صداى‌شكستن‌شرقى

دلايل‌عقب‌ماندگي‌شرق‌در‌برابر‌غرب

زهرا رضائیان

اشاره
نوشتار زير بر آن است تا عوامل اجتماعي و فرهنگي دنياي اسلام، در عقب ماندن از كاروان پيشرفت را بررسي نموده و نشان دهد كه علاوه بر فعاليت‌هاي ويرانگر استعمارگران، دور ماندن از اسلام ناب و خودباختگي در برابر غرب، منجر به از بين رفتن همه هويت اسلامي مسلمانان شد.

وقتي گلادستون، نخست‌وزير اسبق انگلستان، در مجلس آن كشور، قرآن را به شدت روي تريبون كوبيد و فرياد زد: «تا اين كتاب در ميان مسلمانان وجود دارد، امنيت و اطاعت سرزمين‌هاي مسلمان‌نشين در برابر استعمار انگليس محال است»، هيچ كس باور نمي‌كرد روزي برسد كه اين كتاب آسماني در ميان مسلمانان مهجور و راه براي دست‌اندازي‌هاي استعمار باز شود و سرزمين پهناور اسلامي، به سراشيبي سقوط و تزلزل گرفتار آيد و اين تحقق همان چيزي بود كه ويليام گيفورد تصريح داشت: «هر وقت قرآن و شهر مكه از كشورهاي عربي و اسلامي جدا شد، آن وقت ما مي‌توانيم مسلمين را در حالي ببينيم كه به تدريج راه تمدن ما را مي‌پيمايند و مطيع و فرمانبردار ما هستند.»

زمينه‌ها و علل و عوامل بسياري دست به دست هم دادند و غرب را به انديشه ترقي و تجدد واداشتند، همه آن زمينه‌ها، علل و عوامل؛ در بستر نوعي امنيت، ثبات و قانون‌مداري سياسي – اجتماعي پديدار شدند كه شرق – به خصوص جوامع اسلامي – آن را از دست داده بود. اما به راستي چه شد كه جوامع شرقي به خصوص شرق اسلامي كه زماني مظهر تمدن و پيشرفت بود، به يكباره در سراشيبي سقوط افتاد و از دوران مجدو عظمت خود، اين همه فاصله گرفت؟...

تورّقي كوتاه در تاريخ و نيم‌نگاهي به سرنوشت اقوام و ملل گوناگون نشان مي‌دهد كه در يك برهه از زمان، موج عظيمي از تمدن و فرهنگ به وسيله ملتي گمنام (عرب) اما مسلمان در جهان پديد آمد كه بيشترين سرزمين‌هاي آباد آن روز را تحت نفوذ خود گرفت، آن‌گونه كه هيچ عقل سليم و باانصافي، نمي‌تواند عظمت و تأثير آن را در پيدايش تمدن‌هاي بعدي ناديده بگيرد. اسلام به اعتراف دوست و دشمن توانست در قروني كه تاريكي سراسر عالم هستي را از آن خود كرده و بشريت در چنگال جهل، فقر و بي‌عدالتي دست و پا مي‌زد، تمدني پديد آورد كه آموزه‌هايش همچون مشعلي فروزان، فراراه دانشمندان غرب، در پديد آوردن تمدن و اختراعات جديد قرار گيرد. در حقيقت، اسلام، خميرمايه‌اي براي تمدن غرب بود كه سبب نهضت علمي اروپا شد.1

با اين وجود اكنون دول شرقي و به خصوص كشورهاي اسلامي، همانند توپ فوتبال براي ابرقدرت‌ها شده‌اند كه با داشتن همه‌گونه امكانات مادي، باز هم دستشان به سوي دول غربي دراز است و از لحاظ اقتصادي، نظامي و علمي محتاج كشورهاي غربي‌اند.

