هادي قطبي
در دهكده جهاني، اباحيگري و فراغت براي انسان مدرن، يك اصل است. ديگران بايد كار كنند تا او فراغت بيشتري يابد و بهتر و بيشتر لذت برد. توسعه اقتصادي - به مفهوم رايج و براي رفاه جامعه خود - نياز به نيروي كار دارد و چه فرقي ميكند كه اين نيروي كار از كجا و چگونه تأمين شود؟ غرب ميخواهد در دهكده جهاني، توسعه اقتصادي پيدا كند و اين را تنها معيار و محك پيشرفت و ترقّي ميداند و توسعه، نياز به نيروي كار دارد. اين نيروي كار از هر كجا تأمين شود، گامي است به سوي ترقّي. نگاهي به تاريخ بردهداري در اروپا و آمريكا، ميتواند ما را بيشتر به عمق فاجعه نزديك كند. نيروي كار ميليونها برده سياهپوستي كه از آفريقا ربوده ميشدند و در بازارهاي علني برده فروشي به فروش ميرفتند و به عنوان حيواناتي كاركن در مزارع به كار گرفته ميشدند، آمريكا را آمريكا كرده است.
فاجعه بسيار عميقتر است؛ كتاب «دنياي شگفتانگيز نو»، مظهر نگراني بشري است كه خود را مقهور تكنولوژي مييابد. تكنولوژي در خدمت استمرار سلطه حكومت جهاني، زندهزايي را برانداخته و افراد بشر در «مؤسسات توليد و پرورش نوزادان» از لولههاي آزمايشگاه پا به جهان ميگذارند؛ جايي مثل «مركز بارور سازي و پرورش نطفه لندن».2
دنياي متهور نو، يك جامعه بردهداري است؛ اما بردهها نيز خوشبختاند، چراكه علوم آزمايشگاهي تا بدانجا پيش رفته است كه بچهها خارج از رحم مادران، در لولههاي آزمايشگاه پرورش پيدا ميكنند. در همان كتاب آمده است: «بچهها از همان آغاز زندگي در لولههاي آزمايش با موسيقيهاي خاص و روشهاي دقيق تربيتي؛ ظرفيتهاي بدني، فكري و رواني خاصي متناسب با جدول طبقهبندي مشاغل پيدا ميكنند».3
تصويري كه نويسنده كتاب - «آلدوس هاكسلي» - از دنياي غرب ارائه ميدهد، جهنمي بسيار وحشتناك و پر رنج است. در اتوپياي غربي، فرديت و تشخّص تا آنجا كه امكان دارد از ميان رفته است و انسانهايي كه از لولههاي آزمايشگاه به عالم تخليه شدهاند، خصلتهاي مشتركي يافتهاند.4
هاكسلي از زبان مدير مركز بارورسازي آورده است: «ذهن بچه انباشته از تلقينات ميشود و مجموعه همين تلقينات است كه ذهن او را ميسازد و نه فقط ذهن بچه را كه ذهن بزرگسالان را نيز در سراسر زندگيشان. ذهني كه تشخيص ميدهد، طلب ميكند و تصميم ميگيرد، از اين تلقينات ساخته شده است؛ اما تمامي اين تلقينات از جانب ماست؛ تلقينات حكومت!»5
گردانندگان آلفا هستند و آنها كه كار سياه ميكنند اُمِگا. هيچ كس از خود ارادهاي ندارد و هر گاه شرايط يك نواختِ خورد و خواب و شهوت كسي را كسل كند، كافي است كه يك حبّ سوما بخورد و تمام غم و غصه او تبديل به شادي و سرور شود.6
تصويري كه «آلدوس هاكسلي» هوشيارانه از جامعه متهور آينده ساخته، ايده آل تمدن آمريكايي است. جامعهاي كه پيشرفت علوم آزمايشگاهي، همه مشكلات آن را حل كرده است.7
اينها تخيلات نيست. آمريكا براي آنكه سربازان خود را در جبهههاي جنگ ويتنام نگه دارد، علناً و بدون پردهپوشي از هرويين و كوكايين و ساير مواد مخدر و محرّك استفاده ميكرد.8
