علم با طعم سيب زميني

محمّدرضا فلّاح

بعد از اين‌كه رضا قرباني انشايش را خواند، آقاي حسيني از جايش بلند شد و با خطّ خوش روي تخته نوشت: "موضوع هفته آينده: مي‌خواهيد چه‌كاره شويد؟". بعد در حالي كه با دست چپش ذرّات گچ را از روي آستين راست كتش مي‌پراند، رو به ما كرد و از ما خواست در طول هفته درباره اين موضوع فكر كنيم و با تأمّل درباره اين موضوع بنويسيم. كلاس تمام شد، ولي ماجرا تازه شروع شد. هيچ‌گاه تا پيش از اين، بچّه‌ها چنين با جدّيت درباره موضوعي با هم حرف نزده بودند. اين موضوع امّا براي همه ما جذّاب بود. هر كسي چيزي مي‌گفت و شغلي را مطرح مي‌كرد.

هفته بعد فرا رسيد. هر كدام از بچّه‌ها با توجه به شرايط محيطي و خانوادگي و اجتماعي خود، شغل ايده‌آل خويش را طرح و دلايلش را بيان كرده بودند. شغل‌هاي مطرح شده متنوع بودند، اما همه در يك نقطه اشتراك داشتند و آن اين كه بچّه‌ها كوشيده بودند با همه توان خود ثابت كنند كه شغل مدّنظرشان مفيد است و گرهي را وا مي‌كند.

دغدغه مفيد بودن و سودمندي، دغدغه ارزشمندي است كه همه ما همواره درگيرش هستيم. حتّي در خريد كالاهاي خُرد نيز به دنبال آنيم كه انتخابمان سودمند باشد. هر چند اگر به خطا رويم و بهره‌اي عايدمان نشود و يا حتّي ضرر كنيم، خطّي بر خاطرمان نمي‌افتد. اما گاه زندگي، ما را بر سر دوراهي‌هايي قرار مي‌دهد كه اگر بيراه برويم، تاوان اين خطا را بايد يك عمر بپردازيم و سوگمندانه گاه تا آن دم آخر نيز آگاه نمي‌شويم كه راه رفته به تُركستان است.

همه بر سر اين دو راهي سرنوشت قرار مي‌گيرند. جويندگان علم نيز از اين قاعده مستثني نيستند. پرسشي كه ذهن اين افراد را به خود مشغول مي‌كند، اين است كه آيا آنچه مي‌خواهند بدان دل ببندند و سرمايه عمر خويش را به پايش بريزند، شايد كه نامش را علم نهند و آيا آموختن اين علم گرهي وا مي كند و منفعتي براي فرد و جامعه دارد يا مزخرفاتي است كه جامه علم پوشيده و آموزه‌هايي با طعم سيب‌زميني و بدون خاصيّت است؟

مي‌گويند روزي پيامبر وارد مسجد شدند. مردم را ديدند كه گرد مردي حلقه زده‌اند. از جماعت پرسيدند: اين چيست؟ (پيامبر حتّي نپرسيدند اين كيست كه خود دليلي دارد) مردم گفتند: او علّامه است. پيامبر باز پرسيدند: علّامه چيست؟ پاسخ دادند: او آگاه‌ترين فرد به انساب و اشعار عرب است و بيش از ديگران از حوادث دوران جاهلي اطلاع دارد. پيامبر فرمودند: نه دانستن اين علم سود دارد و نه ندانستنش ضرري در پي دارد. آنگاه پيامبر فرمودند: علم فقط منحصر به سه مورد است كه عبارتند از: آيه محكمه، سنت قائمه و فريضه عادله و هر چيزي غير از اين سه مورد فضل است.1 يعني زائد و باطل است و نسزد كه انسان عمرش را در فراگيري آن تباه كند.2

حال بايد حوزويان و دانشگاهيان از خود بپرسند آيا آنچه بدان مشغولند علم است يا مطالبي بيهوده. ترديدي نيست كه بر همه آنچه در مجامع علمي حوزوي و دانشگاهي به نام علم عرضه مي‌شود، نمي‌توان نام علم مورد نظر رسول‌الله را نهاد، اما اين امر نبايد به عاملي براي ايجاد تفرقه و شكاف ميان اين دو نهاد مهم باشد. بدترين برچسبي كه مي‌تواند يكي از اين دو نهاد به ديگري بچسباند، همين تهي بودنش از علوم است. هر دو نهاد داعيه‌دار بخشي از علوم هستند و اصلاً هويّتشان در پرداختن به علم تعريف شده است. حال اگر اين سخن مطرح شود كه يك نهاد فعاليتش علمي نيست، اين يعني درافتادن با هويت اين نهاد؛ اما دردمندانه گاه صداهاي نخراشيده‌اي به گوش مي‌رسد كه همين ياوه را در بوق مي‌كند و بر طبل جدايي ميان اين دو نهاد مي‌كوبد.

