محمدرحيم عيوضي
رفتارهاي انساني و صور اجتماعي بشري، جملگي محاط در شناساييهايي هستند که تا حد «باور» برکشيده شدهاند و در قالب بايدهاي نامرئي، نحوه تکوين و سير ارتباطات انساني را در ساحتهاي فردي و جمعي راهبري مينمايند. سير تبديل تجارب، احساسات و قضاوتهاي برآمده از آنها، به صورت قوانيني که لايتغير و ثابت پنداشته ميشوند، سيري طولاني و نامحسوس است که در طي زمان، آنها را از حالت «پرسشي» خارج ميسازد و به صورت «خبري» درميآورد. بدينترتيب، پيشفرضهاي بناهاي شناخت جديد، از روابط پديدههاي مختلف شکل ميگيرند. بنابراين، علوم؛ متکي بر زمينههاي دانشي هستند که صحت و سقم آنها پيشاپيش ارزيابي شده است و اکنون ديگر با چالش مواجهه با مسائل مختلف، اعم از جديد و بازتکرارشونده، روبهرو نيستند و روشهاي تحقيق و حل مسائل مشتمل بر چرخهها و شبکههايياند که از ابتدا تا انتها ــ خواه به جواب قطعي ختم شوند يا نشوند ــ خدشهاي بر پايههاي استقرار خود وارد نميسازند.
با فراگيري روالهاي موسوم به شيوههاي شناخت، ملاکهاي تميز صحيح از ناصحيح و علم از جهل، استخراج ميگردد. اين ملاکها تعيين و روشن ميسازند که براي دستيابي به جواب و حل معضلات، کدامين راهها قابل قبول و قرين موفقيت هستند. بديهي است که مصاديق «قابل قبول» و «موفقيت» در چارچوبهاي شناختهشده تفسير ميگردند. پديد آمدن علوم جديد نيز بر زمينهها و اتخاذ رويکردهاي خاصي قرار دارد که موضوعيت علوم در اين عصر و قلمرو و روشهاي آنان را توجيه و معين مينمايد. از ويژگيهاي بارز ملاکهاي علمي نوين، دوگانهانگاري و رواج ديدگاه تقابلي به صورت جزئي است که شناخت موضوعات و روابط مطروحه را در چنين قالبي قرار ميدهد. اين وضعيت درخصوص انسان نيز به صور مختلفي رواج يافته است که علوم گوناگون مرتبط با آن، هر يک انفکاکهايي، بنا به حوزه تحقيقي خود، مطرح ساخته، مانند: انسان ــ طبيعت، انسان ــ خدا، دنيا ـ آخرت. پيامد اين پنداشتهها، دگرگوني در پاسخ به پرسشهاي گريزناپذير بشري است: کيستم؟ از کجا آمدهام؟ به کجا ميروم؟ ... . درواقع جايگاه و وظيفه انسان در هستي و توقعات و انتظارات و آرمانهايي که ميتواند (بايد) ترسيم نمايد، به کلي متحول ميگردند و انسان جديد، در عرصهاي متفاوت از گذشته، خود و نسبتش را با هستي، تعريف و تشريح ميکند. از مختصات اين عرصه، ناباوري آخرت (معاد)، فراموشي مرگ خويشتن، ... عبرتناپذيري از تاريخ، جانشين کردن محاسبه به جاي تفکر و تنسيق حيات جمعي با تمرکز بر تحديد دين در حوزه زندگي شخصي ميباشد. موضوعيت انسان به طرق مختلفي در قالب اعداد تعيين ميشود و شماره، جانشين و نشاندهنده هويت ميگردد. درواقع، انسان؛ موضوع تشريح و تسلط قرار ميگيرد. اين در حالي است که هدف از دستيابي به تسلط بر طبيعت و آدمي، تحصيل توانايي کنترل و راهبريشان به سمت غايات صرفاً مادي است.
