت ابتدا به آنان امان داد تا براي آخرين بار از عقايد نادرست خود برگردند. بر اثر تبليغ حضرت، حدود هشت هزار تن از خوارج، به طرف پرچم امان رفته و راه خود را از گروه افراطي و متحجّر جدا کردند و تنها چهار هزار تن بر همان عقايد باطل خود باقي ماندند تا به رهبري عبدالله بن وهب رابس، با سر دادن شعار «لا حُکمَ اِلا لِله و لو کره المشرکون» به جنگ با حضرت برخيزند. پايان اين فتنه‌گري خوارج، نتيجه‌اي جز تار و مار شدن همگي اين فتنه‌گران نداشت و تنها نُه نفر از آنان زنده ماندند.15 در ميان همين نه نفر، فتنه‌گري به نام عبدالرحمن بن ملجم مرادي بود که با به شهادت رساندن امام اول شيعيان، پازل فتنه‌گري گروه خوارج را تکميل کرد.

3.خاموش کردن نور وجود «امام فتنه‌ستيز»

شايد بتوان اوج فتنه‌گري خوارج را به شهادت رساندن امام علي بن ابي‌طالب(ع) توسط پس‌مانده‌هاي نهروانيان قلمداد کرد. فراريان خوارج از مهلکة نهروان، در مکه گرد آمدند تا به زعم خويش اوضاع مسلمين را بررسي کنند. سه تن از آنان به نام‌هاي عبدالرحمن بن ملجم مرادي، عمروبن بکر و برک بن عبدالله، ضمن گفت‌وگو به اين نتيجه رسيدند که تمام خون‌ريزي‌ها و گرفتاري مسلمين به واسطة سه نفر است: معاويه، عمروعاص و علي(ع). اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند، مسلمان‌ها آسوده خواهند شد. قرعة کشتن علي(ع) به نام فتنه‌گر متحجّر ابن‌ملجم مرادي درآمد تا وي علي(ع) را از ميان بردارد. اين‌گونه شد که وي در اواخر ماه شعبان وارد کوفه شد و در منزل «قطام» که پدر و برادرش در جنگ نهروان کشته شده بودند و از اين رو کينة شديدي نسبت به اميرالمؤمنين(ع) داشت، منزل کرد. قطام نيز ابن‌ملجم را به کشتن علي(ع) تشويق نمود و در سحرگاه 19 رمضان سال 40 هجري، نقشة به شهادت رساندن عليj‌ با ضربة مرگبار جرثومة جهل و فتنه‌گري زمان عملي گرديد تا بدين طريق زنجيرة‌ فتنه‌گري‌هاي خوارج با اين حلقة‌ مفقوده‌ کامل شود.

4.شبهه‌افکني و تأويل در دين

هرچند مصاديق بارز فتنه‌گري خوارج را بايد در موارد مذکور جستجو کرد، اما از لحاظ فکري و نه تنها عملي نيز اين گروه، فتنه‌گري‌هاي فراواني را انجام دادند که مشخص‌ترين آن فتنة‌ شبهه‌افکني و تأويل در دين بوده است. حضرت امير(ع) در جمله‌اي زيبا و رسا، خوارج را افرادي ذکر مي‌کنند که در پي شبهه‌افکني در جامعه‌اند و در همين راستا فتنه‌گري کرده‌اند: «فَاِنّي فَقَاْتُ عَيْن الفِتْنَةِ و لَم يَکُنْ لِيَجْتَرِيءَ عَلَيْها اَحَدٌ غيري بَعْدَ اَنْ ماج غَيْهَبُها و اشتَدَّ کَلَبها...»16؛ چشم اين فتنه [خوارج در جريان نهروان] را من درآوردم. غير از من احدي جرئت چنين کاري را نداشت، پس از آن که موج درياي تاريکي و شبهه‌ناکي آن بالا گرفته بود و «هاري» آن فزوني يافته بود.