حال بدون اين كه تعصب را حاكم گردانيم، نخست به شرح اين سخن پيامبر به كمك ديگر روايات مرتبط مي پردازيم و از دريچه اين شرح، علوم موجود در حوزه و دانشگاه را به بوته نقد مي‌سپاريم تا عيار خلوص آن‌ها مشخص شود.

موضوعاتي كه روايات به فراگيري آن‌ها سفارش كرده است، موارد معدودي است كه عبارتند از: خدا، كتاب خدا، تأويل آن، امور محبوب و مكروه نزد خدا، افعال الاهي در قبال بندگان، آنچه خدا از بشر مي‌خواهد، آنچه انسان را از دين به در مي‌كند، امام، تفقّه در دين و در حلال و حرام، طبّ، نجوم، حساب، نحو، زبان عربي، شنا، تيراندازي، شعر حكمت‌آميز، عقايد درست، آيه محكمه، سنت عادله و فريضه قائمه.

تأمّل در اين روايات نشان مي‌دهد كه آنچه مطلوب است و در فرهنگ ديني به واقع علم محسوب مي‌شود، شناخت خداوند و دين او و تكاليف بندگان است. نظر اسلام اين است كه افراد، اسلام را در همه شئون عميق و از روي كمال بصيرت درك كنند؛ اعم از آنچه مربوط است به اصول اعتقادات اسلامي و جهان‌بيني و يا اخلاقيات و تربيت اسلامي و يا آداب خاص اسلامي در زندگي فردي و يا اجتماعي و تعبير تفقّه در دين كه روايات بدان اشاره مي‌كند، به همين معنا دلالت دارد؛ ولي چون در حالت عادي بشر نمي‌تواند به دين دست يابد، بايد با واسطه به مقصود برسد و در اين جا است كه بحث شناختن پيشوا طرح مي‌شود و روايات به آن سفارش مي‌كنند.

امور ديگري كه در روايات به فراگيري آن سفارش شده است، جنبه مقدّمه بودن را دارد. اين مقدّمات در مواردي چون نحو و يا زبان عربي براي شناخت خدا و دين است و در مواردي چون حساب براي عمل به تكليف و وظيفه شرعي است و گاه در علومي مانند نجوم و طبّ براي هر دو هدف سودمند است. مقدّمه بودن اين علوم به اين معنا است كه فراگيري آن به خودي خود ارزش ندارد. از اين رو است كه وقتي روايتي يادگيري نحو را سفارش مي‌كند، به دنبالش همگان را از افراط در نحو باز مي‌دارد و اين نشان مي‌دهد كه ارزش علم در نسبتش با علم اصلي سنجيده مي‌شود.

اين توضيح مي‌تواند ما را در ارزيابي علوم حوزوي و دانشگاهي ياري رساند. نخست به علوم حوزوي مي‌پردازيم.

عناوين علوم رايج در حوزه از اين قرارند: ادبيات عرب، منطق، رجال، درايه، تفسير، اصول فقه، فقه، عرفان، فلسفه و كلام.

هركدام از اين علوم, به نحوي در شناخت دين نقش دارند. ادبيات عرب از اين جهت اهميت دارد كه قرآن و حديث به زبان عربي است و بدون دانستن آن، دست‌كم در حدود متعارف استفاده از قرآن و حديث امكان‌پذير نيست. هر علمي كه در آن استدلال به كار رفته باشد، به منطق نياز دارد. علم درايه از اين جهت خوانده مي‌شود كه فرد دين‌پ‍ژوه بايد حديث‌شناس باشد و اقسام حديث را بشناسد و در اثر ممارست بسيار، با زبان حديث آشنا شده باشد. علم رجال يعني علم راوي‌شناسي. فرد بايد بداند كه ناقلان روايات آيا افراد مطمئني بوده‌اند؟ علم اصول فقه، روش صحيح استنباط از منابع فقه را در فقه به ما مي‌آموزد. فقه كه خودش علم شناخت احكام و معارف ديني است. كلام و فلسفه به بخش اعتقادي مي پردازند و عرفان راه سير و سلوك و رسيدن به خداوند را مي‌آموزد و به تبيين جهان هستي و نسبتش با خداوند همت مي‌گمارد.