به طور خلاصه ميتوان گفت، در علوم جديد به طور کلي و مشخصاً در علوم جديد مربوط به انسان، نوعي گرفتاري عميق در فهم و پرورش انسان متناسب با فطرت و غرض از خلقت بهوجود آمده است، هرچند که تحولات نظري در رياضيات و فيزيک و تجارب عملي جوامع جديد، سبب آشکارشدگي روزافزون پيشفرضهاي اشتباه اين علوم شده و از استحکام قيود ناشي از آن کاسته است. اکنون با توجه به داعيهداري دين مبين اسلام، مبني بر توانايي هدايت انسان در زندگي فردي و جمعي، ميتوان پرسيد جايگاه انسان در نگرش اسلامي، در مقايسه با نگرش علوم جديد چگونه مشخص گرديده است که بتواند به صورتي طبيعي در هماهنگي با محيط پيراموني خود حياتي پويا را تجربه نمايد؟ و اين تمايز در انقلاب اسلامي ايران چگونه قابل مشاهده است؟
به نظر ميرسد در پاسخ ميتوان گفت، ماهيت اجتماعي دين اسلام و توحيدي بودن آن، ضمن زمينهسازي براي اعتنا به واقعياتي چون مرگ و درگذر بودن دنيا، شکوفايي استعدادها را در جهت تعالي، به مثابه تکليف، مطمح نظر قرار ميدهد و با معنادار دانستن آفرينش، تلاشهاي مادي را بار معنوي ميبخشد و با تلقي مزرعهگونه از دنيا، درکي پيوسته و درهمآميخته را از حيات انساني در قبل و پس از مرگ موجب ميگردد. گفتمان انقلاب اسلامي نيز با قابليت پروراندن انسان انقلاب اسلامي، تلقي علوم جديد از انسان را به چالش کشيده است و نگرشي مبتني بر معيارها و اصول قابل عرضه در قلمرو ديني ــ اسلامي را معرفي مينمايد. در اين مقاله کوشش شده است ضمن مرور جايگاه انسان در علوم جديد و دگرديسي در فهم آن، به تقابلش با انسان انقلاب اسلامي به مثابه انساني پرورده آموزههاي اسلامي اصولگرا و نگرش توحيدي به هستي پرداخته شود.
علوم جديد و تعبير متفاوت از «انسان»
علوم جديد، که در مغرب زمين پرورانده شدهاند، با معيار جهانيبيني مادي، گزينشها و تحليلهاي خود را سامان دادهاند. در اين نگرش ماترياليستي، جايگاه و موقعيت ممتاز انسان در قرون وسطي از مرکزيت عالم به واسطه کليسا به جايگاه و موقعيت ممتاز مادي بدل ميگردد که هرچند در آن سوداي روحاني بودن و روحاني شدن وجود ندارد، تمايلي ژرف به زميني شدن مشاهده ميشود. درواقع ما در دوره جديد صرفاً شاهد يک جابجايي ميان تقدم و اولويت بُعد مادي و معنوي انسان با يکديگر هستيم. به عبارت ديگر، بهرغم داعيههاي مطرح در قرن هيجدهم و عصر روشنگري، تفاوت بنيادي رخ نداده بود و فقط جابجايي مهمي، به تدريج مقبوليت و مشروعيت مييافت.
افراطگري کليسا در قرون وسطي، واکنشي تند و در جهتي مخالف ايجاد نمود که در آن، بُعد معنوي انسان، بياهميت و بيارزش تلقي ميشد و حتي انکار ميگشت. در علوم انساني جديد، انسان، انسانيت خود را در عمل در عواملي چون رنگ پوست (سفيد بودن)، جنسيت (مرد بودن)، آموزش اکتسابي (ميزان تحصيلات)، موقعيت و بُنيه مالي (ميزان مالکيت شخصي)، مکان سکونت (شهرها از يک سو و کشورهاي مغربزمين از سوي ديگر) و قدرت مصرف و ... مييافت و مجموع اينها، نشانههاي چيزي بودند که تحت عنوان «جامعه متمدن» معرفي ميشد. با گذشت زمان و تکوين ساختارهاي نظامهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي نوين، پيامدهاي تغييرِ مرکزيت انسان از جايگاه آسماني به جايگاه زميني آشکار گرديدند و علوم انساني در پي پاسخ به بحرانهاي پديدآمده و درک و تبيين آنها شکل گرفتند. خودشيفتگي مادي براي انسان در قالب فردگرايي افراطي جلوهگر شد و آزادي به صورت آزادي منفي و «آزادي از» تعبير و تفسير گرديد.
با گسترش عرصههاي تبلور بُعد حيواني انساني، ابزارهايي مادي براي کنترل هواهاي نفساني و به بند کشيدن آنها ايجاد و به کار گرفته شدند. همچنين همبستگيهاي مجامع انساني، که در گذشته بر پايه تعهد متقابل و علاقه به سنتها و اخلاق پديد ميآمدند، اکنون نيازمند سازوکارهايي ديگر ميشدند. نتيجه آنکه کليه روابط انساني در سطوح فردي و گروهي در خانواده و جامعه، قالبهايي مادي يافتند و در اين ميان، زندگي دنيا، هدف اصلي گرديد.
