مر ضيه فلاحي
الف – وقتي گلدزيهر، مستشرق معروف ضمن تعريف از افكار دموكراتيك خوارج و آزادانديشي و عقلگرايي فقهاي آنان، لقب «پاكان اسلام» را براي آنان برگزيد،1 هيچ كس باور نميكرد كه گلدزيهر از تكثير و تكثر نطفه نامشروع خوارج، در بطن جامعة اسلامي سخن ميگويد.
ب – پيدايش خوارج در ماجراي «حكميت» چهرة خشنتر و سازمان يافتهتري از انحرافات فكري را در برابر جريان اصيل اسلام بنيان نهاد و باب «افراطيگري خشونتبار» را بر روي جامعة مسلمين گشود. هر چند كه امروزه از فرقة جهله خوارج جز گروه كوچكي از «اباضيان» اثري باقي نمانده است، اما انديشه دينزدايي و اسلامگريزي آنان كه نتيجة انحرافات شديد فكري و كجانديشيهاي مقدس مآبانهشان بود، طيف وسيعي از جريانهاي «التقاطي» را در قرون متمادي تاريخ اسلام، پوشش داده است؛ به گونهاي كه گاه با تأسيس مجمع فراموشخانهاي توسط «ميرزاملكم خان ناظم الدوله» و اسلامزدايي رضاخان با حمايت روشنفكران ناسيوناليستي چون «محمدعلي فروغي» و ظهور چپگرايان حزب توده و موج راستگرايانه پاكديني كسروي و حكميزاده و گاه با پذيرش ايدئولوژي ماركسيسم – لنينيسم توسط سليمان ميرزا تحت حمايت دولت شوروي، رخ مينمايند. فعال ساختن اپوزيسيونهاي خشونتطلب و جريانهاي تندرو، ترفند خوش رنگ و لعاب ديگري بود كه توانست در برههاي از زمان، مبارزان و انقلابيون را با خود همراه سازد. اما اين تنها ظاهر قضيه بود. گذشت زمان بر همگان روشن ساخت كه اين حق نمايان باطلانديش، عروسكان كوك شدة زخم خوردگان انقلاب هستند؛ هرچند كه بازخواني پروندة جريانهاي تندرو در جامعة فرهيخته و متدين ايران اسلامي ديگر بازخوردي نخواهد داشت، اما نبايد از پسماندهاي آنان غافل شد؛ همچنانكه هر از گاهي شاهد امواج كوتاه و بلند خشم آلودشان هستيم كه در هميشه تاريخ ساري و جاري بوده و عمري به درازاي جبهه حق و باطل دارد. بيشك اين خيمه شببازيها هر ناظر فهيمي را به شك و ترديد وا ميدارد كه به راستي تفاوت اين بيگانه پرستان با غربزدگان درباري و فرصتطلباني چون تقيزاده، سيداحمد خان و ميرزاملكمخان ارمني چيست!
جريانهاي تندرو پيش از انقلاب
تتبعي كوتاه در مباني تفكر مبارزاتي اسلام شيعي نشان ميدهد گزينش مشي مسلحانه به عنوان استراتژي مبارزه عليه سلطة امپرياليسم در وهلة نخست مورد قبول واقع نشده است. مبارزان شيعي با اتكا بر ايدئولوژي جهان شمول اسلام كه خواستار انقلاب فرهنگي در باور و انديشة انسان بر پايه قرآن و مكتب اهل بيت‰ است و ارزيابي شرايط سياسي – اجتماعي و چگونگي جبههگيري رژيم و نيز برآورد واقعبينانه از ماهيت «مبارزه مسلحانه» به زعامت مرجع ديني و رهبري روحانيت به انتخاب شيوههاي گوناگون مبارزاتي و گاه «جهاد مسلحانه» مبادرت ميورزيدند و از اين رو هيچگاه با بحران تعيين «خطمشي» دست به گريبان نبودهاند. شايد به همين جهت است كه امام خميني(ره) در جريان نهضت انقلاب اسلامي در برابر امواج سهمگين مبارزات مسلحانه سكوت ميكنند. «در تمام اين مدت امام به هيچ وجه يك تأكيد رسمي از حركت مسلحانه نكردند؛ همچنان كه در نفي آن هم آشكارا چيزي نگفتند. اگر گاهي موضعگيري منفي از امام ديده شده است، راجع به ايدئولوژي بعضي گروههاي مسلح است، نه حركت و مبارزه مسلحانه. در مورد مبارزه مسلحانه هيچ موضعي در نفي و اثبات نداشتند.»2