قرآن به خوبي به اين سؤال، به طور كلي، پاسخ مي‌دهد: «خداوند وضع هيچ اجتماعي را تغيير نمي‌دهد، مگر اين كه خود آنان در وضع خودشان دگرگوني ايجاد كنند.»2 علل تغييرات و تحولات اجتماعي در خود انسان‌هاست و اين انسان‌ها هستند كه عامل حركت و رهبر تاريخ خويشند. اگر دول شرقي به خصوص شرق مسلمان، به يكباره از آن همه مجد و عظمت سقوط كرد تنها ماحصل تغييراتي بود كه به مرور زمان و آهسته آهسته، در درون خود ايجاد كرد.

نيم‌نگاهي به جوامع مسلمان و بررسي سقوط و انحطاط آن‌ها، مي‌تواند پرده از اين حقيقت بردارد و واقعيت را در مقابل ديدگانمان قرار دهد.3

خودباختگي و عدم اعتماد به نفس

پيشرفت دولت‌هاي غربي چنان مردم مشرق زمين را مجذوب كرد كه در ارزيابي آن دچار دستپاچگي شده و نسبت به مردم غرب احساس حقارت كردند. دنباله‌روي محض و بي‌چون و چرا از غرب و قرباني كردن همه چيز، حتي اسلام را تنها راه رسيدن به چنين تمدن صنعتي پنداشتند. اين طرز تفكر بود كه سبب شد كشورهاي اسلامي جهشي ناگهاني و لجام‌گسيخته به سوي غرب‌گرايي و پياده كردن مظاهر تمدن غرب داشته باشند.

ملتي كه دچار احساس حقارت شود، هرگز به پا نمي‌خيزد و كوششي براي تجديد حيات خود نمي‌كند. اين همان نقطه ضعفي است كه غرب از آن استفاده كرده، دلزده‌هاي مصنوعات خود را به شرق فرستاده و راه تمدن خود را به سوي شرق گشوده است. غرب با ايجاد بدبيني در ميان ملت‌هاي شرقي نسبت به خودشان، موجبات خودباختگي آنان را فراهم كرده و در حقيقت شخصيت و استقلال فكري را از ملت‌هاي شرقي گرفته است، به گونه‌اي كه ملت‌هاي شرقي خود و فرهنگ و قدرت خود را به هيچ انگاشته‌اند. امام راحل (قدس سره) مي‌فرمايد: «ملت‌هاي شرقي كه به واسطه تبليغات داخل و خارج، به واسطه تعليمات عُمال داخلي و خارجي، رو به غرب آورده‌اند و قبله آمالشان غرب است و خودشان را باخته‌اند و نمي‌شناسند خودشان را، مآثر و مفاخر خودشان را گم كرده‌اند... به جاي آنها يك مغز غربي نشسته است... همه بدبختي‌هاي شرقي‌ها... همه گرفتاري‌هاي ما و بدبختي‌هاي ما هم همين است كه خودمان را گم كرديم...»4

هجوم استعمار به كشورهاي اسلامي

هجوم استعمار به ملت‌ها و پياده‌كردن نقشه‌هاي مختلف براي انهدام آن‌ها، برنامه‌اي است كه همواره توسط دولت‌هاي غربي و استعماري وابسته و هر بار در شيوه‌اي جديد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

استعمار مرزهاي جغرافيايي متعددي ميان مسلمانان به وجود آورد و پيكر وسيع و نيرومند سرزمين اسلامي را به كشورهاي كوچك تجزيه كرد و هر منطقه‌اي را نيز به شخص مورد اعتماد خود سپرد. آنها نيز بر سر حفظ منطقه‌اي كه به آن‌ها سپرده شده بود، به جان يكديگر افتادند و تمام توان مادي و نظامي خود را صرف اين مسئله كردند و اين حاصلي نداشت جز آن كه اين كشورها به باركشان غول استعمار مبدّل شدند و از پيشرفت‌هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و ... محروم گشتند. از سوي ديگر حصاري از ملت‌پرستي كه توسط استعمارگران به دور كشورهاي اسلامي كشيده شد، سبب گشت با زنده شدن و عظمت دادن به تمدن‌هاي قديمي، تمدّن درخشان اسلامي از نظرها بيفتد و به كشورهاي اسلامي اين گونه تفهيم شود كه اسلام نه تنها در پيشرفت و خوشبختي آنان نقشي نداشته، بلكه آثار تمدن بزرگ آنها را نيز نابود كرده است!