با زوال اخلاق؛ اقتصاد، ماهيتي خشن يافت و معيشت و معيار سنجش و وسيله مبادلهاي به نام پول بر کل حيات انساني سيطره افکند و مهرورزي با خود، ديگري، هستي و خالق آن؛ به مقولاتي بيگانه بدل گشتند. گئورگ زيمل (1858ــ1918م) پول را نابترين مثال تمايل فروکاستن کيفيت به کميت در فرهنگ مدرن، مخصوصاً در علوم، دانست. در نظر او، اقتصاد پولي وابستگي شخص و روابط مادي را، که مشخصه اقتصاد تهاتري است، از ميان بُرد. اقتصاد پولي، مدام ميان شخص و شياي خاص، ارزش پولي را حائل ميکند؛ ارزشي که کاملاً عيني و ذاتاً فاقد هر نوع کيفيت است. پول در مالکيت اقتصادي، جنبهاي غيرشخصي (impersonality) بهوجود آورد که قبلاً ناشناخته بود و به همين نسبت، باعث عدم وابستگي و استقلال روزافزون شخصيت شد. رابطه شخصيت با جمعيتها نيز به همينگونه تحول پيدا کرد. اقتصاد پولي، جمعيتهاي بيشماري خلق کرده است که يا از اعضايشان فقط تقاضاي مشارکت مالي ميکنند يا فقط روابط پولي با آنان دارند.
علاوه بر اين، همزيستي با طبيعت نيز، به کوشش براي تغييرات جدي در آن، تغيير يافت. انسانها هم به صورتي «تنها» در کنار ساير انسانها در خانواده و جامعه و در محيط پيراموني، تجربه جديدي از زندگي مادي را آغاز نمودند.
تعبير از انسان، چه منفي (ديدگاه هابزي) و چه مثبت (ديدگاه روسويي)؛ در اصلِ زندگي روزانه افراد تفاوتي ايجاد نميکرد، زيرا آنچه به تدريج تحقق مييافت، ويژگي معنوي انسان را از او ميگرفت. علوم جديد، که براي انسان، بررسي و فهم او و مسائلش بهوجود آمده بودند، از يکسو، به صورت «تکنولوژي» و تقليل مفهوم ژرف علم به تکنولوژي درآمدند و از سوي ديگر، به جهت ضعف بنيادي خويش، حداکثر راهحلهايي موقت و مُسَکِّن براي اصلاح وضع موجود ارائه ميدادند. نتيجه آنکه يا با رويکردي تماماً انقلابي با وضعِ نابسامان موجود برخورد ميکردند، نظير دستهاي از مارکسيستها، يا آنکه راهي براي خروج از بنبست بهوجودآمده نمييافتند و به صورتي يأسآميز همچون ماکس وبر و روبرت ميخلز از «قفس آهنين» و «قانونِ آهنين اليگارشي» ياد ميکردند. در هر صورت راهي براي انسان عصر جديد نميگشودند و حداکثر کوششها به هشدار نسبت به جدي بودن و عمق فاجعه رخدادهاي رو به گسترش دنياي جديد معطوف بود.
چارلي چاپلين، در فيلم «عصر جديد» خود، ماشيني شدن انسان جديد را به نمايش گذاشت و فرانتس کافکا، در کتاب «قصر» خود، آوارگي و ترديد اين انسان را بيان کرد. در مجموع، در علوم جديد، انتخاب و تعريف موضوع و روش و هدف تغيير يافت و با قطع ارتباط با خالق هستي، غايتي مادي و اينجهاني پيدا کرد. فرض شد که همه چيز را ميتوان تحت شناخت و کنترل درآورد و محدوديتها صرفاً جنبه زماني دارند و به مرور انسان خواهد توانست که بر همه چيز سلطه يابد. به بيان هيدگر، «توهّم نارسيستي» پديد آمد و اين توهّم، بلايي بود که انسان عصر جديد را از شناخت حقيقي باز ميداشت و علمي که ميبايست به تعبير امامعلي(ع)، راه به سوي نور و روشنايي ميبرد، ظلمتي سخت بر انسان حاکم ساخت و اينگونه بود که هيدگر مدعي شد: در علم، تفکر نيست، در عصر جديد براي انسان فرصت تأمل و درنگي براي نگريستن و تأمل باقي نميماند. تغييرات و پوياييها در کل براي نظامي سلطهجو بر همهچيز و از جمله انسان، سازماندهي ميشوند و علم نيز همچون ابزاري در اين چارچوب عمل ميکند. تولد و بقاي هر چيزي به ميزان اقتصادي بودن آن منوط گشته است. نتيجه آنکه علم و پژوهش بايد ماهيت اقتصادي داشته باشند. اين وضعيت، ترديدي ژرف در «اعتماد» به علم و «امکان» راهبري به سوي سعادت به وسيله آن، به وجود آورد. ميشل فوکو به کالبدشکافي شيوههاي سلطه از طُرُق علمي پرداخت و نشان داد که پيشرفتهاي علمي و انگارههاي مورد تأييد آن در جوامع، به سود نگرشي سلطهمحور شکل گرفتهاند. حتي عدهاي، علم در معناي کنوني را به سخره گرفتند. در اين وضعيت، عقل مورد استفاده علم و مولّد آن، مشروعيت سابق خود را از دست داده است. در مقابل، افرادي چون يورگن هابرماس از عقلانيت ارتباطي و کنش ارتباطي براي بازسازي سامانِ اجتماعي و امکان مفاهمه ميان افراد سخن به ميان آوردهاند. به بيان هابرماس، در کنش ارتباطي، کنشهاي افراد درگير نه از طريق محاسبات خودخواهانه براي رسيدن به موفقيت، بلکه از طريق کنشهاي تفاهمآميز هماهنگ ميشود. عدهاي نيز چون فرانسيس فوکوياما درخصوص سرمايه اجتماعي و وضعيت آن در جوامع غربي هشدار دادهاند.