با اين وجود گزينش مشي مسلحانه به عنوان آخرين تاكتيك مبارزاتي، نفي نشده است؛ چنانكه به گفته «هاشمي رفسنجاني» در بحبوحة مبارزات مسلحانه «ما به مبارزات مسلحانه اصالت زياد نميداديم، بلكه اصالت را به مبارزات اصولي مذهبي - سياسي ميداديم كه اگر بر حسب ضرورت به حكومت مسلحانه ميانجاميد، ابايي نداشتيم.»3
بررسي عملكرد احزاب سياسي ايران نشان ميدهد پيش از شكلگيري دوره سوم تحزب(1375 – 1332) احزاب و جريانهاي سياسي و فكري به سبب حاكميت استبداد و استعمار، هر گونه حركت مسلحانه را محكوم به شكست ميدانستند و براي مبارزات مسلحانه اصالتي قائل نبودند. «فدائيان اسلام» تنها جمعيت تشكل يافتهاي بودند كه طي يك دهه فعاليت سياسي(34 – 1324) پس از يك دوره اختناق و سركوب شديد ديني و مذهبي رضاخان، با هدف ايجاد حكومت اسلامي و اجراي قوانين اسلام، عليه حكومت ديكتاتوري پهلوي، رويكرد قهرآميزي را در پيش گرفتند و سريال «جريانهاي تندرو» را كليد زدند. فدائيان در شرايطي گام بر ميدان مبارزه نهادند كه به دليل نفوذ احزاب و جريانهاي سياسي ضد مذهب، اعم از گروههاي چپ، ليبرال و مليگرا در پي ايجاد دورهاي از مدرنيسم و نوسازي سطحي و نيز غلبه ضعف و انفعال فزاينده بر محافل ديني و به ويژه رهبران مذهبي، اسلام به حاشية سياست رانده شده بود. با وجود تنگناهاي اجتماعي، سياسي و عقيدتي در اين دهه، فدائيان اقدامات براندازانهاي عليه سلطنت پهلوي انجام دادند كه نخستين و مهمترين آنها ترور «احمد كسروي» اصلاحطلب مذهبستيز و رهبر جريان روشنفكري به اصطلاح ديني بود. با كمرنگ شدن مبارزات فدائيان اسلام در پي كودتاي 28 مرداد 1332 و نيز به شهادت رسيدن رهبر شجاعش «نواب صفوي» موج اول مبارزات مسلحانه پايان يافت.
موج دوم عملكرد قهرآميز احزاب به دنبال حماسة پانزدهم خرداد 1342 و كشتار سبعانه مردم از يك سو و تأثيرپذيري جوانان پرشور اما سرخوردة احزاب ماركسيستي و مليگرا از تئوري جنگهاي چريكي آمريكاي لاتين به ويژه انقلاب پيروزمند «فيدل كاسترو» در كوبا و نيز فعل و انفعالات ناشي از اختلاف ميان دو ابرقدرت كمونيستي(چين و شوروي) از ديگر سو، به تدريج شكل گرفت. اما سال 1349 را ميتوان زمان ظهور عملي مبارزات مسلحانه دانست كه در سالهاي اوليه دهة 50 به اوج خود رسيد. حزب مؤتلفه اسلامي دومين جريان راديكال اسلامي بود كه در سال 1342 به جرگة مبارزان سياسي پيوست و با تأثيرپذيري از جهانبيني سياسي «فدائيان اسلام»، مبارزات مسلحانه را جايگزين معادلات پارلمانتاريستي احزاب نمود. اولين اقدام مؤتلفه كه در عمل آخرين ترور موفقيت آميزش محسوب ميشد، قتل حسنعلي منصور به جرم تسليم قانون معافيت نظاميان آمريكايي(كاپيتولاسيون) به مجلس و كوشش در باز داشت و تبعيد امام(ره) به تركيه بود.
