علي فلاح
در ميان اديان، اسلام با طرح مسئله مهدويت و غيبت امام دوازدهم جايگاه ويژهاي دارد. در احاديث مستند نبوي و امامان به اين اعتقاد تصريح شده است.1
دکترين مهدويت در عالم تشيع ريشه در اعتقاد به ولايت و امامت دارد. امر ولايت ولي امر مسلمين نيز جرياني است که پس از پيامبر آغاز شده و تا پايان تاريخ ادامه خواهد يافت. 2
پس از پيامبر اسلام به اذن الهي، حضرت علي (ع) مظهر تام ولايت شد و اين امر در ديگر امامان تداوم يافت تا به امام غايب (عج) رسيد. امامت، باطن نبوت است. رسالت پيامبران داراي دو ساحت نبوي و ولايي است که ساحت آن به مراتب بر ساحت ديگر ارجحيت تکويني و تشريعي دارد؛3 چراکه نبوت دعوت مردم به توحيد الوهي و امامت و ولايت دعوت آنان به توحيد ولايي است. توحيد الوهي نيز در سير تکامل معرفتي خود، به توحيد ولايي منتهي ميگردد. به همين دليل، پيامبران بزرگي همچون ابراهيم در مراحل تکامل علمي و عملي خود، پس از پشت سرنهادن آزمايشهاي بسيار دشوار به مقام و مرتبه امامت رسيدند و پا به عرصه ساحت ولايت نهادند. پيامبران ابتدا به مقام نبوت رسيده و آنگاه به مقام امامت نايل آمدهاند.
دور نبوت نيز در تاريخ بشري بر دور ولايت مقدم بوده است و اگر ساحت ولايت در انبيا، بعد از سير تکامل معرفتي براي آنها رخ داده، همچنانکه در ابراهيم خليل(ع) چنين بوده است، پس ميتوان گفت هدف و غايت نبوت، ولايت بوده است و به همينگونه در تاريخ بشري نيز آنگاه هدف و غايت نبوتها و اديان وحياني محقق خواهد شد که ولايت در عالم تحقق عيني يابد.
اگر رسالت انکارناپذير حرکت انبيا تحول انسانها و در پس آن تحول در تاريخ بشري بوده است و انبيا سردمدار تحولات تاريخي چه در زمان خود و چه پس از خود بودهاند، در مسير حرکت تاريخ نيز اين هدف ميبايد به عينيت و تحقق برسد.
همچنان که يکايک آدميان ميبايد پس از طي مراحل تکامل از مرحله توحيد الوهي به وادي توحيد ولايي قدم نهند، جوامع انساني نيز به تبع تحول فکري و روحي در بشر اين مسير را طي خواهند کرد و اگر جوامع انساني و تاريخ در حرکت تکاملي خود به سمت اين ساحت پيش ميروند، اين حرکت رو به پيش، در ظهور ولايت که باطن نبوت و حقيقت آن است، تحقق مييابد.
نظريهى مهدويت در اسلام، جوامع جهاني را به جانب اين ولايت و پذيرش آن فرا ميخواند؛ ولايتي كه به پشتوانهى آن، امام زمان (عج) بر جهان به عدالت و انصاف حكم ميراند. و سايهى پر مهر و دلپذير عدل و داد را بر سر و روي جهانيان ميگستراند، پس از آنكه آنان از فشار و تحمل طاقتفرساي ظلم و ستم به تنگنا آمده باشند. اين وعدهى قطعي الهي است كه حتماً تحقق خواهد يافت.
در بين فيلسوفان مغرب زمين، هگل در منظومه فلسفي خود به اين موضوع به طور جدي پرداخته است؛ به گونهاي که مؤلفههاي اساسي و بنيادي اين بحث در آثار وي مشهود و آشکار است. نگاه ديالکتيکي به عالم، خود نوعي حرکت وحدتگرايانه را در درون خود داشته است.
در گفتارها و نوشتههاي فلسفي هگل به وفور ميتوان نشانههاي اين سير تاريخي را مشاهده کرد و حتي ميتوان آن را از مهمترين مباحث فلسفي وي دانست.