تحزّب و فرقه‌گرايي

وقتي ملتي از اصول و آيين اصيل خويش دور گشته و به اصطلاح، وحدت ميان خويش را به فراموشي مي‌سپارد، نتيجه‌اي جز اين ندارد كه فرقه‌ها و گروه‌هاي مختلف همچون غده‌هاي سرطاني در وجودش رخ مي‌نماياند كه هر كدام ساز خويش را مي‌زنند و راه خود را مي‌روند و اين سرآغاز سقوط يك ملت است؛ همان اتفاقي كه در جامعه مسلمين رخ داد. تحزّب و فرقه‌گرايي كه پس از رحلت رسول خدا (ص) در ميان مسلمين رخ داد، صرف‌نظر از آن كه سيماي حقيقي اسلام را زير هاله‌اي از پندارهاي نادرست پنهان كرد، سبب شد تا نيروهاي رهايي‌بخش مسلمين كه مي‌بايست در راه نجات انسانيت از دست صاحبان زر و زور و تزوير صرف گردد، در راه اختلافات، صف‌بندي، تعصب و برادركشي به هدر رفته و مسلمانان از انجام رسالت واقعي خويش باز مانند. از سوي ديگر فرقه‌فرقه شدن امت اسلامي سبب شد تا مسلمانان از مسير اسلام اصيل خارج شده و با شكست حريم دستورات الهي، مرتكب محرمات شده و واجبات الهي را ترك نمايند. اين انحراف كه فساد و تباهي را به دنبال داشت، با همراهي فقر در ميان شرق مسلمان، سبب عقب‌ماندگي شده و اين فرمايش امام علي (ع) مصداقي بارز يافت كه از اسلام جز اسمي و از قرآن جز رسمي باقي نماند.5

بي‌ترديد اگر مسلمانان از تعاليم وحي فاصله نمي‌گرفتند و قوام سياسي و وحدت اجتماعي خود را حفظ مي‌كردند، هم‌اكنون نيز مي‌توانستند از هر نظر از غرب جلوتر باشند. سرگرم شدن مسلمانان به تفرقه و جنگ‌هاي داخلي و جانشين ساختن شعارهاي استعماري همچون ناسيوناليسم، پان‌عربيسم و ... به جاي تكيه كردن بر اصول‌گرايي و اتحاد بين‌الملل اسلامي، جز عقب ماندگي فرهنگي و علمي و ... ارمغان ديگري ندارد، و عاملي اساسي در سقوط و انحطاط آنان است. دوري از انحراف و فرقه‌گرايي و حركت در راه راست و چنگ زدن به ريسمان محكم الهي، همان راه استوار و محكم و تزلزل‌ناپذيري است كه قرآن، مسلمانان را بدان دعوت كرده‌6 تا با قدم نهادن در آن، همواره عزت و اعتلاي خويش را حفظ كنند و اين همان اصلي است كه مورد غفلت مسلمانان قرار گرفته است.