اميرالمؤمنين(ع) در اين‌جا دو تعبير جالب دارد: اول شبهه‌ناکي و ترديدآوري اين جريان است. وضع قُدسي و تقواي ظاهري خوارج طوري بود که هر مؤمن نافذالايماني را به ترديد وامي‌داشت.‌ از اين جهت يک جوّ تاريک و مبهم و يک فضاي پر از شکّ و دودلي به وجود آمده بود. تعبير ديگر آن‌که حالت اين خشکه‌مقدّسان را به «کَلَب» تشبيه مي‌کند. کَلَب يعني هاري و هاري همان ديوانگي است که در سگ پيدا مي‌شود و به هر کسي مي‌رسد او را گاز مي‌‌گيرد، و چون سگ حامل يک ميکروب مسري است،‌ اين هاري را به بدن کسي که گاز گرفته است وارد مي‌کند و از او نيز به ديگران منتقل مي‌شود و اگر اين وضع ادامه پيدا کند، فوق العاده خطرناک مي‌گردد. اين است که خردمندان،‌ بلافاصله سگ هار را اعدام مي‌کنند که لااقل ديگران از خطر هاري نجات يابند. علي(ع) مي‌فرمايد: اينها حکم سگ هار را پيدا کرده بودند، چاره‌پذير نبودند، مي‌گزيدند و مبتلا مي‌کردند و مرتّب بر عدد هارها مي‌افزودند.17 حضرت(ع) به عنوان يک افتخار بزرگ براي خود مي‌گويد: اين من بودم‌ و تنها من بودم که خطر بزرگي را که از ناحيه اين خشکه‌مقدسان به اسلام متوجه مي‌شد، درک کردم. غير از من کسي نبود که ببيند جمعيتي پيشانيشان از کثرت عبادت پينه بسته، مردمي مسلکي و ديني، اما در عين حال سدّ راه اسلام. مردمي که خودشان خيال مي‌کنند به نفع اسلام کاري مي‌کنند، اما در حقيقت دشمن واقعي اسلامند، و بتواند به جنگ آن‌ها بيايد و خونشان را بريزد، من اين کار را کردم.18

خوارج با ظاهري آراسته و قدسي به جذب مردم ساده‌دل و عامي‌مسلک پرداختند تا بدين ترتيب با فريب افکار آنان به مقصد شوم اصلي خود يعني ايجاد و القاي شبهه و تأويل در دين بپردازند. به همين جهت است که حضرت(ع) در تعريف شاخصه‌هاي گروه خوارج تأکيد مي‌نمايد که: «ثُمَّ انتُم شرار الناس و مَنْ رمي به الشيطان مراميه و ضرب به تيهه»؛ شما [خوارج] بدترين مردم و آلت دست شيطان و عامل گمراهي اين و آن مي‌باشيد.19 اشارة‌ امام(ع) به گمراهي‌سازي مردم به دست «آلت دست شيطان» يعني خوارج، بر شبهه‌افکن بودن و تأويل روا داشتن دين خوارج صحّه مي‌گذارد.

«خوارج فتنه‌گر» از ديدگاه امام «فتنه‌ستيز»

بي‌گمان، در طول دوران نزديک به پنج ساله حکومت علي بن ابي طالب(ع)، فتنه‌گري خوارج به عنوان بزرگ‌ترين و خطرناک‌ترين آفت و آسيب ممکن، حکومت حضرت را مورد تهديد قرار مي‌داد. اين فتنه‌گري‌ها – همان‌گونه که پيشتر نيز گفته شد – در مراحل گوناگون اجرا شد و البته با برخورد قاطع حضرت اميرj‌ نيز مواجه گشت. به همين دليل حضرت(ع) شناخت دقيق و جامعي نسبت به اين گروه متحجر و ابعاد شخصيتي آنان پيدا کرد.

حضرت(ع) در معرفي اين گروه فتنه‌گر به مؤلفه‌هاي شخصيتي خوارج اشاره مي‌کنند. اين مؤلفه‌ها عبارتند از:

1. فريب‌خوردة‌ شيطان: حضرت علي(ع)، در جنگ نهروان وقتي از کنار کشتگان خوارج مي‌گذشت، فرمود: «بُؤْساً لَکُم، لَقَدْ ضَرَّکُم مَنَ غَرَّکم... الشيطانُ المُضِلُّ و الاَنْفُسُ الاَمّارةُ بالسوء، غَرَّتْهُم بالاَمانّيَ، و فَسَحَتْ لَهُم بالمَعاصي، و وَعَدَتْهُمُ الاِظهارَ، فاقْتَحَمَتْ بهم النار»؛ بدا به حال شما! آن‌که شما را فريب داد، به شما زيان رساند... شيطان گمراه‌کننده و نَفْسي که به بدي فرمان مي‌دهد، آنان را با آرزوها مغرور ساخت‌ و راه گناه را بر ايشان آماده کرد ‌و به آنان وعدة‌ پيروزي داد‌ و سرانجام به آتش جهنم گرفتارشان کرد...»20