«برژينسكي» روشنفكر آمريكايي مينويسد: «برخي از آينده نگران برآورد ميكنند كه طي قرن آينده، متوسط عمر انسان به تقريب 120سال خواهد رسيد... سيبنتيك 9و خودكاري (اتوماسيون)، آداب كار كردن را زير و رو خواهد كرد. فراغت به صورت كار روزمره در خواهد آمد و كار عملي، در عددِ مستثنيات قرار خواهد گرفت و آنگاه جامعه كار، جاي خود را به جامعه تفريح و تفنن خواهد بخشيد».10
طبيعي است كه صنعتي شدن، آمار فراغت و رفاه را بالا برده باشد. در فرانسه اربابان صنايع ميگويند: در سال 1874 يك كارگر فرانسوي از 12 سالگي تا لحظه مرگ كار ميكرد: روزي 12 ساعت، 6 روز در هفته، 52 هفته در سال! و از گهواره تا گور روي هم رفته 220 هزار ساعت كار ميكرد. در 1976 همين كارگر، تنها از 16 تا 65 سالگي كار ميكند: 8 ساعت در روز، 5 روز در هفته، 48 هفته در سال، روي هم رفته 94 هزار ساعت. يعني 55 درصد كمتر از يك قرن پيش».11
«هرمن كان» (رئيس مؤسسه هورس آمريكا و يكي از پدران آيندهنگري) در كتاب «دنيا در سال 2000 كه خودش آن را تورات 30 سال آخر قرن ناميده، چنين ميآورد: »جامعه ماوراء صنعتي كه متوجه استراحت و تنوع است (در حدود 1100ساعت كار در سال): 7 ساعت كار در روز، 4روز در هفته، 39هفته در سال، 10روز اعياد رسمي، 3روز تعطيلات آخر هفته، 13هفته تعطيلات در سال؛ كه ميشود 147روز كار در سال، 218روز آزاد!»12
«هرمن كان» با كمال واقعبيني اظهار ميدارد: سير تاريخي جامعه غرب به سوي استقرار فرهنگ سان سات (نامي كه خود كان بر آن نهاده و جامعهاي است كه فقط 25 درصد مردم، 40 درصد از سال را كار ميكنند!) ميرود و اين لازمه جامعهاي ماوراي صنعتي و مافوق توسعهيافتگي است. كان فرهنگ سان سات را با اين صفات معرفي ميكند: «زميني، تخيلي، روزانه، مشغول كننده، جالب، شهري، شيطاني، تازه و نو، مد روز، عالي از لحاظ فني، ماترياليست، تجاري و حرفهاي». و البته آقاي «هرمن كان»، مرحله بعد از فرهنگ را نيز پيش بيني كرده است: «جهنمي، عاصي، پوسيده، هيجانجو، محرّك، فاسد شده، ظاهرساز، عاميانه، زشت، نفرتانگيز، نيهيليست، پورونوگرافيك، ساديك».13
در بينش غربي، كارگران دهكده جهاني همچون پيچ و مهرههايي هستند كه يك سيستم كارخانهاي ميسازند. نگرش سيستمي، تنها با خصوصيات ماشين سازگاري دارد و انسان قبل از هر چيز صاحب روحي مجرد و متمايز از انسانهاي ديگر است. نفي اين هويّت، موجب نفي اوست. در كتاب «موج سوم» آمده است: «انتقادهايي كه از صنعت ميشد، بر اين نكته اشاره داشت كه كار تكراري خيلي تخصصي، بيش از پيش كارگر را از حقايق انساني تهي ميكند».14 سيستمهاي كارخانهاي امروز تنها به جزيي از بدن كارگر - دست، پا و چشم - احتياج دارند و اين در واقع نفي هويت حقيقي اوست.
«آلوين تافلر» كه پاسدار تمدن غرب است، در كتاب «موج سوم» مينويسد: «با انتقال كار از مزارع و منازل ميبايست كودكان را براي زندگي و كار در كارخانه آماده ساخت. صاحبان اوليه معادن، كارخانهها و آسيابها در انگلستانِ در حال صنعتي شدن دريافتند كه تقريبا تربيت افراد بالغ اعم از روستاييان يا افراد شاغل در صنايع دستي براي كار مفيد در كارخانه غير ممكن است. بنابراين بايد سراغ كودكان رفت و آنان را از كودكي براي كار مفيد در كارخانهها آماده كرد.