انگيزة مبارزات چريكي در سالهاي اوليه تشكيل حزب، بسيار قوي بود، اما ضربهاي كه به علت ترور منصور بر حزب وارد شد، رهبران مؤتلفه را به اين نتيجه رساند كه «با عملياتي كوچك، ضربهاي بزرگ به جريانهاي سياسي وارد ميشود.»4 از اين رو انديشه مبارزات قهرآميز در ميان اعضاي حزب، تقريباً از ميان رفت و مؤتلفه را دچار ركود كرد. از سال 1349 عناصر اصلي مؤتلفه به همكاري با سازمان مجاهدين خلق پرداختند، اما در جريان ارتداد مجاهدين از حزب جدا شده، به همراهي عدهاي ديگر از مبارزان متدين به فعاليت پرداختند؛ هر چند كه مبارزاتشان آن گسترش و شدت قبلي را نداشت. تا سال 1350 دهها گروه اسلامي و ماركسيسم مشي مسلحانه را به عنوان برنامه بلند مدت مبارزاتي خود عليه رژيم پهلوي برگزيدند كه در اين ميان تنها دو حزب «مجاهدين خلق ايران» و «چريكهاي فدايي خلق»، توانستند مبارزات خود را تداوم بخشند و رهيافتهاي جديدي را وارد معادلات سياسي نمايند.
جرقة فكري مجاهدين در جريان جبهه ملي اول و خطگيري از انديشههاي مهندس بازرگان زده شد. شاگردان بازرگان كه عموماً از طيف دانشجويان فعال نهضت مقاومت ملي و سپس نهضت آزادي بودند، براي فرار از بنبست مباحث نظري و تئوري مبارزاتي كه آموزههاي نهضت آزادي فرارويشان نهاده بود و نيز بيثمر دانستن حركات پارلمانتاريستي و مسالمتجويانه رهبران نهضت، از حزب آزادي جدا شدند و در سال 1344 سازمان مجاهدين خلق(منافقين) را بنيان نهادند و مشي مبتني بر ترور را پايهگذاري كردند. ساختار فكري سازمان در چارچوب ايدئولوژي تعريف شده از سوي رهبران سياسي چون بازرگان، شريعتي و مرحوم طالقاني نضج گرفته بود، اما با گذر زمان و الگو قرار دادن اشخاصي چون لنين، مائو و ماركس در پروردن انديشههايشان به مراتب از تفكرات رهبران خويش فراتر رفته و با تقليد از انديشههاي ماركسيسم – لنينيسم سعي در تبيين و تلفيق برخي از آراي ماركسيسم در قالب باورهاي ديني نمودند تا از اين رهگذر خلأ به اصطلاح پراگماتيستي خود را پر كنند.
از هم گسيختگيهاي مباني اسلام با ماركسيست، سران سازمان را به تغيير ايدئولوژيك سازمان از ايدئولوژي اسلام به ماركسيسم لنينيسم واداشت. انتشار بيانية تغيير مواضع در سال 1354 واكنش منفي اكثر نيروهاي مخالف رژيم از چپگرايان، مليگرايان و حتي بعضي از كمونيستها را برانگيخت و بيش از همه سرخوردگي نيروهاي مذهبي را از مبارزة مسلحانه به دنبال داشت. مجاهدين كه با هدف ترور عناصر و مهرههاي اصلي رژيم و برخي از مستشاران خارجي به مبارزة مسلحانه رو آورده بودند، پس از اعلام بيانيه، پرده از چهره تزوير سازمان برگرفتند و با جنايت هاي بيرحمانه و شكنجههاي قرون وسطايي قبل(و بعد) از انقلاب، خود را با عنوان قويترين و خشنترين سازمان معارض نظام با استراتژي براندازانه، به جهان شناساندند. خودباختگي اين فعالان سياسي و همتايانشان در حزب چريكهاي فدايي خلق كه عموماً از چهرههاي فعال حزب توده و يا ماركسيستهاي جبهه ملي بودند و نيز گروه كوچك فرقان در برابر تفكرات منجمد ماركسيسم، جريان مبارزه با امپرياليسم و استبداد را از مسير اصلي و تعيين شده خود خارج ساخته، به صفآرايي نظامي مبارزان در برابر مردم بيگناه كوچه و بازار منجر گرديد. ترور متفكران، انديشوران و شخصيتهاي بينظير اسلام كه جبران فقدانشان نيازمند سالها تلاش علمي و معرفتي است، به دست التقاطيون اسلام – ماركسيسم مهر تأييدي بر اين واقعيت است.