2. بي‌خرد و سفيه: حضرت(ع) در سخنراني در جمع خوارج نهروان که بيشتر به مثابة‌ هشدار و نصيحت آنان و تذکر اشتباهات آنان به شمار مي‌آمد، خاطرنشان مي‌کنند: «فَاَنَا نذيرٌ لَکم اَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَي بِاَثناء‌ هذَا النَّهر و بِاَهْضامِ هذَا الغائِطِ، عَلي غَيْرِ بَيَّنَةٍ مِن رَبّکُم و لا سُلطانٍ مُبينٍ مَعَکُمْ قَدْ طَوَّحَتْْ بِکُمُ الدّارُ، وَ احْتََبَلکُم المِقْدارُ،‌ و قَدْ کُنتُ نَهْيُتکُمْ عَنْ هذِهِ الحکومَةِ فَاَبَيْتُمْ عَلَيَّ اَباءَ المُنابِذين، حَتَّي صَرَفْتُ رَاْييِ اِلي هَواکُم و اَنْتُمْ مَعاشِرُ اَخِفّاءُ الهام، سُفَهاءُ الاَحْلام...»؛ شما را از آن مي‌ترسانم! مبادا صبح کنيد در حالي که جنازه‌هاي شما در اطراف رود نهروان و زمين‌هاي پست و بلند آن افتاده باشد، بدون آن که برهاني روشن از پروردگار و حجت و دليلي قاطع داشته باشيد. از خانه‌ها آواره گشته و به دام قضا گرفتار شده باشيد. من شما را از اين حکميت نهي کردم، ولي با سرسختي مخالف کرديد تا به دلخواه شما کشانده شدم. شما اي بي‌خردان و سفيهان ...»21

3. گمراه و دور افتاده از راه حق: حضرت علي(ع) پس از پايان جنگ نهروان مي‌فرمايند: «لا تُقاتِلوا الخوارج بَعْدِي؛ فَلَيْسَ مَنْ طَلَب الحَقَّ فَاَخْطَأَهُ، کَمَنْ طَلَبَ الباطِلَ فَاَدْرَکَهُ»؛ [اي معاويه و اصحاب او!‍] – بعد از من با خوارج نجنگيد (خوارج را نکشيد)؛ زيرا کسي که طالب حق باشد و به آن نرسد، همچون کسي نيست که جوياي باطل باشد و به آن دست يابد.22

ابن ابي‌الحديد در اين مورد مي‌نويسد: مراد حضرت اين است که خوارج به سبب گرفتار آمدن به يک شبهه، گمراه شدند. آنان طالب حق بودند و اجمالاً به دين تمسک داشتند و از عقيده خود دفاع مي‌کردند، گرچه در عقيده خود راه خطا پيمودند، اما معاويه خواهان حق نبود، ‌بلکه راه باطل مي‌پيمود و از عقيده‌اي که با شبهه آميخته شده باشد، دفاع نمي‌کرد.23

4. تداوم تفکر انحرافي: اميرالمؤمنين(ع) در معرفي شاخصة ديگري از خصوصيات خوارج، اين گروه را تداوم‌دهنده تفکر انحرافي خود و داراي تعصّب لجوجانه بر اين تفکر دانسته و تأکيد مي‌نمايند: «... انّهم نُطَفٌ في اصلابِ الرِّجالِ‌ و قَرَاراتِ النساء کُلَّما نَجَمَ مِنْهم قَرْنٌ قُطِعَ،‌ حتّي يَکونَ آخِرُهُم لَصُوصاً سَلّابين»؛ ... آن‌ها نطفه‌هايي در پشت پدران و رَحم مادران وجود خواهند داشت، هرگاه که شاخي از آنان سر برآورد، قطع مي‌گردد تا اين‌که آخرينشان به راهزني و دزدي تن در مي‌دهند.24

5. طرفدار آنارشيسم: آنارشيسم (Anarchism) به مسلکي گفته مي‌شود که بيش از هر چيز معتقد است که جامعه بايد بدون حکومت اداره شود. خوارج نيز دقيقاً به همين انديشه معتقد بودند، به ويژه پس از آن‌که پيروان اين گروه در سال 38 هجري فرياد «لا حُکمَ اِلّا لِله» را سر دادند،‌ بر اين مدّعا صحّه گذاشته شد. حضرت امير(ع) در اين مورد مي‌فرمايند: «... نَعَمْ انَّه لا حُکْمَ اِلّا لِلّه. و لکنَّ هؤُلاءِ يقولون: لا اِمْرَةَ اِلّا لِلّه و انَّهُ لابُدَّ للِنّاسِ مِنْ اميرٍ بِرّ اَوْ فاجِرٍ يَعْمَلُ في اِمْرَتِهِ المؤمن و يَسْتَمْتِعُ فيها الکافر و يُبَلِّغُ الله فيهَا الاَجَلَ»؛ آري درست است، فرماني جز فرمان خدا نيست،‌ ولي اين‌ها مي‌گويند زمامداري جز براي خدا نيست، در حالي که مردم به زمامداري نيک يا بد‌ نيازمندند تا مؤمنان در ساية‌ حکومت، به کار خود مشغول و کافران هم بهره‌مند شوند و مردم در استقرار حکومت، زندگي کنند...25