هگل با واردکردن عقل در تاريخ، به مقولهى مهم ديگر يعني مقولهى آزادي راه ميجويد. معقوليت تاريخ امري است که هگل بدان اصرار ميورزد:
تنها انديشهاي که فلسفه (براي بررسي تاريخ) به ميان ميآورد، انديشۀ سادۀ عقل است، يعني اين انديشه که عقل بر جهان فرمانرواست و درنتيجه، تاريخ جهاني نيز جرياني عقلاني دارد. 4
اين معقوليت تصادف و امکان را در تاريخ رد ميکند و اين خود اولين قدم براي پانهادن بر وادي انديشه رو به پيش تاريخ است:
در تاريخ، ما بايد غايتي کلي و مقصودي غايي بجوييم، نه غايتي جزئي از روح ذهني يا ذهن. اين غايت کلي را بايد به ياري عقل در يابيم؛ زيرا عقل فقط ميتواند با غايت مطلق سر و کار داشته باشد، نه با غايت محدود و جزئي. اين غايت، محتوايي است که خود گواه خويشتن است و هر آنچه مايۀ دلبستگي انساني است، بر آن استوار است. 5
عقل در انديشه فلسفي هگل، همان جايگاه خدا را در آموزههاي ديني دارد. اگر جهان از خدا آغاز ميگردد و در نهايت نيز به او ميرسد و معاد همان مبدأ و مبدأ همان معاد است، عقل در نزد هگل نيز خود را ميکاود و با اين کاوش جهان به خود ميآيد و سرانجام نيز به خود باز ميآيد:
عقل بر خويشتن استوار است و غايت خود را در درون خود دارد؛ خود را به وجود ميآورد و فعليت ميبخشد.6
هگل در تاريخ فلسفه، اولين کسي است که ديالکتيک را به عنوان روش فلسفي کنار گذاشت و قدمت ديالکتيک را به اندازۀ خود فلسفه دانست و تاريخ را گواه بر اين ادعاي خود معرفي کرد. گرايش هگل به اين نظريۀ فلسفي که عقل بر جهان حاکم و فرمانرواست، از آن جا نشأت گرفت که وي ديالکتيک را به عنوان يک روش فلسفي کنار گذاشت و آن را در متن واقعيت و هستي وارد نمود. در نتيجه، تاريخ جهاني را داراي جرياني عقلاني دانست.7
عقل در نظر هگل معادل کلمۀ «Vernunft » در آلماني و کلمه «Reason » در انگليسي است. در ترجمههاي فارسي از کلمات خرد، عقل و دليل براي اين دو کلمه استفاده شده است. مقصود هگل از عقل، کشف دليل يا جهت معقوليت است و بر اساس منطقش که بر وحدت انديشه و هستي استوار است، بر خلاف فيلسوفاني چون کانت، او هستي را فراگردي ميداند که طي آن، يک چيز حالتهاي گوناگون وجودش را درمييابد و فرا ميگيرد و آنها را به درون وحدت کم و بيش پايداري از خود فراميخواند.8
به عقيده هگل، تاريخ عموميجهان، بازيگر تصادف کور نيست، بلکه پيشرفت آن تابع مثال يعني خرد است. «تاريخ، همان تظاهر تدريجي مثال در زمان است و اين همان چيزي است که دين آگاهان Theologians“مشيت الهي جهان" خواندهاند.»9 بر مبناي منطق ديالکتيکي هگل که همان منطق جهان عيني و واقعي است، فراگرد پاياني تاريخ با عبور از همه گردنهها و پيچ و خمهاي توانفرسا به نقطهاي ميرسد که همه تضادهاي دروني را درکام خود فرو ميبرد و مثال يا روح مطلق، حاکميت بيچون و چراي خود را آشکار ميسازد.
سرآغاز نگاه جدي و اهتمام بايسته به تاريخ را بايد از هگل و خطابههاي وي در باب فلسفه تاريخ دانست10که بعدها اين سخنان بسط و گسترش بيشتري يافت.
وي با طرح تحول آزادي در تاريخ ملت به طور عرضي و تاريخ جهان به طور طولي، از سه نوع دولت مرتبط با سه مرحله اصلي سخن گفت: مرحله اول دولت خودکامه معتقد به آزادي فردي است. مرحله دوم دولت دموکراسي و اشرافسالاري معتقد به آزادي گروهي محدود و معين است و مرحله سوم دولتي سلطنتي است که به گونه دولتي کاملاً آزاد، رتبه نخستين را به خود اختصاص ميدهد.