با نگاهي به علوم رايج در حوزه، مي‌توان ادعا كرد كه اين علوم را تا حدودي مي‌توان مصاديقي از آن چه مدّ نظر پيامبر اسلام(ص) بوده است بدانيم؛ زيرا تمام اين علوم به گونه‌اي با شناخت دين ارتباط دارند. برخي جنبه مقدّمه بودن را دارد و برخي خود شناخت دين است. هر چند در ميان مقدّمات نيز نسبت‌ها متفاوت است و تأثير آن در شناخت دين با يكديگر تفاوت دارند.

حذف آفتي كه گريبان برخي علوم حوزوي را گرفته است، ارزش دادن‌هاي بي‌دليل به آن است. گفتيم كه برخي از اين علوم جنبه مقدمه بودن را دارد. اما گاه اين مقدمات جاي اصل را مي‌گيرند و برخي حوزويان سال‌ها در خم كوچه اين مقدّمات مي‌مانند. نمونه روشن اين سخن دو علم نحو و اصول فقه است. اين نكته مورد توجه بزرگان حوزه بوده است. مقام معظم رهبري در جمع نخبگان حوزه در سال 1374 در مورد كتاب‌هاي نحوي مي‌فرمايند:" بايد كتاب‌هاى درسى تغيير كند. بناى بر تغيير هم بايد بر صرفه‌جويى در وقت طلبه باشد. طلبه‌ى ما «مُغنى» را مى‌خواند؛ در حالى كه همين مطالبى كه در «مُغنى» است؛ مقدار لازمِ آن در كتاب كوچكتر ديگرى وجود دارد كه به زبان خيلى خوبى نوشته شده و يك نفر نويسنده‌ى معاصر، آن را نوشته است. چه لزومى دارد كه ما حرف «ابن هشام» را بخوانيم؟ اين كار، چه خصوصيتى دارد؟ «مُغنى» درسِ خارجِ نحو است. مى‌بينيد كه استدلال مى‌كند آيا «واو» براى فلان معنا مى‌آيد يا خير. فلان كس گفته است مى‌آيد، دليلش اين است. فلان كس هم پاسخ او را داده است. اين، درسِ خارج است. مگر ما مى‌خواهيم خارجِ نحو بخوانيم؟ ما مى‌خواهيم بدانيم «واو» در چه معنايى استعمال مى‌شود. اين نكته را در كتاب نوشته‌اند. چرا ما بى‌خود، در «مُغنى» يا «مطوّل» اين همه وقت تلف كنيم؟ آنچه را كه بايد در «مطوّل» ياد گرفت، در كتابى حدود يك دهم «مطوّل» هست. آن را بخوانيد."3

همين دغدغه در مورد علم اصول هم مطرح است و حتي برخي بزرگان با هدف پيراسته‌سازي اين علم از مطالب زائد، كتابي به نام «الاصول المهذّب» را نگاشته‌اند. در كتاب‌هاي اصولي مطالبي است كه ويژگي مقدّمه بودن را ندارند. برخي از مباحث الفاظ با وجود ارزش علمي‌شان، جايگاهي در فرايند استنباط احكام ندارند و بنابراين نبايد حضوري در كتب اصولي داشته باشند. كار بزرگي كه بايد در حوزه انجام شود، تهذيب و ويرايش جديد آثار گذشتگان است. بايد افراد كارشناس، كتاب‌ها را بازنگري كنند و آنچه در فرايند فهم دين نقشي ندارد، از كتاب‌ها بزدايند كه اگر اين آرزو برآورده شود، حوزويان مي‌توانند وقت خويش را به امور علمي مهم‌تري اختصاص دهند.