6. آلت دست شيطان: حضرت امير(ع)، خطر افرادي که با مقدّس مآبي خود، دل و توجّه‌ عده‌اي ساده‌لوح را به سمت خود جلب مي‌کنند و خود در پوشش مقدّس‌مآبي، به خاطر حماقت ذاتي و جهل ويرانگر خود،‌ موجب آلت دست شدن شيطان مي‌شوند را بسيار زياد مي‌دانست. ايشان اين خصوصيت را در وجود خوارج ديده و در اين مورد تأکيد مي‌کنند: «ثُمَ انْتُم شرار الناس و مَن رَمي به الشيطان مراميه و ضرب به تيهه»؛ شما [خوارج] بدترين مردم و آلت دست شيطان و عامل گمراهي اين و آن هستيد.26

7. متحجّر و غيرمنطقي: از ديگر ويژگي‌ها و شاخصه‌هاي گروه خوارج، تحجّر و خشکْ‌فکري آن‌هاست که مورد اشارة حضرت(ع) قرار مي‌گيرد: «... علي غير بَيّنةٍ مِنْ رَبّکُم و لا سُلطانٍ مبينٍ معکم»؛ [خوارج] برهاني روشن از پروردگار، و دليلي قاطع ندارند [و متحجرند].27

8. افراطي: به اعتقاد مولا علي(ع)، افراط و تندروي از ديگر شاخصه‌هاي بزرگ خوارج است: «سيوفکم علي عواتقِکم تَضَعُونها مَواضِعَ البُرْءِ و السُّقْم و تَخْلِطونَ مَنْ اَذْنَبَ بِمَنْ لَمْ يُذْنِبْ»؛ شمشيرها را بر گردن نهاده، کورکورانه [و به صورت افراطي] پايين مي‌آوريد و گناهکار و بي‌گناه را به هم مخلوط کرده و همه را يکي مي‌پنداريد.28

منظور حضرت آن است که علي‌رغم آن‌که پيامبر اسلام در برخورد با گناهکاران، روشي منطقي و عقلاني و غير افراطي داشت، خوارج حتي جلوتر از پيامبر گام برداشته و در رويه‌اي کاملاً افراطي و براساس عقائد خاصّة خودشان، همة‌ گناهکاران را کافر تلقي مي‌نمايند.!

9. خشن و فاقد احساسات: «جُفاةٌ طَغامٌ»29

10. پست و برده‌صفت: «عبيدٌ اَقْزامٌ»30

11. اوباش: «جُمعوا مِنْ کلِّ اَوْبٍ و تُلَقَّطُوا من کل شَوْبٍ»؛ مردمي که از گروه‌هاي مختلفي ترکيب شده‌اند و معتقدند که حکومت بايد در دست رجّاله‌ها و اوباش باشد.31

12. فاقد آداب و فرهنگ اسلامي: «مِمّن يَنْبَغي اَنْ يُفَقَّهَ و يُؤَدّبَ و يُعَلَّمَ و يُدَرَّبَ»؛ مردمي که سزاوار بودند احکام دين را بياموزند و با احکام و فرهنگ تعليم اسلامي آشنا شده و آن‌ها را فرا گيرند.32 – [منظور حضرت آن است که آنان فاقد ادب و فرهنگ و دانش اسلامي‌اند و چه خوب بود با اين قبيل امور آشنا مي‌شدند.]

13. بي‌ايمان: «[لَيْسوا] ... وَ لا ِمنَ الّذين تَبَوَّ ؤُوا... الايمان»؛ آنان از جان و دل ايمان نياوردند.33

14. بي‌ثبات و داراي تذبذب فکري: «اُفٍ لکم، لقد لقيتُ منکم بَرْحاً! يوماً اُناديکم و يوماً اُناجيکم، فَلا اَحْرارُ صدقٍ عندالنداء و لااِخْوانُ ثِقَةٍ عِنْدَ النِّجاء»؛ اف بر شما باد، من از شما، به سختي بسيار گرفتار شدم. روزي شما را فرا مي‌خوانم و روزي ديگر راز نبرد را براي شما باز مي‌گويم، ولي شما نه به هنگام دعوت، آزادمرد و راستگوييد و نه به هنگام بيان راز، مردان مورد اعتمادي هستيد.34