به نظر هگل، اين سه مرحله در تاريخ محقق شده است، اما نکته مهمتر اين است که در نظر وي دگرگوني تاريخي «پيشرفت به سوي چيزي بهتر و کاملتر» است؛ برخلاف دگرگوني در طبيعت که تنها يک دايرۀ هميشه تکرار شونده را نمايش ميدهد. 11 در دگرگونيهاي تاريخي چيزي نو پديدار ميشود. دگرگوني تاريخي، تحول و اصلي است که از اين روي بر اساس آن سرنوشتي پنهاني ميکوشد تا خود را محقق سازد. اما برترين صورت تحول، تنها هنگامي به دست ميآيد که خود آگاهي بر سراسر اين فراگرد سروري خود را اعمال کند.
فلسفه به ما ميآموزد که هيچ نيرويي نميتواند برتر از نيروي خير (يا خدا) باشد و هيچ نيرويي نميتواند خدا را از کارش باز دارد، يا در برابرش عرض وجود کند و خواست خدا بايد سرانجام بر همگان روا شود و تاريخ، چيزي جز (تدبير يا) طرح مشيت او نيست. در برابر فروغ ناب اين مثال خدايي که فقط کمال مطلوبي ساده و محض نيست، اين توهم که گويا کار جهان همه ناهنجاري و بيخردي است، از ميان برميخيزد.12
هگل تحقق اين امر را در ظهور و بروز افرادي ميداند که خود، آنها را مردان تاريخي يا قهرمان مينامد:
اينک مردان بزرگ تاريخند که اين کلي برتر را در مييابند و آن را غايت خويش ميسازند و هم ايشانند که اين غايت را که با مفهوم برتر روح مطابق است، تحقق ميدهند. از اين رو، بايد آنان را قهرمان ناميد.13
البته اين مردان در آينده تاريخ خواهند آمد و روح پنهان جهاني را محقق خواهند ساخت. آنان غايت و پيشۀ خود را در نظام آرام و آراسته و سير تقدس يافتۀ امور نميجويند. آنچه کار ايشان را توجيه ميکند، وضع موجود نيست، بلکه چيزي ديگر است؛ روح پنهاني است که ميخواهد خود را آشکار کند، ولي هنوز در زمان حال پا به عرصۀ هستي ننهاده است؛ روحي ناپيدا که ميخواهد خود را از تنگناي جهان موجود برهاند؛ زيرا جهان موجود همچون پوستهاي است که گنجايش هستهاش را ندارد. 14 هگل از اقبال مردمي به اين نداي مردان تاريخي سخن ميگويد. گويا آنان از چيزي سخن ميگويند و به چيزي مردمان را فراميخوانند که خواسته و باور دروني آنان بوده است و آنگاه که آنان اين پرچم را بر ميافرازند، مردم به پيروي از آنها ميپردازند. در روزگاري که صورتي نقش خود را بازي کرده است، زماني که روح صورت حاکم را ترک گفته است، افراد تاريخياند که بدانچه مردم در اعماق وجودشان آرزو ميکنند، راه ميگشايند. 15
مقوله سوميکه در دستگاه فلسفي هگل به انديشه فرجامين تاريخ رهنمون است، مقوله روح و مراحل و گذرگاههاي آن است. تاريخ در نهايت و فرجام خود بدانسو ميرود تا همه امکانات خود را به فعليت برساند. روح در اين فرآيند تحقق، به سوي آن آگاهي پيش ميرود که نه تنها امکان آن را در خود ميپروراند، بلکه کمالش به آن بستگي دارد.
اين تعابير در عين حال که از اغلاق و پيچيدگي دور نيست، در قالبي روشنتر، گوياي اين حقيقت است که هگل خود در آثارش به طور صريحتر بيان کرده است:
خصلت ذاتي روح اين است که در برابر امکان و تصادف سر فرود نياورد، بلکه آنها را به سود خود به کار برد و به زير فرمان خود درآورد.16
خواست روح در مرحله تحقق در هيئت کائنات از ديدگاه هگل به انجام نميرسد، مگر هنگاميکه به مرحلۀ روح عيني برسد. روح عيني در اصطلاح هگل، درآمده از حالت دروني و ذهني است که خويشتن را در هيئت جهان خارج مجسم ميکند. اين جهان خارج، جهان طبيعت نيست که روح آن را از پيش موجود يابد، بلکه جهاني است که روح آن را از براي خويش ميآفريند تا در جهان واقع، خود عيني، موجود و اثر بخش گردد. 17 ابزار و وسايل تحقق اين روح که بر فعاليت خواست يا اراده مبتني است، مجموعهاي از قوانين، اجتماع، کشور، مملکت و بلکه عادات، سنن، حقوق، وظايف فردي و قواعد سلوک است که به وسيله همان روح عيني در جهان متجلي ميشود؛ چراکه «اخلاق و کشور و جز آن؛ ذاتاً مظاهري از روحند».18 روح عيني حوزۀ عمل «حق» يا «قانون» است.
