فاطمه سادات حسني
پيشينه وهابيت
مسلک وهابي منسوب به شيخ محمد فرزند عبدالوهاب نجدي است. وي در سال 1115هجري قمري در شهر «عينيه» از شهرهاي نجد تولد يافت. پدرش در آن شهر قاضي بود. شيخ از کودکي به مطالعه کتب تفسير و حديث و عقايد به شدت علاقه داشت و از آغاز جواني بسياري از اعمال مذهبي مردم نجد را زشت ميشمرد. در سفري که به زيارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسک به مدينه رهسپار شد، در آنجا توسل مردم را به پيامبر در نزد قبر آن حضرت انکار کرد. سپس به نجد بازگشت و از آنجا به بصره رفت و با بسياري از اعمال مردم به مخالفت پرداخت، ولي مردم بصره وي را از شهر خود بيرون راندند و او چون توشه و خرج سفر به قدر کافي نداشت، مقصد را عوض کرد و رهسپار شهر «احسا» شد، و از آنجا آهنگ شهر «حريمله» از شهرهاي نجد نمود. در اين هنگام که سال 1139 ه . ق بود، پدرش عبدالوهاب از عينيه به حريمله انتقال يافته بود. شيخ محمد ملازم پدر شد و کتابهايي نزد او فرا گرفت و به انکار عقايد مردم نجد پرداخت. به اين مناسبت ميان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت. همچنين بين او و مردم نجد اختلافهاي شديدي بروز كرد و اين امر چند سال دوام يافت تا اينکه در سال 1153ه . ق پدرش از دنيا رفت.1 شيخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقايد خود پرداخت و جمعي از مردم حريمله از او پيروي کردند و کار وي شهرت يافت. وي از حريمله به عينيه رفت. رييس عينيه در آن وقت، عثمان بن حمد بود. عثمان شيخ را پذيرفت و او را گرامي داشت و در نظر گرفت وي را ياري کند. شيخ محمد نيز در مقابل، اظهار اميدواري کرد که همه اهل نجد از عثمان اطاعت کنند. خبر دعوت شيخ محمد و کارهاي او به امير «احسا» رسيد. وي نامهاي براي عثمان نوشت و نتيجهاش اين شد که عثمان شيخ را نزد خود خواند و بعد عذر او را خواست. شيخ محمد به او پاسخ داد که اگر مرا ياري کني تمام نجد را مالک ميشوي، اما عثمان او را از عينيه بيرون راند.
شيخ محمد در سال 1160 ه . ق رهسپار «درعيه» از شهرهاي معروف نجد شد. در آن وقت درعيه توسط محمد بن سعود (جد آل سعود) اداره ميشد. وي به ديدن شيخ رفت و عزت و نيکي را به او مژده داد. شيخ نيز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را بشارت داد، و بدين ترتيب ارتباط ميان شيخ محمد و آل سعود آغاز شد.
در آن وقت که شيخ محمد به درعيه آمد و با محمد بن سعود توافق کرد، مردم آنجا در نهايت تنگدستي و احتياج بودند. «آلوسي» از قول «ابن بشر نجدي» نقل ميکند که من (ابن بشر) در اول کار شاهد تنگدستي مردم درعيه بودم؛ سپس آن شهر را در زمان «سعود» مشاهده کردم، در حالي که مردم آن از ثروت فراوان برخوردار بودند. البته ابن بشر شرح نداده است که اين ثروت هنگفت از کجا پيدا شده بود، ولي از سياق تاريخ معلوم ميشود که از حمله به مسلمانان قبايل و شهرهاي ديگر نجد (به جرم موافقت نکردن با عقايد وي) و به غنيمت گرفتن و غارت کردن اموال آنان به دست آمده بود.
از آن پس حکومت عربستان به دليل انتساب به سعود، «آل سعود» ناميده شد و به علت انتساب به عبدالوهاب پدر شيخ محمد، حکومت «وهابيت» لقب گرفت. سرانجام محمد بن سعود در سال 1179ه . ق/1765.م بعد از چهل سال حکمراني و جنگ، بي آن که بتواند کار مهمي از پيش برد، درگذشت و جاي خود را به پسرش عبدالعزيز سپرد. وي بر خلاف پدر با پشتيباني شيخ محمد بن عبدالوهاب، حكومت وسيعي پديد آورد. گسترش منطقه حکومتي و تصاحب اموال قبايل، نه تنها هزينه ارتش و بودجه کشور جديد سعودي را فراهم ساخت، بلکه موجي از ثروت و رفاه را با خود به ارمغان آورد. فتح مکه، مدينه و طائف نيز شهرت وي را افزون ساخت. او براساس فتواي وهابيان، مشاهد متبرکه و قبه قبور ائمه را ويران کرد. و پس از تصرف حجاز، بحرين و چند امارت ساحلي خليج فارس را نيز به سلطه خود در آورد. در عهد عبدالعزيز مناطق زيادي به تصرف وهابيان درآمد؛ در آن دوران انگليسيها خاندان سعودي را به رسميت شناختند و با آنها رابطه دوستي برقرار کردند.