رويه‌ «امام فتنه‌ستيز» در برابر «خوارج فتنه‌گر»

اميرالمؤمنين(ع) در برابر فتنه‌گري‌هاي خوارج، سه واکنش از خود نشان دادند:

1. مدارا: اولين واکنش حضرت(ع)، مدارا با اين گروه بود. امام در منشي مدبّرانه، حداکثر مدارا و خويشتنداري را در برابر اقدامات و فتنه‌هاي اين گروه مبذول مي‌داشت. اين مسئله در چند فراز تاريخي از حيات آن حضرت به چشم مي‌خورد. روزي هنگام خطبة حضرت در مسجد کوفه، يکي از خوارج برخاست و گفت: حکومت فقط از آنِ خداست!

حضرت امير سکوت کرد و چيزي نگفت، اما در ادامه چند نفر ديگر از خوارج نيز برخاسته و همين سخن را تکرار کردند. در اين هنگام علي(ع) فرمود:‌ سخن حقي است که از آن ارادة باطل مي‌شود. شما نزد ما از سه امتياز برخورداريد. از نماز خواندن شما در مساجد خداوند جلوگيري نمي‌کنيم تا زماني که دست در دست ما داريد. شما را از غنيمت محروم نمي‌سازيم و تا شما با ما جنگ را شروع نکنيد، ما جنگ با شما را آغاز نمي‌کنيم.35

اين بيان امام(ع)، مبيّن حداکثر مدارا و سعه‌صدر در برابر خوارج است. رفق و مداراي حضرتj‌ فقط به همين يک مورد بسنده نگرديد، بلکه حتي در برابر اهانت‌هاي آنان به ايشان نيز، حضرت(ع) شيوه کَظم غيظ، سکوت و مدارا را پيش گرفته بودند. روايت شده که امام(ع) با اصحاب خود نشسته بود که زني زيبا از کنارشان گذشت. چشم‌هاي همه به او خيره شد. حضرت(ع) فرمود: چشم‌هاي اين نرينگان، حريصانه مي‌نگرد و اين نگريستن ماية‌ تحريک آنان است. هرگاه يکي از شما زني را ديد و از او خوشش آمد،‌ با زن خود آميزش کند؛ زيرا که او نيز زني همانند زن خود اوست.

يکي از خوارج گفت: خدا اين کافر را بکشد، چقدر مي‌فهمد!

اصحاب حضرت از جا پريدند که او را بکشند، امامj‌فرمود:‌ آرام باشيد، جواب دشنام، دشنام است يا چشم پوشي از گناه؟36

خوارج به عنوان اعتراض به اميرالمؤمنين(ع) در مسجد کوفه جمع شده و در نماز جماعت شرکت نمي‌کردند و گاهي با شعار تند و زننده مخالفت خود را علني مي‌کردند. روزي اميرالمؤمنين(ع) مشغول نماز بود که يکي از سران خوارج به نام ابن کوّاء در نماز فراداي خود به عنوان اعتراض اين آيه را تلاوت کرد: «و لَقَدْ اُوحي اليکَ و اِلَي الذين مِنْ قَبْلِک لَئن اشرکْتَ لَيَحْبِطَنَّ عملک و لتکونَنَّ من الخاسرين» (زمر، 65)؛ برتو [اي رسول] و پيامبران پيش از تو چنين وحي شده که اگر به خدا شرک‌آوري، عملت را محو و نابود مي‌گرداند و سخت از زيانکاران خواهي گرديد.

امام عليj‌به حکم فرمودة‌ قرآن: «و اِذا قُرِيَ القُرْآنُ فَاسْتَمعُوا لَه وَ انْصِتُوا لعلکم تُرْحمون» (اعراف، 204)؛ و چون قرآن قرائت شود، همه گوش بدان فرا دهيد و سکوت کنيد تا مورد لطف و رحمت خدا واقع شويد، سکوت کردند تا آيه تمام شد و سپس به نماز ادامه داد. ابن کوّا مجدداً آيه را چندين بار تلاوت کرد. حضرت(ع) سرانجام با آيه‌اي از قرآن که به نمازش هم آسيب‌ نرسد، فرمود: «فَاصبِرْ اِنَّ وعْدَ الله حقٌ و لا يَسْتَخِفَّنَّکَ الذين لا يوقنون» (روم، 60 )؛ صبر پيشه کن که وعدة خدا البته حق و حتمي است و مراقب باش که مردم بي‌يقين و ايمان، مقام حِلم و وقارت را به خفت و سبکي نکشانند.