فرو رفتن در گرداب خوشگذراني و سرپرستي رهبران نالايق

سرگرم شدن به خوش‌گذراني و عياشي و غافل ماندن از مسئوليت‌هاي فردي و اجتماعي، وقتي با رهبري رهبران نالايق و گمراه همراه مي‌شود، نتيجه‌اي جز عقب‌ماندگي و پسرفت يك ملت نخواهد داشت! هر ملتي كه با راحتي عيش خو كند و روح تجمل‌پرستي و تن‌پروري بر او حاكم شود، شكاف طبقاتي را عميق‌تر و نارضايتي عمومي را افزون‌تر مي‌كند، به فساد اجتماعي دامن زده و در نهايت عزت و استقلال و شرافت خويش را از دست خواهد داد و به روز سياه ذلّت و سقوط خواهد نشست. از همين روست كه قرآن، هنگامي كه از سقوط ملت‌ها و امت‌ها سخن مي‌گويد، به اين حقيقت تصريح مي‌كند كه «و هنگامي كه خواستيم ملتي را نابود كنيم، به ثروتمندان خوشگذران فرمان مي‌دهيم (وقتي كه آنها تمرّد كردند) و به فسق و فجور سرگرم شدند، حكم قطعي خداوند در حقشان نفوذ يافته، نابودشان خواهيم كرد.»7 اين حقيقت قرآني، سنتي غير قابل تغيير است.

قانون خلقت است كه بايد شود ذليل

هر ملتي كه به راحتي عيش خو كند

مسلمين در صدر اسلام كه هدفي جز اعتلاي كلمه توحيد و پيشرفت اسلام نداشتند و همه چيز خود را در اين راه فدا مي‌كردند، هر روز شاهد پيروزي تازه‌تري بودند و كشورهاي غير اسلامي، يكي پس از ديگري در برابر آنها سقوط مي‌كردند، اما از وقتي كه سرگرم دنيا‌طلبي و اسراف‌كاري و زراندوزي شدند، به ورطه هلاكت و سقوط گرفتار شدند و اين همان سرنوشتي است كه قرآن براي چنين افرادي بيان مي‌دارد.8

روشن است كه شايستگي و عدم شايستگي يك ملت نيز تأثير قطعي در پذيرا بودن و يا طرد كردن حكومت‌ها خواهد داشت، اما براساس اصل «تبعيت ضعيف از قوي»، تأثير رهبر سريع‌تر و بيشتر از تأثير ملت خواهد بود. همين نالايقي، ضعف و فساد حكومت‌داري است كه سبب سقوط تمدن عظيم اسلامي در اندلس شد. مي‌نويسند وقتي ابوعبدالله آخرين فرمانرواي مسلمان اندلس با خانواده‌اش از دروازه شهر بيرون مي‌رفت، روي تپه‌اي كه مشرف به شهر بود و به نام «تپه سلام» خوانده مي‌شد، ايستاد و براي آخرين بار شهر غرناطه و كاخ الحمراء را با حسرت نگريست و گريست. در اين هنگام مادرش به او گفت: «همانند زن‌ها براي مملكت از دست رفته گريه كن كه بسان مردان از آن محافظت نكردي!»

مسلمانان در ابتدا براساس انگيزش و هدايت‌هاي ديني، مسير رشد را پيمودند، اما بر اثر انحراف از دين و آلودگي به مفاسد، دنياپرستي، سستي و كاهلي به انحطاط و عقب‌ماندگي گراييدند و اين عامل هنگامي كه با وجود نظام سياسي فاسد و استبدادي كه به جاي همت در جهت رشد و پيشرفت مسلمانان فقط به فكر حفظ قدرت خويش و صرف هزينه‌هاي عمومي مسلمانان در جهت خوش‌گذراني بودند، همراه شد؛ سبب گشت تا هماي سعادت مسلمانان از اوج عزت و سربلندي به حضيض ذلت‌ سقوط كند.