آماده ساختن جوانان براي نظام صنعتي، بسياري از مشكلات بعدي اين نظام را به مقدار قابل توجهي حل ميكرد. در نتيجه ساختار مركز ديگري براي جوامع، موج دوم را به وجود آورد كه همانا آموزش و پرورش همگاني بود. آموزش و پرورش همگاني كه بر پايه مدل كارخانه طرحريزي شد، خواندن، نوشتن، حساب، جبر و تاريخ و موضوعات درسي ديگر را ياد ميداد. اين برنامه درسي آشكار بود، اما در پشت آن يك برنامه درسي نهايي كه چندان آشكار نبود، وجود داشت كه اساسيتر بود: اين برنامه كه هنوز هم در اغلب كشورهاي صنعتي معمول است، مشتمل بر سه درس است. درس وقتشناسي، درس اطاعت و درس كار تكرار طوطيوار...بنابراين از اواسط قرن نوزده به بعد با هجوم موج دوم - تكنولوژي - از كشوري به كشور ديگر، پيشرفتي در امر آموزش و پرورش حاصل شد. كودكان از سنين پايينتر مدرسه را آغاز ميكردند و سال تحصيلي طولانيتر و طولانيتر ميشد و نيز بدون وقفه بر سالهاي تحصيل اجباري افزوده گرديد».15 سرانجام چنين نتيجه ميگيرد: «خانواده هستهاي و مدارس به شيوه كارخانه، جزئي از نظام يكپارچه واحدي را تشكيل ميدهند كه جوانان را براي نقشهايشان در جامعه صنعتي آماده ميسازد» و اينچنين نظام آموزش غربي براي صنعتيتر شدن و ثروتاندوزي و غنيتر شدن اغنيا، دستخوش تغيير و تحول اساسي ميگردد. ضروريات تمدن جديد ايجاب كرده، كودكان در آغاز سنين جواني، با جدا شدن از محيط خانواده، در يك سيستم خاص آموزشي تحت تعليم قرار گرفته تا بتوانند مهارتهاي فني لازم را كسب كنند و مشاغل مورد نياز براي ادامه حيات اين تمدن را برعهده بگيرند.
1. ر.ك: توسعه و مباني تمدن غرب، مرتضي آويني، تهران، ساقي، چاپ دوم، 1376ص30.
2.London Hatchery and Conditioning center
3. ر.ك: دنياي شگفتانگيز نو، آلدوس هاكسلي، ترجمه حشمت الله صباغي و حسن كاويار، تهران، كارگاه هنر، ص1366فصل اول؛ به نقل از: توسعه و مباني تمدن غرب، ص 31.
4. فردايي ديگر، مرتضي آويني، تهران، كانون فرهنگي هنري ايثارگران، چاپ دوم، ص1373ص 36.
5. با اندكي تغيير؛ همان، ص41.
6. تولد غولها؛ امپرياليسم و سوسيال امپرياليسم، حسين ملك، تهران، رواق، 1358ص 54 و 55 به نقل از: توسعه و مباني تمدن غرب، ص31.
7. دنياي شگفت انگيز نو، فصل پانزده.
8. توسعه و مباني تمدن غرب، ص32.
9. علم مرتبط با نظريه ارتباط و كنترل به ويژه براي تطبيق سيستمهاي كنترل خودكار مثلاً دستگاه عصبي و مغز.
10. صداي پاي دگرگوني، حسين مهري، تهران، اميركبير، 1375ص 17و 18به نقل از: توسعه و مباني تمدن غرب، ص 27و 28.
11. همان، ص 96و 97.
12. تولد غولها، ص 45 به نقل از: توسعه و مباني تمدن غرب، ص35.
13. همان، ص 41و 42.
14. موج سوم، آلوين تافلر، ترجمه شهيندخت خوارزمي، تهران، فاخته، 1363ص 68به نقل از: توسعه و مباني تمدن غرب، ص121.
15. موج سوم، ص 41 و42 به نقل از: توسعه و مباني تمدن غرب، ص 174و 175.