مدارا و سعه‌صدر حضرت در برابر مخالفان خود، درس بسيار آموزنده‌اي براي حاکمان به شمار مي‌آيد، چه آن‌که خود حضرت در نامه‌اي خطاب به مالک‌اشتر نخعي تأکيد مي‌کند که: « وارفُقْ ما کانَ الرَّفْقُ اَرْفَقَ»؛ در آنجا که مدارا کردن بهتر است، مدارا کن.37 از اين‌رو سياست ابتدايي حضرت(ع) در برابر خوارج، اتخاذ مشي ملايم و مدارا و صبوري در برابر آن‌ها بود تا شايد با سعه‌صدر و حِلْم مثال‌زدني امام(ع)، خوارجِ متصلّب، در روش‌هاي ضد ديني و شبهه‌افکنانه خود تجديدنظر نمايند.

2. گفت‌وگو: واکنش ديگر امام علي(ع) در برابر خوارج، اتخاذ سياست گفت‌و‌گو و مناظره با آن‌ها و به عبارتي تبليغ چهره به چهره دين بود. امام(ع) پس از اطمينان از ناکافي بودن سياست مدارا در برابر زياده‌خواهي‌هاي خوارج، در مرحلة دوم به گفت‌وگو با آنان متوسل شد تا از اين رهگذر آنان را به پذيرش اشتباهات خود وادارد. حضرت قبل از آغاز جنگ با خوارج، براي آن‌که حجت را بر آن‌ها تمام کند، جواني از بني‌عامر بن صعصعه را مأمور کرد تا قرآن را بگيرد و به سمت آنان رود و اين جماعت را به کتاب خدا و به سنت پيامبر دعوت کند، ولي اين جوان به دست خوارج تيرباران شد و به شهادت رسيد و وقتي حضرت علي(ع) حجت را بر آن‌ها تمام شده دانست، به سوي خوارج حمله کرد و بسياري از آنان را به هلاکت رساند.38

پس از آن نيز حضرت(ع)، ابن‌عباس را به نزد خوارج فرستاد و به وي مأموريت داد تا آنان را به کتاب و سنت فرا خواند، اما خوارج وقعي به گفته‌هاي ابن‌عباس نگذاشتند.39 خود حضرت با آنان مناظره کرد و خطاب به آنان گفت: مگر نه اين‌که وقتي اين جماعت قرآن‌ها را [بر نيزه] افراشتند، من به شما گفتم: اين يک مکر و نشان ضعف آن‌هاست. اگر مقصودشان داوري قرآن‌ها باشد، پيش من مي‌آمدند... مگر نه اين‌که هيچ کس به اندازة من حکميت را ناخوش مي‌دانست؟ گفتند: درست است. فرمود: مگر نه اين‌که شما مرا ناچار به پذيرفتن حکميت کرديد؟!40... پس از اين‌ گفت‌وگو و مناظره، ‌بسياري از خوارج به همراه امام(ع) از محل تجمّع خود برگشتند.

احساس ندامت اين گروه از خوارج توّاب و جدايي آن‌ها از خوارج افراطي و خشکْ‌مغز، محصول تدبير و درايتي بود که حضرت امير(ع) با تمسّک به آن، به اين پيروزي بزرگ دست يافته بود. اين سنّت، در مراحل ديگر تاريخ حيات حضرت(ع) تکرار شد. به عنوان نمونه وقتي علي(ع) وارد کوفه شد، بسياري از خوارج با آن حضرت به آن جا آمدند و شمار فراواني از آنان نيز در نُخَيله و ديگر جاها ماندند و به کوفه نيامدند. حرقوص بن زهير سعدي و زُرعة بن برج طائي که هر دو از سران خوارج به شمار مي‌آمدند، نزد حضرت آمدند. حرقوص گفت:‌ از گناه خودت توبه کن و با ما بيا تا به جهاد با معاويه رويم.

علي(ع) فرمود: ‌من بودم که شما را از حکميت باز داشتم، اما شما نپذيرفتيد و اينک آن را گناه مي‌شماريد؟ بدانيد که حکميت گناه نبود، بلکه ناشي از ناتواني رأي و سستي تدبير بود و من شما را از آن باز داشتم.

زرعه گفت:‌ به خدا قسم اگر از داور قرار دادن اين مردان توبه کني، ‌تو را به خدا و رضاي الهي مي‌کشم.

عليj‌ فرمود: بينواي نگون‌بخت! گويا کشته تو را مي‌بينم که باد بر آن مي‌وزد!