در هر صورت، انسان با هر خصيصهاي (سياسي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و...) معرفي ميشد، نهايتاً حيواني بيش نبود و اينچنين شد که مقام انساني در قرون وسطي از آسماني مطلق به زميني مطلق تنزّل يافت و تعادل نداشتن در هر يک، دوران تلخي از زندگي را براي انسان بهوجود آورد. از نمونههاي بارز آن در عصر جديد، تجربه جنگهاي متعدد و از جمله جنگهاي جهاني اول و دوم است.
کتاب نورمن انجل (Norman Angell) به نام «توهّم بزرگ» (The Great Illusion) که در 1910 انتشار يافت، با پيش کشيدن اين استدلال که جنگ براي غالب و مغلوب هر دو فاجعه اقتصادي به بار خواهد آورد، کتابي پرفروش در مقياس بينالمللي شد، اما در طي همان سال، ستادهاي ارتش اروپا نقشههاي جنگي خود را، به آرامي و در سکوت، کامل ميکردند. در جمعبندي ميتوان گفت مهار قواي انسان و هدايت آن به نفع تعالي وي، در تعبيري که در علوم جديد نسبت به جهان و انسان وجود دارد، تحقق نيافته است و سرگشتگي روزافزون وي در عصر جديد، ادبيات وسيعي با محوريت از خودبيگانگي انسان و غلبه اشياي مادي بر او بهوجود آورده است.
بازنگري تعبير علوم جديد از انسان در انقلاب اسلامي
به جهت کمبود فرصت نميتوان به تغييرات نگرش در علوم جديد اشاره کرد و به زمينههاي بهوجود آمدن اين تغييرات بسنده شده و لذا در ذيل نمونه بارز تحول و بازنگري در تعبير علوم جديد از انسان اشاره گشته است:
انقلاب اسلامي و انسان اصولگراي انقلاب اسلامي
عصر جديد، انسان خاص خود را پديد آورد و علوم جديد نيز، به مثابه سلاحشناسي و معرفتي اين انسان، به کار گرفته ميشدند و راهحلهاي مختلفي به منظور تغيير وضع موجود عرضه ميکردند، امّا اين علوم، به جهت ضعف بنيادي خود، در هدايت و مهار توانمنديهاي انسان در عصر جديد ناکام ماندند. تأمل در انسان انقلابيِ اين عصر، توجه به نمونهاي عيني از رسوخ انگارههاي ماديِ علوم جديد و جهانبيني سکولار در انسانِ عصر جديد است؛ لذا بررسي آن ميتواند ما را در شناخت جايگاه انقلاب اسلامي و انسان انقلاب اسلامي، در ايجاد عصري متفاوت از عصر جديد ياري رساند، ضمن آنکه شکوفايي آموزههاي ديني را نسبت به انسان در پديدهاي عيني در عصر حاضر به نمايش ميگذارد.