در اواخر امارت عبدالعزيز، محمد بن عبدالوهاب در 91 سالگي- و به قول «ابن بشر» در 98سالگي- درگذشت. به سال 1203ه . ق به حکم محمد بن عبدالوهاب، در دوران عبدالعزيز، فرزندش سعود از سوي پدر به ولايت عهدي منصوب شد. در تابستان سال 1218ه . ق ناگاه مردي در کسوت درويشان از پشت سر بر عبدالعزيز 83 ساله پس از 39 سال حکومت حمله کرد و او را به قتل رساند. وهابيان بر آن مرد حمله برده، سرش را بريدند.2
بعد از عبدالعزيز بن محمد، پسرش سعود 11سال بر عربستان سلطنت کرد. با مرگ سعود، پسرش ابراهيم به امارت درعيه رسيد ولي چون بين او و عمويش عبدالله بن عبدالعزيز بر سر جانشيني پدر اختلاف افتاد، حکومت آل سعود ضعيف و در همين جا متوقف شد. بعدها توسط مشاري بن سعود و... تلاش بسياري براي برپايي مجدد حکومت و قدرت آل سعود صورت گرفت، اما نتيجهاي نداشت تا اينکه عبدالعزيز بن عبدالرحمن قدرت را در دست گرفت.
وي در سال 1351ه . ق/1939.م به موجب فرماني نام کشور خود را «المملکه العربيه السعوديه» گذاشت و پايتخت آن را شهر رياض قرار داد. سياست داخلي و روش زندگي او تا پايان عمر، طبق آداب قبايل عربي و مذهب وهابيت بود. بزرگترين خوشبختي عبدالعزيز، پيدا شدن نفت در عربستان بود که امتياز استخراج آن را به کمپاني آمريکايي استاندارد اويل و سپس شرکت آرامکو واگذار کرد، و اين سرآغاز ارتباطي نوين بين آل سعود و غرب بود. سرانجام عبدالعزيز در سال 1373ه . ق، پس از 54 سال حکومت بر عربستان، در شهر طائف درگذشت. پس از مرگ او پسرانش به ترتيب سن به حکومت رسيدند تا اينکه تخت سلطنت به ملک فهد بن عبدالعزيز واگذار شد. او نيز راه و روش اجدادش را ادامه داد و براي ترويج وهابيت کوشش بسيار نمود و روابط و مناسبات سياسي، اقتصادي با جهان غرب را صميميت بيشتري بخشيد، و اين ارتباطها بعد از او توسط اميرعبدالله پيگيري شده است.
وهابي نه؛ ما سلفي هستيم!
از جمله عناوين و القابي که وهابيان بر خود گذاشتهاند و به آن افتخار ميکنند، سلفيه است. به اعتقاد سلفيان، بهترين عصر، عصر سلف صالح است؛ عصري که به پيامبر اسلام(ص) و زمان نزول وحي نزديکتر است و چون مسلمين صدر اسلام سنت پيامبر(ص) و قرآن کريم را بهتر درک ميکردند، فهم آنان حجت است. اخيرا مشاهده ميشود که وهابيان از اطلاق عنوان وهابي به خود پرهيز ميکنند و در صدد تعويض آن با عنوان سلفيه بر آمدهاند. حقيقت اين است كه بين وهابيان و سلفيان فاصله زيادي است؛ زيرا سلفيها به رغم داشتن تفکرات خشک و متحجرانه از دين به اقدامات تخريبي دست نميزدند؛ در حالي كه محمد بن عبدالوهاب و پيروان او در عصر حاضر داراي همان تفکرات خشک و بيروح به اضافه رشتههاي استعماري هستند که دست به اقدامات تخريبي هم ميزنند و هر کسي با هر تفکر ديگر را کافر و مشرک و ريختن را حلال و فضيلت ميدانند و اقرار ميکنند که ما با يهود و کفار ميتوانيم کنار بياييم ولي با مسلماني که داراي تفکرات ما نباشد نميتوانيم! در واقع اين گروه مشابه گروه خوارج در زمان امام علي(ع) با همان روح خشونتگري هستند. اين گروه متحجر براي اينکه براي خويش پشتوانه تاريخي رقم بزنند از اطلاق عنوان وهابي به خود پرهيز ميکنند و در صدد تعويض آن به سلفيه هستند، کنايه از اين که ما تابع يک شخص به نام محمد بن عبدالوهاب نيستيم بلکه تابع يک خط فکري تاريخي به نام سلفيه هستيم.
بنا بر آنچه ذکر شد، شايسته است درباره واژه سلف و عقايد سلفيها توضيح دهيم.