زرعه گفت:‌ دوست دارم که چنين باشد!41

حضرت همچنين پيش از جنگ نهروان، در ردّ اعتقادات خوارج مبني بر اين‌که «که اگر کسي گناه کبيره انجام دهد، کافر و از اسلام خارج شده است، مگر توبه کند و دوباره مسلمان گردد»،‌ با استدلالي متين با آنان به گفت‌وگو پرداخته و فرمودند: «اگر چنين گمان مي‌کنيد که من خطا کرده و گمراه شدم،‌ پس چرا همة‌ امت محمد(ص) را به گمراهي من گمراه مي‌دانيد و خطاي مرا به حساب آنان مي‌گذاريد و آنان را براي خطاي من کافر شماريد؟ شمشيرها را بر گردن نهاده، کورکورانه فرود مي‌آوريد و گناهکار و بي‌گناه را به هم مخلوط کرده و همه را يکي مي‌پنداريد؟ در حالي که شما مي‌دانيد همانا رسول خدا(ص) زناکاري را که همسر داشت سنگسار کرد، سپس بر او نماز گزارد و ميراثش را به خانواده‌اش سپرد و قاتل را کشت و ميراث او را به خانواده‌اش بازگرداند. دست دزد را بريد و زناکاري را که همسر نداشت، تازيانه زد.‌ و سهم آنان را از غنائم مي‌داد تا با زنان مسلمان ازدواج کنند. پس پيامبر(ص) آن‌ها را براي گناهانشان کيفر مي‌داد و حدود الهي را جاري مي‌ساخت، اما سهم اسلامي آن‌ها را از بين نمي‌برد و نام آن‌ها را از دفتر مسلمين خارج نمي‌ساخت [پس با انجام گناهان کبيره کافر نشدند.]42

3. مقابله: سومين و آخرين عکس‌العمل حضرت در برابر خوارج، مقابله قاطع و عملي در برابر کجروي‌هاي آنان بود. پس از آن‌که عبدالله بن خبّاب، يکي از ياران حضرت علي(ع)، به دست گروهي از خوارج به شهادت رسيد،43 امام علي(ع) به مقابله جدي و بدون اغماض با عاملان اين جنايت پرداخت. پس از دستگيري آنان، فرمود: گروه گروه شويد تا حرف‌هاي هر يک از گروه‌هاي شما را جداگانه بشنوم. آن‌ها گروه گروه شدند و هر گروهي مثل گروه ديگر به قتل ابن‌خبّاب اعتراف کردند و گفتند: ‌تو را هم مثل او مي‌کشيم.

علي(ع) فرمود:‌ به خدا قسم،‌ اگر همه مردم دنيا به اين چنين کشتن او اعتراف کنند و من توانايي کشتن آن‌ها را داشته باشم، همة آن‌ها را مي‌کشم.

آن‌گاه رو به اصحابش کرد و فرمود: بر اينان سخت گيريد که من نخستين کسي هستم که بر آنان سخت مي‌گيرم.44

جنگ نهروان نيز جلوة تمام‌نماي مقابلة حضرت(ع) با خوارج به شمار مي‌آيد. پس از جريان حکميت و مجبور شدن عليj‌ از دست کشيدن جنگ با معاويه، خوارج دائماً به دنبال بهانه‌جويي و فتنه‌جويي بودند،‌ تا اين‌که در برابر حضرت امير(ع) ايستادند و با جمع‌آوري 12 هزار نيروي جنگي، آماده نبرد با حضرت(ع) شدند اين تعداد نيروي جنگي با تبليغ اميرالمؤمنين به چهار هزار نفر تقليل يافتند و اين تعداد باقيمانده نيز بر اثر لجاجت خود توسط اميرالمؤمنين و لشگر پرتوانش به هلاکت رسيدند و فقط نُه تن از آنان جان سالم به در بردند که يکي از آنان يعني عبدالرحمن بن ملجم، بعدها عامل به شهادت رسيدن حضرت عليj‌ شد.

سرانجام اين گروه «فتنه‌گر»