هگل تکامل روح عيني را در سه مرحله ميداند:
مرحله حق مجرد؛
مرحله اخلاق مطلق؛
مرحله اخلاق اجتماعي.
چنانکه اشاره شد، صرف نظر از اصطلاحات و مقولات پر پيچ و خم فلسفي در دستگاه فلسفي هگل، وي را ميتوان در زمرۀ معدود فيلسوفاني دانست که به آينده تاريخ بشري با ديدگاهي تکاملي مينگرد و جهان را همچون نطفهاي ميداند که ميبايست از مراحل مختلف خود عبور کند تا به مرحله کمال خود در سطحي جهاني و با فرمانروايي واحد دست يابد. البته از فيلسوف که با نگاهي عقلاني و از آبشخوري صرفاً فلسفي به موضوع مينگرد، انتظار نميرود تا انديشه فرجامين را مانند دين تبيين نمايد که از وحي سرچشمه ميگيرد. به همين دليل، براي تفسير و تبيين روشنتر و واضحتر در همه مقولات و از جمله مقوله مهدويت، نيازمند تعاليم روشن و مبتني بر عقلانيت ديني هستيم که در آيين اسلام به خوبي وضوح يافته است. در غير اين صورت، بشريت از انديشههاي صرفا و به ظاهر والايي گرايانهى عقل محور، در راستاي نجاتخويش و گسترش عدالت جهاني، طرفي نخواهد بست. روح بشر تشنهى عدالت و عدالت جهاني گمشدهى جوامع جهاني است. اين تشنگي و عطش دروني است که به انتظار ميانجامد. انتظار امري اعتباري، زماني، ظاهري، شکلي، ساختگي و به خودبستني نيست؛ انتظار به معناي واقعي آن واقعيتي دروني، نيازي باطني، عطشي وجودي و مربوط به ماهيت آدمي است. اين انتظار ميتواند به آمادهسازي از قبل، اقبال و پذيرش در حين ظهور و کمک و ياري با تمام وجود در پس از ظهور انجامد و گويا اينگونه انتظار عبادت خواهد بود و اساساً تا چنين نباشد، انتظاري نيست تا عبادتي محسوب گردد.
1. نک: شيخ صدوق، کمال الدين و تمام النعمه، تصحيح و تعليق علي اکبر غفاري، مؤسسه نشر اسلامي، قم 1405 ق.
2. هانري کربن، شيعه، مذاکرات و مکاتبات با علامه طباطبايي، ص12، چاپ چهارم: مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران، تهران 1382.
3. سيد حيدر آملي، جامع الاسرار و منبع الانوار، با تصحيحات و دو مقدمه هانري کربن و عثمان اسماعيل يحيي، ص86، چاپ دوم: انتشارات علمي و فرهنگي، تهران 1368.
4. هگل، عقل در تاريخ، ترجمه حميد عنايت، ص31، انتشارات علميدانشگاه صنعتي، تهران 1356.
5. همان، ص33.
6. همان.
7. براي توضيح بيشتر درباره معاني عقل و عقلانيت مورد نظر هگل در باب تاريخ نک: علي فلاح رفيع، «عقلانيت تاريخ از ديدگاه هگل»، کيهان انديشه، 76.
8. نک: هربرت مارکوزه، خرد و انقلاب، ترجمه محسن ثلاثي، ص80، نشر نقره.
9. و. ت. استيس، فلسفه هگل، ترجمۀ دکتر حميد عنايت، ج1، ص178، چاپ پنجم: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1371 تهران.
10. قبل از هگل در عالم اسلام، ابن خلدون را بايد پيشگام در اين مباحث دانست. وي در کتاب المقدمه به مباحثي مهم در باب فلسفه تاريخ پرداخت که قبل از او سابقه نداشت.
11. 54, Ibid ,P.
12. همان، ص86.
13. همان، ص106.
14. همان، ص107.
15. چارلز تيلور، هگل و جامعه مدرن، ترجمه منوچهر حقيقي راد، ص188، نشر مرکز، تهران 1381.
16. عقل در تاريخ، ص166.
17. فلسفه هگل، ص519.
18. همان، ص521.