مصاحبه غيرحضوري با علّامه مصباح يزدي

وحدت حوزه و دانشگاه يعني وحدت در هدف

اشاره:

وحدت حوزه و دانشگاه از جمله مباحث بسيار مهمّي است که در سال‌هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي به طور جدي مورد توجه، دقت و تأمل صاحب‌نظران قرار گرفته است. اين توجه، البته بيش از هر چيز مرهون بينش و بصيرت بنيانگذار کبير جمهوري اسلامي بود که با نگاه ويژه خود به حوزه و دانشگاه، بر لزوم وحدت اين دو نهاد جهت اعتلاي جامعه و استحکام پايه‌هاي نظام اسلامي تأکيد مي‌کردند. ايشان با علم به اين موضوع که حوزه و دانشگاه «مبدأ تحولات يک جامعه» هستند، بر تغيير بنيان‌هاي فکري حاکم بر جامعه که حاصل استبداد 2500 ساله حاکميت شاهنشاهي بود، ‌همت گماشتند و با فراست تمام دريافتند که راه تحول فکري و معرفتي جامعه، از مسير «وحدت حوزه و دانشگاه» مي‌گذرد. از اين رو مساعي ايشان و بسياري از مريدان و همفکران معظم له بر يافتن راه‌هاي علمي و عملي در راه وحدت اين دو نهاد استوار شد و اين گونه شد که مسئله وحدت حوزه و دانشگاه به مسئله‌اي اصلي – و نه فرعي – در نظام جمهوري اسلامي تبديل شد. از جمله مريدان و همفکران امام که خود از پيشگامان بحث وحدت اين دو نهاد بوده است، «آيت‌الله مصباح يزدي» است که همواره نقشي کليدي و پيشرو در مسئله مذکور داشته است. ارائه نظرات راهگشا در راه وحدت، تنها تلاش «تئوريک» آيت‌الله مصباح به شمار نمي‌آيد، بلکه در جنبه عملي نيز، تلاش‌هاي مجاهدانه ايشان از قبيل راه‌اندازي دفتر همکاري حوزه و دانشگاه و... بر دغدغه عالمانه اين شخصيت برجستة علمي و سياسي صحّه مي‌گذارد. از اين رو مناسب ديديم تا با نگاهي به انديشه‌هاي «وحدت‌زا»ي علّامه مصباح‌ و تبيين آن در قالب يک مصاحبه غيرحضوري، به کنکاش در مورد بحث حاضر بپردازيم.

تهيه و تنظيم:‌ علي‌اکبر عالميان

 

پويا: با تشکر از حضرت استاد، همان‌گونه که مستحضريد، مسئله وحدت حوزه و دانشگاه از جمله مسائل مهمي است که پس از انقلاب اسلامي مورد توجه جدّي رهبران انقلاب به ويژه بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي و پس از ايشان حضرت آيت‌الله خامنه‌اي (حفظه الله) قرار گرفته است. بحث وحدت اين دو نهاد از مباحث جدّي و پردامنه است که جهت تبيين ابعاد و يافتن معناي صحيح آن، به نظرات جامع و علمي کارشناساني همچون حضرت‌عالي نياز مبرم احساس مي‌شود. در ابتدا، پيشينه اجمالي از چگونگي شکل‌گيري انديشة وحدت حوزه و دانشگاه را بيان فرماييد.

همه ما كم و بيش با وضع حوزه و دانشگاه در رژيم سابق آشنا هستيم. در رژيم گذشته، درست در نقطه مقابل آنچه كه مي‏بايست عمل شود، در جهت اختلاف و جدايي ميان نهادها و مؤسسات تلاش مي‏شد. براي جدايي حوزه و دانشگاه از يكديگر تلاش‌هاي بيشتري صورت مي‏گرفت، اما افراد متعهدي مانند آيت‏اللّه شهيد مطهري، شهيد دكتر مفتح، شهيد دكتر بهشتي و شهيد دكتر باهنر رحمهم‏الله به اين نقطه ضعف پي برده بودند و با فداكاري بسيار تلاش مي‏كردند كه پيوندي ميان حوزه و دانشگاه به‏وجود آورند.

كاري را كه اين بزرگان در آن زمان انجام دادند، ثمرات ارزنده‏اي به بار آورد. خداوند ارواح آن شهداي بزرگوار را با اولياي خود محشور فرمايد و پاداشي درخور كرم خود به آنها عنايت كند. به ما نيز توفيق دهد كه وظايف اجتماعي و اسلامي خود را بهتر بشناسيم و به آنها عمل كنيم. به بركت همين ارتباط محدودي كه در آن زمان ميان حوزه و دانشگاه به ‏وجود آمد، دانشجويان عزيز ما كم و بيش با فرهنگ اسلام و نظام ارزشي آن آشنا شدند و توانستند
در بُعد سياسي نيز با برادران روحاني خود همكاري‌هايي داشته باشند و ديديم كه اين همكاري‌ها چه تأثير عظيمي در پيروزي انقلاب داشت.

پس از پيروزي انقلاب، توقّع به حق ملت مسلمان ما اين بوده و هست كه اين دو مركز علمي هرچه بيشتر به هم نزديك شوند. امام امّت قدّس‏سرّه نيز هميشه تأكيد مي‏كردند كه حوزه و دانشگاه بايد با يكديگر همكاري كنند و براي رفع نقايص هم تلاش نمايند. در اين زمينه كارهايي نيز انجام گرفت كه بايد از دست‏اندركاران و كساني كه زحمت كشيده‏اند تشكر كرد، ولي آنچه مهم است اين است كه بايد به نقاط ضعف خود توجه كنيم و بدانيم كه انجام چه كارهايي لازم است و تاكنون انجام نشده است. اگر اشتباهاتي در كارها وجود دارد، بايد تصحيح شود و بيش از اين اجازه ندهيم كه جامعه انقلابي و فداكار ما كه همه چيز خود را وقف اسلام كرده است، از بركات وحدت حوزه و دانشگاه محروم بماند.