پس از شهادت حضرت عليj‌،‌ بازماندگان خوارج فرصتي يافتند تا از نو، به تبليغ و ترويج فکر خود بپردازند. آنان در سراسر حکومت امويان و نيمي از حکومت عباسيان موجب نگراني خلفا بودند. دليري و تهوّر آنان آن‌چنان بود که گاه دسته‌هاي کوچکي از آنان، سپاهيان انبوه را در هم شکستند و سرانجام در قرن دوم هجري، سر دستة‌ فرقه‌اي از خوارج به نام عبدالرحمان بن رستم که از سرزمين‌هاي جنوب شرقي ايران برخاسته بود، توانست در مغرب اسلامي در شهر تاهَرت براي مدت يکصد و پنجاه سال دولتي به نام دولت رستميان تأسيس کند.45 اما هرچه بود، تهوّر بي‌باکانه و جنون‌آميز خوارج، موجب تحت تعقيب قرار گرفتن آنان توسط خلفا شد، به گونه‌اي که در اوايل تأسيس دولت عباسيان،‌ منقرض گشتند. منطق خشک و بي‌روح آن‌ها و خشکي و خشونت رفتار آن‌ها، مباينت روش آن‌ها با زندگي و بالاخره تهوّر آن‌ها که «تقيّه» را حتّي به مفهوم صحيح و منطقي آن کنار گذاشته بودند، آن‌ها را نابود ساخت. مکتب خوارج مکتبي نبود که بتواند واقعاً باقي بماند، ولي اين مکتب اثر خود را باقي گذاشت، افکار و عقايد خارجي‌گري در ساير فِرَق اسلامي نفوذ کرد و هم اکنون «نهرواني»‌هاي فراواني وجود دارند و مانند عصر و عهد علي(ع)،‌ خطرناک‌ترين دشمن داخلي اسلام به شمار مي‌روند؛ همچنان‌که معاويه‌ها و عمروعاص‌ها نيز همواره وجود داشته و دارند و از وجود «نهرواني»ها که دشمن آن‌ها شمرده مي‌شوند، به موقع استفاده مي‌کنند.46 از اين‌رو مي‌توان نتيجه گرفت که اگرچه گروهي به نام خوارج از صفحة روزگار محو گرديده است،‌ اما مسلک آنان که در شاکلة «فتنه‌گري» نما و نماد مي‌يابد،‌ همچنان پابرجاست.

پي‌نوشت‌ها:

  1. رضا برنجکار، آشنايي با فِرَق و مذاهب اسلامي، نشر طه، صص 32 – 24.
  2. صدرالدين شرف‌الدين، عمار ياسر، ترجمة‌ سيدغلامرضا سعيدي، ص 133.
  3. آيينه‌وند، صادق، تاريخ سياسي اسلام، صص 93 – 92.
  4. همان، صص 122 – 121.
  5. مستدرک الوسائل، ج 3، ص 156.
  6. سبحاني، جعفر، فروغ ولايت، ص 396 و 156.
  7. همان، صص 397 – 396.
  8. همان، ص 3.
  9. عمادالدين حسين اصفهاني، تاريخ مفصّل اسلام، نشر کتابخانه اسلام، صص 207 – 206.
  10. آيينه‌وند،‌ صادق، پيشين، ‌ص 180.
  11. مطهري، مرتضي، جاذبه و دافعه علي(ع)، ص 116.
  12. عمادالدين حسين اصفهاني،‌ پيشين، صص 199 – 198.
  13. مطهري، مرتضي، پيشين،‌ صص 122 – 121.
  14. عمادالدين حسين اصفهاني، پيشين، ص 208.
  15. همان، همين طور بنگريد: محمدبن جرير طبري، تاريخ طبري، مترجم ابوالقاسم پاينده، ج 6، صص 2619 – 2583.
  16. نهج البلاغه،‌ خطبة 93.
  17. مطهري، مرتضي، پيشين، ص 155.
  18. همان، صص 157، 156.
  19. نهج‌البلاغه،‌ خطبه 127.
  20. همان،‌ حکمت 323.
  21. همان، خطبة 36.
  22. همان، خطبه 61.
  23. ميزان‌الحکمه، ج 3، ص 315، ذيل حديث 4840.
  24. نهج‌البلاغه،‌ خطبة‌ 60.
  25. همان، خطبة 40.
  26. همان، خطبة 127.
  27. همان، خطبة 36.
  28. همان، خطبة 127.

29تا33. همان، خطبة 238.

34. همان، خطبة 125.

35. ميزان‌الحکمه، ج1، ص 582، حديث 1942.

36. همان، ج 5، ص 189، حديث 8420.

37. نهج‌البلاغه، نامة 46.

38. ميزان‌الحکمه،‌ ج 8، ص 531، حديث 15543.

39. همان، ج 9، ص 358، حديث 16757.

40. همان، ج 3، ص 311، حديث 4831.

41. همان،‌ ص 309، حديث 4827.

42. نهج‌البلاغه، خطبة 127.

43. ميزان‌الحکمه، ج 3، ص 312، حديث 4832.

44. همان،‌ ج 3، ص 313، حديث 4833.

45. شهيدي، سيدجعفر، تاريخ تحليلي اسلام، ص 155.

46. مطهري، مرتضي، پيشين، صص 132 – 131.