مفهوم لغوي و اصطلاحي سلفي
سلفي از ريشه سلف به معناي پيشين است. ابن منظور ميگويد: «سلف، سلف، سلفاً و سلوفاً؛ يعني پيشي گرفت.»3 سمعاني ميگويد: «سلفي نسبتي به سلف است و اين نسبت، مذهب گروهي است که آنها با اين نسبت شناخته ميشوند.»4 دکتر يوسف قرضاوي در مفهوم اصطلاحي سلفيه ميگويد: «سلف عبارت است از همان قرنهاي اول که بهترين قرنهاي اين امت است. قرنهايي که در آنها فهم اسلام، ايمان، سلوک و التزام به آن تحقق يافت. سلفيگري نيز عبارت است از: رجوع به آنچه سلف اول در فهم دين؛ اعم از عقيده و شريعت و سلوک داشتند.»5
سه اصل اساسي سلفيها
1. تقديم شرع بر عقل: با مراجعه به نظرات سلفيون از قبيل احمد بن حنبل و ابن تيميه پي ميبريم که آنان هيچ ارزشي براي عقل قائل نبودند. ابن تيميه ميگويد: کساني که ادعاي تمجيد از عقل دارند در حقيقت ادعاي تمجيد از بتي دارند که آن را عقل ناميدهاند. هرگز عقل به تنهايي در هدايت و ارشاد کافي نيست، و گرنه خداوند رسولان را نميفرستاد.6 از نظر آنان، معقول آن چيزي است که موافق کتاب، سنت و صحابه باشد.
2. عدم تأويل نقل: يعني اگر ظاهر آيه و روايتي مخالف نص ديگري از قرآن و يا روايت و عقل باشد نميتوانيم تأويل کنيم. ابن تيميه ميگويد: آنچه در کتاب و سنت ثابت شد و سلف از امت بر آن اجماع کردهاند حق است و اگر لازمه آن نسبت جسميت به خداوند باشد اشکالي ندارد؛ زيرا لازمه حق، حق است.7
3. انحصار در استدلالهاي قرآني: ابن قيم جوزي ميگويد: ان طريق القرآن في الاستدلال ملائمه في العقل و الوجدان.
نتيجه: وهابيت؛ عامل تفرقه
جامعه اسلامي با الهام از رهنمودهاي حياتبخش اسلام و اهل بيت(ع) توانسته بود پيوند اخوت را در ميان خود برقرار سازد و در پرتو کلمه توحيد و توحيد کلمه در برابر تهاجم سنگين صليبيان و قساوتهاي ثنويان (مغول) ثابت و استوار بماند؛ ولي با ظهور يک تفکر خشک و بيروح و افزوده شدن آن به مذهب حنبلي در اواخر قرن هفتم توسط ابن تيميه وحدت آن متزلزل گرديد. خوشبختانه با درايت و تيزبيني علماي شيعه به ويژه آيتالله العظمي بروجردي(ره) و برخي از علماي عامه نظير شيخ شلتوت رييس جامعهالازهر مصر و حضرت امام خميني(ره)، آن تزلزل در حال بر طرف شدن بود که با به وجود آمدن مذهب ساختگي و استعماري وهابيت که در دوره سوم حکومت آل سعود شکل رسمي به خود گرفته و از مواهب حمايتهاي دولتهاي غربي نظير آمريکا و انگليس از بيرون و سرمايههاي هنگفت نفتي از درون برخوردار شده، ضربههاي مهلکي بر تقريب بين مذاهب اسلامي وارد شده است. غافل از اين که ما مسلمانان اعم از شيعه و سني يک دشمن مشترک داريم كه هر روز دستان پليدش به خون بيگناهان شيعه و سني در فلسطين، لبنان، افغانستان، عراق و ... آغشته ميشود. امروزه مفتيان سعودي که عملاً در خدمت بيگانگان قرار گرفتهاند، به جاي پرداختن به مسائل اساسي از جمله اشغال اولين قبلهگاه مسلمانان به دست صهيونيستهاي غاصب، به حرمت ازدواج با شيعه، نجاست ذبيحه آنان، حرمت پرداخت زکات به فقراي شيعه، تخريب قبور ائمه شيعه و حتي وجوب قتل شيعيان فتوا ميدهند و حال آنکه همه ما داراي يك خدا، قبله، کتاب و پيامبر هستيم.
پينوشتها
1. خلاصهاي از تاريخ نجد آلوسي از ص111-113.
2. صفر الجزيره، ج1، ص54.
3. لسانالعرب، ج6، ص330 و 331.
4. النکهالسلفي، ص15 و 16.
5. الصحوه الاسلاميه، ص25.
6. موافقه صحيح المنقول لصريح المعقول، ج1، ص21.
7. الفتاوي، ج5، ص192.
منابع
جعفر سبحاني، آيين وهابيت، دفتر انتشارات اسلامي، ... .
علی اصغر رضوانی، ابن تيميه، مؤسس افکار وهابيت، انتشارات مسجد مقدس جمکران، تابستان 85.
علي اصغر رضواني، زيارت قبور، همان.
علي اصغر رضواني، خدا از ديدگاه وهابيان، مسجد مقدس جمکران، بهار1386.
علي اصغر رضواني، شناخت سلفی ها، مسجد مقدس جمکران، تابستان 1385.
علي اصغر رضواني، توسل، همان.
علي اصغر رضواني، برپاِِِِيي مراسم جشن و عزا، همان.
علي محمدي آشناني، شناخت عربستان، مشعر، تابستان 82.
محمدي ريشهري، ميزان الحکمه، دفتر تبليغات اسلامي، تابستان 1371.