دشمنان وقتي در برابر پيشرفت سريع و همه‌جانبه مسلمانان شكست مي‌خورند و از نظر نظامي قدرت هماوردي با آن را ندارند، از يك سو مي‌كوشند چهره واقعي آن‌ها را از راه ايجاد شك و شبهه، كريه و زشت جلوه دهند و از سوي ديگر با ورود اباطيلي به نام دين، فساد و تباهي را در ميان آنان رواج دهند، آنان را به انواع زشتي‌ها و منكرات سرگرم كنند و در فرصت مناسب با يك حمله غافلگيرانه، عزت و استقلال آن‌ها را از دست‌شان خارج سازند. اين اتفاقي بود كه در ميان مسلماناني كه با عزت و افتخار راه پيشرفت را در پيش گرفته بودند، رخ داد. با ورود پيروان مذاهب و مكاتبي با طرز فكرهاي گوناگون به سرزمين‌هاي اسلامي، قرار گرفتن حكومت اسلامي در دست افرادي نااهل، تحريف شدن تدريجي بسياري از حقايق و دسترسي نداشتن عموم مردم به عالماني آگاه كه مشكل‌گشاي فكري جامعه باشند؛ اسلام، حرارت و گرمي خود را تا حد زيادي از دست داده و آسيب‌پذير شد.

اين واقعيت تلخ را دكتر زويمر، يكي از مبشّرين معروف مسيحيت، در كنفرانس بيت‌المقدس، هنگامي كه به دست انگليسي‌ها اشغال شده بود، چنين به تصوير كشاند: «... من اقرار مي‌كنم مسلماناني كه در چارديواري مسيحيت وارد شده‌اند، مسلمانان حقيقي نيستند. آنان يا كودكاني هستند كه خانواده‌شان اسلام را آن طور كه لازم است به آنان معرفي نكرده‌ است، يا مرداني هستند كه ديانت را سبك شمرده و براي گريز از فقر و به دست آوردن لقمه‌‌اي نان تلاش مي‌كنند و فكري جز رسيدن به نيرو و قدرت ندارند و يا كساني هستند كه در راه غرب و اغراض ديگران تلاش مي‌كنند... آنچه مهم است، اين است كه اسلام را از مسلمانان سلب كرده، آن‌ها را از دين‌شان خارج سازيم تا موجودي باشند كه ارتباطي با خدا نداشته و هم‌چنين ارتباطي با مباني اخلاقي كه در شئون حياتي به آن تكيه زده‌اند، نداشته باشند. با انجام اين عمل، طليعه پيروزي استعمار را در ممالك اسلامي خواهيد ديد... جوانان مسلمان را طوري آماده كنيد كه ارتباط با خدا نداشته و در صدد شناختن آن نيز برنيايند. مسلمانان را از اسلام خارج ساخته، به مسيحيت راهشان ندهيد تا مسلمانان طوري رشد كنند كه مورد نظر استعمار است؛ به مجد و عظمت اهميت ندهند، سستي و كسالت را دوست بدارند، به دنيا اهميتي ندهند مگر به خاطر شهواتش، دانش را فرا نگيرند مگر به خاطر شهوات، سرمايه نيندوزند مگر به خاطر شهوات و به موقعيتي نايل نيايند، مگر به خاطر شهوات...»

 

پي‌نوشت‌ها

1. زين‌العابدين قرباني، علل پيشرفت اسلام و انحطاط مسلمين، نشر فرهنگ اسلامي، 1361، صص 267 – 266.

2. رعد، 11.

3. ر.ك: علل پيشرفت اسلام و انحطاط مسلمين، صص 479 – 264. سيدابوالحسن الحسني، حدود خسارات جهان و انحطاط مسلمين، ترجمه مصطفي زماني، قم، پيام اسلام، 1354 ش؛ سميع عاطف الزين، ريشه‌هاي ضعف و عقب‌افتادگي مسلمين، ترجمه محمود رجبي و محمدتقي كمالي‌نيا، قم، هجرت، 1398 ق. ناصر مكارم شيرازي، اسرار عقب‌ماندگي شرق، قم، بعثت، 1348 ش.

4. تبيان، دفتر 26، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره)، 1378، ص 12.

5. نهج البلاغه، كلمه 369.

6. انعام، 153؛ آل عمران، 101.

7. اسراء، 16.

8. همان.