انسان انقلابي
هر انقلابي را انقلابيون به ثمر ميرسانند که در مباحث مربوط به انقلاب، تحت عنوان «مردم» از آنها ياد ميشود، امّا انقلابي کيست و چگونه آدمي است؟ انقلابي، فردي تحوليافته و دگرگون شده است. با اين حال در اغلب تحليلهاي مربوط به انقلاب ــ به مثابه پديدهاي مدرن ــ، تحولِ انقلابيِ افراد جدي گرفته نميشود و ازاينرو انسانشناسي انقلاب، جايگاه خاصي ندارد. انقلابي بيشتر فردي احساساتي، دنبالهرو، عقلگريز و حتي عقلستيز معرفي شده است. در اين پندار او ديوانهاي است که نهتنها بسياري از مسائل را نميفهمد، بلکه مقهور دستِ راهبراني شورشي، جاهطلب و فرصتطلب است که موج بهوجودآمده از تجمعِ افراد تکهتکه و ذرهذرهشده را، در قالب نامتشکل و نامنسجم توده، به صورتي خاص تحت لواي يک ايدئولوژي ــ که برانگيزاننده احساسات ميباشد ــ «بسيج» ميکند و انقلاب را به پيروزي ميرساند. اين نگرش، ملهم از نگرش مادي و مکانيکي علوم جديد به انسان است و متأسفانه با نظريه رفتار انقلابيونِ انقلابها در گذشته، مفاهيم تعهد، رسالت و مقاومت به سخره گرفته ميشوند، زيرا اين واژهها ابزاري براي توجيه برپايي حکومتهاي وحشت و ترور بودهاند. به عبارت ديگر، انسان عصر جديد همان انساني است که در علوم جديد تعريف و خواسته شده است. به عنوان نمونه، ميتوان به توصيف سرگئي پخائف از انسان انقلابي در نوشتهاش، «رساله عملي براي يک انقلابي»، اشاره کرد: «انقلابي ميتواند و اغلب ناچار است، در پي هدف نابودي بيترّحم [جامعه]، در همان جامعه زندگي کند و هويت واقعي خود را پنهان دارد. انقلابي بايد به همه اقشار و سطوح جامعه رخنه کند: از طبقات متوسط و بالا گرفته تا کسبه، کليسا، خانه ارباب، جهان ديوانسالاران، اميران لشکر و اهل ادب، پليس مخفي و حتي کاخ زمستاني [تزار].»
مسئله ما، نابودي پرشور، کامل، همهجانبه و بيترحّم است... هدف غايي تشکيلات و توطئه ما و وظيفه نهايي ما، متحد کردن اين جهان در شکل نيرويي شکستناپذير و ويرانساز است... هدف کلي تشکيلات متقاعد کردن نيست؛ تشکيلات سوداي تربيت ديگران را در سر ندارد.
بنابر اين توصيف، انقلابيون، اقليّتي بيش نيستند و هيچگاه کل جامعه را در بر نميگيرند و هدف از فعاليت انقلابي نيز، نه تربيت و ساختن و متقاعد کردن، بلکه نابودي و کسب قدرت به مثابه هدف است. اين در حالي است که در انديشه ديني، «دعوت»؛ وظيفه، تکليف و هدف بهشمار ميآيد. در منظر يادشده، همهچيز وسيلهاند تا انقلاب در معناي مورد نظر آنها، يعني تخريب کامل، عملي و پيروز شود. اهداف و اولويتها را تشکيلات و هسته مرکزي آنها تعيين ميکند. در نتيجه، انقلاب حاصل اطاعت کورکورانه جماعتي از اقليتي (رهبران انقلاب) بيمارگونه است. بسيج نيز مربوط به گروه و محدود به آن ميگردد. همچنانکه در تعريف آن آوردهاند: «بسيج به معني فعال شدن از نظر سياسي و کاربرد منابع قدرت گروه در جهت اهدافي است که به وسيله ايدئولوژي آن تعيين ميگردد... بسيج روندي است که در آن يک واحد اجتماعي به سرعت بر منابعي که پيشتر بر آنها کنترل نداشته، کنترل پيدا ميکند.» بسيج انقلابي نيز نيازمند رهبري است، اما با توجه به محدوديت و ضعف نگرشي که نسبت به انسان و انقلاب وجود دارد، تحليلهاي روانشناختي از آن نيز در سطح باقي ميمانند. اين بررسيها، که بر پايه مفاهيم فرويدي انجام شده است، سه پايه براي روانکاوي رهبران انقلابي ــ هدايتگران، بسيج انقلابي ــ بيان کردهاند: انگيزههاي شخصي، سياسي کردن آنها، توجيه آنها برحسب مصالح عمومي. در نتيجه چيزي فراتر از انگيزههاي فردي و منافع شخصي و گروهي براي رهبر انقلابي شناسايي نشده است و بر پايه اين پندار، نميتوان تصور کرد که انقلاب و انقلابي براي چيزي بسيار فراتر از فرد و انگيزههاي محدود شخصي و گروهي به حرکت درآمده باشند، مثلاً: براي احياي ديني خاص يا عمل به اعتقادي مذهبي. بنابراين ميتوان گفت انسان در علوم جديد، چه در مقام رهبر و چه در مقام پيرو، هيچ هدف متعالي را نه دنبال ميکند و نه ميتواند دنبال کند؛ چراکه در فرهنگ مدرن، چيزي فراتر از منافع فردي براي انسان، مشروع و پسنديده نيست.