علوم حوزوي به هر روي در جهت شناخت دين تدوين شده‌اند و مي‌توان آن را به گونه‌اي از مصاديق روايت نبوي قرار داد؛ اما آيا مي‌شود علوم دانشگاهي يا به تعبير ديگر علوم طبيعي و رياضي را نمونه‌هايي از علم واقعي مورد نظر نبي گرامي(ص) تلقي كرد؟

با مراجعه‌اي دوباره به علوم مورد سفارش اهل بيتb، مواردي را مي‌بينيم كه امروزه در دانشگاه‌ها عرضه مي‌شود. سه علم طبّ، نجوم و حساب به يادگيري آن سفارش شده است. حال اين سؤال طرح مي‌شود كه تكليف بقيّه علوم چيست و ديگر اين كه اين سه علم چه جايگاهي دارند؟ آيا اين علوم ارزششان ذاتي است و يا همچون پاره‌اي از علوم حوزوي، صرفاً ارزش مقدّمه بودن را دارند؟

از ديرباز همواره جايگاه اين علوم از مسائلي بوده است كه دانشمندان به آن پرداخته اند. برخي انديشمندان بر اين باور بوده‌اند كه اين علوم نيز اگر ارزشي دارند، از اين جهت است كه در علوم شرعي به كار مي‌آيد. شهيد ثاني مي‌فرمايد: "بيشتر علوم طبيعي و رياضي مباح هستند. البته اگر جنبه مقدّمه بودن براي علوم شرعي را داشته باشد، مي‌توان گفت كه فراگيري‌اش مستحب است. ايشان در ادامه مي فرمايند كه همين علوم اگر سبب شود كه انسان نتواند علومي را كه فراگرفتنش به صورت عيني يا كفايي بر همه واجب است تحصيل نمايد، فراگيري همين علوم طبيعي و رياضي حرام است. ايشان علوم واجب به وجوب كفايي را علومي مي‌دانند كه مردم براي دينشان و زندگي روزمره به آن نياز دارند. مثال‌هايي هم كه ايشان ذكر مي‌كنند؛ طبّ و حساب است.

غزالي نيز همين نظر را دارد. وي اين دو علم را به دليل وابسته بودن مصالح دنيا به آن‌ها، محمود و نيكو مي‌خواند، ولي آموختن آن‌ها را فرض كفايت مي‌داند، اما تعمّق و توسّع در دقايق حساب و حقايق طبّ، يعني كنكاش در آنچه از آن بي‌نياز توان بود، جزء موارد زائد مي‌داند.

برخي نيز نظري حادّتر دارند. فضل‌الله بن روزبهان خنجي اصفهاني مي نويسد:" طبّ و اندكي از حساب و منطق محتاج‌اليه است، اما طبّ جهت صحت ابدان بنا بر آن كه تداوي سنت است و اما حساب به واسطه احتياج بعضي ابواب فقه به جبر و مقابله و بعضي اعمال حسابي و اما منطق به واسطه آن كه در مباحث نظر و معرفت صحّت و فساد آن بدو احتياج است... و اما علم طبّ؛ اشتغال بدان به قدر ضرورت علاج ممنوع نيست و اما حساب آنچه از آن ضروري است، علما در ابواب فقه بيان كرده‌اند. پس ثابت شد كه اصلاً تعلّم علوم فلاسفه، سواي آنچه علماي شريعت آن را داخل علوم خود ساخته‌اند، اشتغال ضروري نيست؛ بنابراين بر شيخ‌الاسلام واجب باشد كه از تعلّم آن منع كند."

با توجه به اين سخنان، مي‌توان نتيجه گرفت كه اشتغال به اين گستردگي به علوم دانشگاهي با همه تنوّعش، هر چند مي‌تواند رفاه مادّي را به دنبال بياورد، اما ضروري نيستند و از مصاديق آن علمي نيستند که پيامبر(ص) به فراگرفتن آن زگهواره تا گور سفارش کرده است؛ چرا که اين آقايان، اشتغال بيش از نياز به علوم را يا غير ضروري مي‌دانند يا حرام و پيامبر به طلب چيز غيرضروري يا حرام دستور نمي‌دهد. اگر مبناي فراگيري اين علوم، نيازهاي روزمره ديني باشد، با هزينه كمتري مي‌توان به اين هدف رسيد. يك نفر ابوريحان كافي بود تا نيازهاي يك شهر را برآورده سازد. خود وي در مقدّمه كتابش «تحديد نهايات الاماكن لتصحيح مسافات المسكن» انگيزه تأليف اين اثر را درست كردن قبله غزنه معرفي مي‌كند.