در مجموع، آنچه از تورقي كوتاه در تاريخ تحزب ايران به دست ميآيد، نشان ميدهد گزينش مشي مسلحانه از سوي نيروهاي مبارز مذهبي و ماركسيسم به دنبال تأثيرپذيري از رهيافتهاي تئوريسينها و ليدرهاي مبارزات چريكي آمريكاي لاتين و ميل به كاسترويسم به لحاظ استراتژيك و تاكتيكي، موفقيت چنداني به دست نياورده است؛ چنانكه اعضاي سازمان مجاهدين نيز پس از ترور سه تن از كارشناسان آمريكايي در سال 1355 به اين نتيجه رسيدند كه تشكيل گروههاي تندرو با تاكتيكي چريكي، اقدامي سنجيده بوده است. فرد هاليدي در كتاب «ايران، ديكتاتوري و توسعه» عدم موفقيت نبردهاي مسلحانه در ايران را اينگونه تحليل ميكند: «در ايران شرايط عيني براي جنبش چريكي به اندازه بيشتر كشورهاي آمريكاي لاتين، نامناسب يا حتي بدتر بود. گروههاي چريكي ايران نه تنها بدون ارتباط با ديگر اشكال سياسي فعاليت خود را آغاز كردند، بلكه ناچار به مقابله با دستگاهي بودهاند كه به اندازه دستگاههاي سركوب آمريكاي لاتين، مجهز و مطمئن بوده است. و اگر به ياد داشته باشيم كه همة گروههاي چريكي آمريكاي لاتين در هم شكسته شدند، خواهيم ديد كه چشمانداز اين شكل فعاليت در ايران تيره خواهد بود.»5
سال 1350 را ميتوان آغاز دوران سركوب شديد گروهكهاي چريكي از سوي سازمانهاي امنيتي رژيم دانست؛ به گونه اي كه با شروع فعاليتهاي انقلابي در سال 1357 تنها نام دو شاخة ماركسيستها و مسلمانهاي حزب مجاهدين خلق و نيز فدائيان طرفدار حزب توده و فدائيان فعال حزب چريكهاي فدايي خلق در ليست گروهكهاي مبارز به چشم ميخورد.
جريانهاي تندرو پس از انقلاب
«آزادي سياسي كه پس از انقلاب 1357 پديد آمد، به سازمانها و احزاب سياسي، از چپ تا راست فرصت سازمان دهي داد. پس از 29 سال ديكتاتوري نسبتاً دائمي، اين آزادي به دست آمده براي تمام گروهها و احزاب، به ويژه چپ و جنبشهاي كمونيستي مجال تنفس مهم و فرصت تاريخي بود تا آنها بتوانند در مقياس تودهاي به سازماندهي بپردازند و در اين شرايط، جنبش فرصت مييافت كه مستقيماً با هوادارانش روبهرو شود و آشكارا به سازماندهي بپردازد. اما ماركسيستهاي ايران كه از همان آغاز با مشكلات تئوريك و عملي مختلفي مواجه بودند و براي آنان كه شعار مبارزه با امپرياليسم و سرمايهداري ميدانند، اكنون اتخاذ موضعگيري در مقابل رژيم انقلابي - مذهبي كه همين شعارها را تكرار ميكرد، غير قابل باور بود. ظهور اسلام به عنوان يك نيروي سياسي و حكومت اسلامي براي هواداران و نظريهپردازان ماركسيسم در ايران لاينحل و مايه شگفتي و سرانجام ويرانگر بود.»6
از اين رو مبارزان ماركسيستي، از جمله فدائيان خلق و مجاهدين اولين و(منافقين بعدي) با اتحاد سازمانهاي مائوئيستي به مقابله با كليت جمهوري اسلامي برخاستند و بر آن بودند تا با تشديد تضادهاي منطقهاي، تحريك قوميتها و بحرانزايي در كشور، اوضاع سياسي را به سود خود تغيير دهند، اما پس از اعلام جنگ مسلحانه عليه جمهوري اسلامي در خرداد 1360 توسط نيروهاي امنيتي و مدعيان انقلابي سركوب شدند. ماركسيستهايي كه جان سالم به در بردند با پناهنده شدن به دامان استعمار، فعاليتهاي خود را در راستاي اجرايي شدن سياستهاي هدفمند آمريكا براي به زانو درآوردن جمهوري اسلامي و تغيير حاكميت آغاز كردند. از به راه انداختن جنگهاي مسلحانه داخلي و حمله مستقيم با كودتا و جنگ تمام عيار گرفته تا استراتژي «تشديد مهار و تغيير از درون» كه برآيند سياست «مهار دوگانه» استراتژيستهاي صهيونيست آمريكا در دهة دوم انقلاب تاكنون است.