انسان انقلاب اسلامي ايران
در ميان نگرشهاي کوتهبينانه و تحقيرآميز نسبت به انقلاب و انقلابي، هانا آرنت با دريافتي عميق و ژرف از هيجانات و رفتارهاي پرشور انسان انقلابي نوشته است: «عاطفه و احساس انقلابي آن است که از يافتن چيزي مطلقاً تازه و رسيده به سرآغازي نو دست دهد و توجيهي باشد براي عمل کساني که شمارش زمان را از سال رويداد انقلاب شروع ميکنند.» اکنون اين پرسش درباره انسان انقلاب اسلامي ايران ــ به عنوان انساني نه آنچنانکه در علوم جديد معرفي کردهاند و آموزش ميدهند، بلکه به عنوان انساني پرورده نگرش اسلامي ــ شايان طرح است که او چه چيز مطلقاً تازهاي يافته بود که افق نگاه و مبناي درک و عمل ايراني ــ انقلابي را از انسان در علوم جديد متمايز ميساخت؟ «رضاي خدا».
سيدمرتضي آويني نه در مقام انديشمندي اسلامي، بلکه همچون شاگردي در مکتب اسلام، از نمونههايي است که معتقد بود درک از حرکت امامخميني(ره) و هدف انقلاب اسلامي ايران بر محور «تحول انفسي» و «احياي حيات باطني بشر» و بنابراين آغازي بديع استوار بود. وي پيروزي انقلاب اسلامي ايران را رويدادي مهم و تاريخساز ميدانست و بر اين اساس نوشت: «بعد از چند قرن که از رنسانس و هبوط بشر در مصداق کلي خويش گذشته است، هنوز هم آنچه در ميان مردمان اعتبار دارد، تاريخ ميلادي است که از زمان تولد مسيح محاسبه شده است و تاريخ هجري است که از زمان هجرت پيامبر اسلام و... مگر نه اينکه اگر واقعه ديگري براي بشر از اين وقايع اهميت بيشتري داشت، آنها را مبدأ تاريخ ميگرفتند؟ اما در کتابهاي تاريخ تمدن، اعصار زندگي بشر را بر مبناي ابزار توليد آنها، عصر سنگ و آهن و مفرغ و مس و... و حالا هم عصر تکنولوژي و عصر ارتباطات و عصر فضا و فلان و بهمان ناميدهاند. امامخميني پيامبر تازهاي نبود، اما از يادآوران بود؛ از مخاطبان 'انّما انت مذکّر' که عهد فطري مردمان با خداوند را به آنان يادآوري کرد و بعد از چند قرن که از هبوط بشر در مصداق جمعي کلي ميگذشت، چونان اسلاف خويش از ابراهيم و اسماعيل و محمد(ص)، دورهاي از جاهليت را شکست و عصر ديگري از دينداري را آغاز کرد. اين عصر تازه را بايد عصر امامخميني نام نهاد.»
در انقلاب اسلامي ايران، انقلابيون کثيرند و شايد همين فراواني، فراموشي آنها را باعث شده است. شهيد دکتر محمدجواد باهنر، در همان آغاز انقلاب، نسبت به اين فراموشي هشدار داده و گفته بود: ما گاهي براي تحليل انقلابمان سرگرم مسائل اقتصادي، نظامي و سياسي ميشويم و از آن مسائل عميق معنوي که اين انقلاب براي ما به ارمغان آورد، غافل ميمانيم و براي انسانهايي که ساخت و آن فضيلتهايي که بهوجود آورد، شايد چندان حسابي باز نکنيم، غافل از اينکه اين انقلاب، انسان ساخت و فضيلت آفريد. همچنين زماني که انسانِ انقلاب اسلامي ايران پس از انقلاب به واسطه دفاع مقدس (جنگ تحميلي) در قالب بسيج و بسيجي، تحول عميقتري را تجربه نمود، مرحوم علامه محمدتقي جعفري، با شناختي که از اين پديده شگرف داشت، با دغدغه و نگراني به شهيد دکتر مصطفي چمران، اين فراموشي را يادآور شد. ايشان نقل کرده است: در اوايل جنگ به دانشمند فرزانه شهيد دکتر مصطفي چمران گفتم: احوالات و خاطرات و وصيتهاي اين رزمندگان و شهدا را جمعآوري کنيد، حتي حرفهايي را که قبل از عمليات و قبل از شهادت يا در حين شهادت به زبان جاري ميکنند، همه را ثبت و ضبط نماييد و در مجموعهاي خاص منتشر کنيد، زيرا:
اولاً: در علوم انساني در مورد اين حالات بسيار تحقيق ميشود و بنابراين اين حالات به کار ميآيند. چون علوم انسانشناسي هنوز نتوانسته است همه اينگونه پديدهها و استعدادها و حالات انساني را دريابد تا در مورد انسان و شناخت آن، از آنها بهره ببرد، لذا اين وقايع و حالات کمک بزرگي است به علوم انساني.