آيا مي‌توان با مبنايي ديگر به اين علوم ارزشي بخشيد تا بتوان آن‌ها را نيز از مصاديق علم واقعي قلمداد كرد؟ آيات قرآن در اين زمينه مي‌تواند راه‌گشا باشد. خداوند در آيات قرآن، انسان‌ها را به انديشيدن در آفرينش و مخلوقات فراخوانده است و علاوه بر آن كه تمام هستي را نشانه‌اي از خود برشمرده و بشر را به تأمّل در آن دعوت كرده، مواردي را نيز به طور خاص ذكر كرده است كه از آن جمله است تطّورات جنين، روح انسان، پهنه آسمان و زمين، خورشيد و ماه و ستارگان، شب و روز، كوه‌ها، درياها و كشتي‌ها، گياهان و ميوه‌ها، پرندگان، زنبور عسل، اعضاي بدن و ... . اگر بخواهيم تأمّل درباره هر كدام از اين علوم را با دانش‌هاي دانشگاهي بسنجيم، برخي از رشته‌هاي دانشگاهي را مي‌توان نتيجه همان پديده‌هايي دانست كه قرآن به تأمّل در آن سفارش كرده است. علومي چون جنين‌شناسي، فيزيولوژي، كشتي‌سازي و صنايع دريايي، گياه‌شناسي، روان‌شناسي و صدها و هزاران علم ديگر همه با اين موضوع در ارتباطند. به همين اساس، علوم دانشگاهي را نيز مي‌توان علومي دانست كه قابليت دارند مصداق علم واقعي باشند، اما واقعاً اين علوم همين‌گونه هستند؟ اين علوم با يك شرط علوم مطلوب مي‌شوند و آن اين كه به علوم همان نگاهي شود كه قرآن دارد.

قرآن كتاب هدايت است و براي راهنمايي بشر آمده است و هر آموزه قرآن را بايد با توجه به همين نكته هادي بودن قرآن در نظر گرفت. قرآن اگر توجه بشر را به پديده هاي طبيعي جلب كرده است، از آن جهت است كه اين پديده‌ها همه آيه‌هاي الاهي هستند و ميان پديده و پديدآورنده پيوندي است. تعبير «وَ مِنْ آياته» نشان از اين دارد كه قرآن بشر را به انديشيدن در اين پديده‌ها فرا مي‌خواند، نه اين‌كه در همان بمانند، بلكه به پديدآورنده هستي برسند و با او بيشتر آشنا شوند. اما اگر قرار باشد علمي دستش از اين مبناي معرفتي خالي باشد و خود را با مبناي ديگري پيوند زده باشد، مردود است و به همين دليل است كه مي‌بينيم در طول تاريخ فقه، عالمان بسياري با علم نجوم مخالفت مي‌كردند، زيرا منجّمان تصوّر مي‌كردند كه ستارگان در حوادث عالم دخيل هستند. عالماني كه به تحريم نجوم فتوا مي‌دادند، دليل فتواي خويش را چنين بيان مي كردند كه اين تصوّر با اصل اصيل توحيد در تضاد و تنافي است و هر چه با توحيد در افتد، بايد ور افتد.

امروزه علوم دانشگاهي نيز بايد دقيقاً سنجيده شود كه آبشخور معرفتي آن چيست و آيا هستي را مخلوق الاهي مي‌داند و با همين ديد به سراغ طبيعت مي‌رود؟ سوگمندانه بايد اعتراف كرد كه" علم تجربي موجود معيوب است؛ زيرا در سيري افقي به راه خود ادامه مي‌دهد. نه براي عالم و طبيعت مبدئي مي‌بيند و نه غايت و فرجامي براي آن در نظر مي‌گيرد و نه دانشي كه خود دارد، عطاي خدا و موهبت الهي مي‌يابد. اين نگاهي كه واقعيت هستي را مُثله مي‌كند و طبيعت را به عنوان خلقت نمي‌بيند و براي آن خالق و هدفي در نظر نمي‌گيرد، بلكه صرفاً به مطالعه لاشه طبيعت مي‌پردازد و علم را زاييده فكر خود مي‌پندارد، نه بخشش خدا، در حقيقت علمي مردار است."4 بنابراين اگر علوم دانشگاهي بتواند مباني نظري و فكري خود را تصحيح كند، آن‌گاه مصداقي از علم واقعي است. در غير اين صورت، اگر فراگيري آن حرام نباشد، دست‌كم علومي هستند که نسزد انسان عمرش را در فراگيري آن تباه كند و بيش از اين كه شيريني علم را داشته باشند، طعم سيب‌زميني دارند.

 

پي‌نوشت‌ها:

1. بحارالانوار، ج 1، ص 211.

2. همان، ص 212.

3. سخنراني مقام معظم رهبري در ديدار با جمعي از نخبگان حوزه 13/9/1376.

4. منزلت عقل در هندسه معرفت يني؛ علّامه جوادي آملي؛ ج 2، نشر اسراء، 1386.