با وجود فشار شديد اين اهرمهاي براندازانه عليه نظام، نگراني امام تنها از سوي جريانهاي مرموزي بود كه با تغيير شكل دادن مبارزات قهرآميز و پارتيزاني به فعاليتهاي انقلابي با هدف «حركت در خط ولايت فقيه به رهبري امام خميني(ره) و ديگر رزمندگان راه او تا ظهور حضرت قائم(عج)»7 با حفظ كامل ماهيت براندازانة مبارزات، مفاهيمي را به نام دفاع از اسلام، روحانيت و انقلاب به خورد مردم ميدهند كه ريشه در انديشة ليبرال غرب دارد.
«مهدي هاشمي» كه بر باور خود، رهبري دوران جنون انقلابي(!) را بر عهده داشته، با بنيانگذاري انديشة «ليبرال چپ گرا» زير چتر حمايت «بيت مرجعيت منتظري» و گروهكهاي آرمدار ضد انقلاب با كشيدن هالة تقدس بر چهره و استفاده ابزاري از نام و خط امام به مبارزة قهرآميز عليه نظام مقدس اسلامي به پا خاست. اما همين جريان بايد در دورة تثبيت و قانونمندي(!) طي سالهاي 76 تا 84 به چهرهاي انقلابي و مبلغ خردگرايي و قانونمندي(!!) تغيير يابد تا تز «براندازي خاموش» و «آنارشيسم معطوف به پروژه اضمحلال دين و حكومت ديني» خود را با هدايت جريانهاي بيگانه عملي سازد.8 طرح شعار اصلاح و اصلاحطلبي از سوي جماعتي كه خود را اصلاحطلب مينامند، پوشش جديدي بر پروسة براندازانة باند «مهدي هاشمي» و پيش از آن، حزب توده بود؛ جرياني كه با عملكرد اسفناك هشت ساله خود نشان داد، كه افراطيون دوم خرداد همان پا در ركابان مهدي هاشمي هستند كه چون سردمدار خويش با پنهان كردن خود زير نام امام و بيت ايشان، تا آنجا پيش رفتند كه با ناديده انگاشتن رهبري و انقلاب، بستر جولان مهرههاي دست چين شدة رژيم شاه و عناصر وابسته به فرهنگ ليبرال دموكراسي غرب را در كشور هموار ساختند.
كوتاه سخن اينكه دوران پرفتنه اصلاحات كه با نگاه تيزبين رهبري و هوشياري و وفاداري ملت انقلابي به سر شد، آسيبپذيري جامعه مستحكم ايران را از تنگه جريان نفاق نشان داد. ديكتاتورهاي نقاب داري كه با پنهان ساختن چهرة واقعي خود در لايههاي نهان احزابي چون اصلاحات، مشاركت و تحكيم به دفاع از جريان منافقين برخاستند و با شكستن قبح تندروي و خشونتگرايي در معاملات سياسي به سازماندهي «تشكلهاي تندرو» اقدام نمودند تا به شيوههاي مختلف با گذر از تمدن غرب، تحول اساسي را كه سوگمندانه از آن محروم بودند(!) در كشور اجرا نمايند.
آيا به راستي اين جريانهاي افراطي كه هر انديشه و مكتبي را به خشونتگرايي و بنيانگذار حركتهاي خشونتآميز متهم ميكنند، همان زائيدة نامشروع خوارج نيستند كه چون سلف نيرنگ باز خود از حق، ارادة باطل ميكنند؛ ولي امر مسلمين را دور ميزنند و خود، تندروي و دمدمي مزاجي پيشه ميكنند!؟ آيا اين جماعت كوردل كه همواره در خواب و خيال براندازي جمهوري اسلامي هستند، خواهند توانست با پُف كردنهاي خود چراغ انقلابي را كه با عنايات الهي و توجهات حضرت بقيت الله(عج) برافروخته شده، خاموش نمايند؟
پينوشتها:
1. برگرفته از مقدمه كتاب تاريخ خوارج، يعقوب جعفري.
2. هاشمي رفسنجاني، علياكبر، دوران مبارزه، ج 1، ص 245.
3. همان، ص 239.
4. همان، ص 241.
5. روح الله، حسينيان، چهارده سال رقابت ايدئولوژيك شيعه در ايران، ص 544.
6. يحيي، فوزي، تحولات سياسي اجتماعي بعد از انقلاب اسلامي در ايران، ج 1، ص 367.
7. محمدي ري شهري، خاطرات سياسي، ص 150.
8. سرگذشت سه ساله اصلاحات و ضد اصلاحات، جلد 1، محمد ايماني، ص 20.