ثانياً: حفظ و نگهداري اين مجموعه، سند تاريخي اين جنگ است که نسلهاي آينده با ملاحظه آن ميفهمند هدف رزمندگان چه بوده است و ديگر، بازيگران تاريخ نميتوانند از آن سوءاستفاده کنند و ريخته شدن اين همه خون مقدس را در راه دموکراسي تفسيرنشده و اصطلاحبافيهايي از اين قبيل قلمداد کنند، بلکه اين مجموعه گواه خوبي است بر اينکه اين رزمندگان با انگيزههاي مقدس ديني مانند يا الله، يا محمد، يا علي، يا زهرا (عليهمالسلام) دست از جان شستهاند. درواقع، انسان انقلاب اسلامي ايران نه عملگراي صرف است و نه انديشهورز تنها، بلکه خواست خداجويي، از او موجودي عجيب و ناشناخته ساخته است؛ خصوصاً که اين هدف را در دنياي مدرن و با چالشگري با آن دنبال کرده است.
به طور مشخص، انسان انقلاب اسلامي با الهام از آموزههاي اسلامي، تعريف و موقعيت انسان در علوم جديد را نقد کرد؛ انساني که ميکوشيد خود را تربيت کند تا بتواند با دست کشيدن از منيّت و خودخواهياش، «آزادي عقل» و «قدرت عمل» بيابد و زندگياش را آنگونه که بايد، بسازد. پشتوانه اين حرکت نيز باور به اين سخن حکيمانه امامخميني(ره) بود: «در قيام لله است که معرفت الله حاصل ميشود.» بنابراين، انسان انقلاب اسلامي ايران، پويايي و «شدن» را اراده و تجربه کرده است؛ تجربهاي که توقفي برايش متصور نيست و پيوسته او را در معرض چالشهاي سخت قرار ميدهد و از او انساني آبديده ميسازد. چنين جرأتي، شکوفايي و باروري انسانهاي معمولي و ساده را در پي داشت که قهرمان بودن و اسوه شدنشان در سادگيشان معنا ميشود. شهيد بهشتي حيرت خويش را از اين تحول انسانساز اينگونه گفته بود: «انقلاب اسلامي به ما نشان داد که انسان چه گنجينه پُري است. چقدر استعداد دارد، چقدر نيرو دارد، وقتي به حرکت ميافتد، چقدر توان دارد و چقدر قدرت دارد.»اين سخنان، مشابه حيرت شکسپير در نمايشنامه هملت است: «چه شاهکاري است هر انسان! چه فرد شکوهمندي! چه توانايي بيپاياني! چه دقيق و ستايشانگيز است در صورت! در حرکت! در عمل چقدر به فرشتگان ميماند! دركش بسان خداوند است! زيبايي جهان! اشرف مخلوقات!»
البته نبايد فراموش کرد که شگفتي از انسان انقلاب اسلامي، ناشي از شوق او براي به ظهور رساندن وديعهاي است که خداوند به او اعطا کرده است. شهيد بهشتي ميافزايد: انقلاب به ما نشان داد که سرنوشت ما به دست کسي ساخته ميشود، به دست خود ما. اين ما هستيم که اگر در صحنه حضور داشته باشيم، اگر از اداي وظيفههايمان غفلت نکنيم، خودمان سرنوشت خودمان را ميسازيم.
باور به اثرگذاري، اراده و آگاهي در تاريخ، احياي تکليف انسان در قبال حيات است. مرور خاطرات و دقت در زمزمهها و گفتههاي انقلابيون و رزمندگان به خوبي نشاندهنده احياي نگرش توحيدي و جدي گرفتن مبارزه با خودخواهيها، نه تنها به صورت رفتار فردي، بلکه به مثابه رفتاري شايسته و ضرور براي جمع در عرصه حيات اجتماعي است. امري که در فردگرايي انسان در علوم انساني (جديد) ناياب است. چنين تحولي از ديد غربيان سحرآميز بود؛ زيرا وقتي کسي از مرگ نهراسيد، قدرت شکستناپذيري مييابد که ديگر نميتوان با ابزاري مادي او را تحت فشار قرار داد. بيجهت نبود که آمريکاييها در آمريکا به اين باند قرمز پيشاني، «باند سحرآميز» (Magic Band) ميگفتند. آنچه انسان انقلاب اسلامي ايران را برميانگيخت، احساس رسالتي بود که از تغيير در نحوه نگريستن او پديد آمده بود. جور ديگر نگاه کردن، از دشوارترين مسائل در روابط انساني و تفاهم ميان آدميان است؛ چراکه نميتوان به زور، نگاه و فکر ديگران را عوض کرد و فقط عملي ناشي از ايمان و اعتقادي راسخ، ميتواند تاثيرگذار باشد. مسئله اينجاست که انسان در علوم جديد نميتواند غيرمادي بنگرد. بنابراين انسان انقلاب اسلامي ايران، در «عمل» متبلور ميشود، البته راهنما و هدف آن نيز خواستههايي بهظاهر متناقضاند. ليکن بايد توجه کرد که اين تناقضها ساخته و پرداخته انديشه مغربزمينيان ميباشد، نظير تغاير علم و دين، دين و سياست، سياست و اخلاق. با وجود اين، انسان انقلاب اسلامي ايران ميخواهد باورها و خواستههايش را عملاً «تجربه» نمايد و در اين مسير حساسيت اصلي، پرهيز از شناخت انسان و ارج نهادن به او، خارج از حدود و جايگاه آن است؛ يعني وصفي که کمابيش در علوم جديد اتفاق افتاده است.
نتيجه
انسان در عصر جديد، زندگي در چارچوبها و ساختارهايي را تجربه کرده که ويژگي محوري در آن، نگرش ماترياليستي به عالم و آدم بوده است. دانشمندان اين عصر نيز، اعم از حوزه تخصصيشان؛ علوم انساني، يا غير آن، عملاً ناکارآمدي اين نگرش را آزمودهاند. انتقادات مختلف در قالب مکاتب انتقادي و موضعگيريهاي مخالف توسط عالمان و متخصصان در رشتههاي گوناگون، جملگي جريانهايي در جهت عکس باورها و فرضهاي علوم جديد را موجب گشتهاند. در کنار جريانهاي فکري، تحولات اجتماعي، سياسي و اقتصادي در جوامع، همچون عواملي مؤثر، پيشفرضهاي علوم جديد را به چالش کشيدهاند که از بارزترين نمونههاي آن، وقوع انقلاب اسلامي و پروراندن انسان انقلاب اسلامي در آن است.
در انقلاب اسلامي ايران، به لحاظ مباني فکري و نظري، هيچ يک از دو بُعد مادي و معنوي به نفع ديگري، حذف نشدند و در عرصه عمل نيز، با هدايت مدبرانه امامخميني(س)، رهبر کبير انقلاب اسلامي، براي اولينبار در عصر جديد، امکان تجربه کوششهاي جدي زميني و مادي مانند حراست از سرزمين، همراهِ جهتگيري معنوي و اعتقادي (دفاع از اسلام) در سطحي گسترده فراهم آمد. به فرهنگ نه به عنوان وسيله، بلکه به عنوان هدف توجه گشت و دين به عنوان منبعي فرهنگساز، ارج نهاده شد و بدينگونه علوم انساني جديد، با واقعيتهاي نويني آشنا شدند که پيش از آن با آنها بيگانه بودند. نظريات علوم اجتماعي و انساني آموختند که «فرهنگ» و به طور مشخص دين، در تحولاتِ جوامع به سوي تغييرات مثبت، بسيار مؤثر است و ازاينرو با الهام از پيروزي انقلاب اسلامي و آزمون جنگ تحميلي، نگرشهاي جديدي را نسبت به انسان و عوامل هويتبخش جوامع پذيرا شدند. بدينترتيب با پيروزي انقلاب اسلامي، انسان در علوم جديد، مورد نقد و چالش قرار گرفت و انسانِ انقلاب اسلامي، به عنوان انساني اصولگرا، با الهام از نگرش اسلامي به هستي، افق جديدي را در عصر جديد براي فهم و تربيت و هدايت انسان گشود.