پويا: در مورد معنا و مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه تعاريف گوناگوني صورت پذيرفته است. به نظر حضرت‌عالي، معناي جامع و درست وحدت اين دو نهاد چيست؟

گاهي تصور مي‏شود كه مراد از وحدت حوزه و دانشگاه وحدت فيزيكي و خارجي است و اكنون كه نظام اسلامي به‏وجود آمده است، نظام دانشگاهي و نظام حوزوي نيز بايد در يكديگر ادغام شوند و تعدّدي در نظام آموزشي نباشد. سپس اين سؤال مطرح مي‏شود كه اين وحدت چگونه بايد صورت گيرد؟ آيا بايد يكي از آنها حذف شود و ديگري باقي بماند؟ يعني يكي مثل ديگري شود؛ مثلاً، حوزه به دانشگاه تبديل شود يا به عكس؟ يا اينكه هر دو حذف شوند و نظام تحصيلي جديدي به‏وجود آيد كه بينابين و يا جامع هر دو باشد؛ نه حوزه باشد و نه دانشگاه، بلكه جامع امتيازات هر دو باشد؟

به‏نظر مي‏رسد كه اين بحث از ريشه اشتباه است. هرگز كساني كه وحدت حوزه و دانشگاه را مطرح كرده‏اند، منظورشان وحدت فيزيكي آن دو نبوده است. آنچه معقول است و بايد تحقق پيدا كند اين است كه حوزه و دانشگاه هدف واحدي را در نظر بگيرند و براي تحقق آن دوشادوش هم تلاش كنند. اين وحدت با وحدتي كه در ميان ساير اقشار ملّت مطرح است فرقي ندارد. در آن مورد، هيچ‏كس نمي‏گويد كه مثلاً مسگرها آهنگر شوند يا آهنگرها مسگر، بلكه منظور از وحدت اين است كه همه اقشار ملت در يك جهت حركت كنند و هدف واحدي را دنبال كنند.

پويا: پس برخلاف عده‌اي که معتقدند معناي وحدت حوزه و دانشگاه تحصيل حوزويان در دانشگاه‌ها و بالعکس است، حضرت‌عالي اين برداشت را رد کرده و معتقديد منظور، وحدت در هدف است؟

همين طور است، وحدت حوزه و دانشگاه به اين معنا نيست كه مثلاً حوزه از فقه و اصول و ساير علوم خود دست بردارد و به دنبال دروس دانشگاهي برود و يا به عكس دانشگاه از دروس خود دست بردارد و دانشجويان دروس حوزوي بخوانند يا مثلاً دانشگاهي لباس روحاني بپوشد و يا روحاني لباس دانشگاهي. اين كارها ممكن است اما مطلوب نيست، زيرا ما به همه اين علوم حوزوي و دانشگاهي نياز داريم و طبعاً گروه‌هايي نيز بايد به تحصيل در آنها بپردازند. هم دانشگاهي بايد باشد و كار خود را انجام دهد و هم حوزوي، ولي در مسائل سياسي بايد با هم هماهنگ باشند و در برنامه‏ريزي‌هاي علمي مشاركت داشته باشند.

پويا:‌ اگر معناي وحدت حوزه و دانشگاه وحدت در هدف باشد، چگونه مي‌توان اين معنا را با نظام آموزشي اين دو نهاد که موضوعات آن با هم متفاوتند، تطبيق نمود؟

حوزه و دانشگاه بايد مثل دو خط موازي با هم حركت كنند و در مواردي كه بين دستاوردهاي هر دو تلاقي حاصل مي‏شود، بايد همكاري‌ها قوي‌تر شود، نه اينكه برخورد و تضادّي بين آنها پيش آيد؛ مثلاً هدف رشته‏هاي علوم انساني و تجربي يكي است و آن تأمين نيازهاي علمي كشور است، ولي هر كدام شيوه خاصي در تحقيق دارد. شيوه تحقيق در يكي آزمايشگاهي است و در ديگري مصاحبه، پرسشنامه و... .

ما مي‏توانيم دو بخش آموزش داشته باشيم؛ يكي آموزش علومي كه مستقيماً با دين در ارتباط است يا از دين تغذيه مي‏شود و يا دين را تقويت مي‏كند و در خدمت پيشرفت دين است و بخش دوم علومي كه مستقيماً با دين سروكار ندارد، ولي به صورت غير مستقيم در خدمت دين و متديّنين قرار مي‏گيرد. هر كدام از اين دو بخش آموزش، ويژگي‌هاي خود را دارد، به خصوص با توجه به اينكه روش تحقيق در آن دو بسيار متفاوت است. به طوركلي روش تحقيق در علوم اسلامي نقلي و تاريخي است، برخلاف روش تحقيق در علوم دانشگاهي كه عمدتاً تجربي مي‏باشد.

به هر حال، اين‌گونه تفاوت‌ها اقتضا دارد كه دو نوع آموزش وجود داشته باشد و وحدت هدف، موجب ادغام آنها در يكديگر نمي‏شود، چون معناي وحدت هدف اين است كه هر دو جهت‌گيري واحدي داشته باشند و با يكديگر احساس بيگانگي نكنند، به يكديگر كمك كنند، امكانات تحقيق و تدريس را با يكديگر مبادله كنند، از تجربيات هم استفاده نمايند، از نقاط قوّت يكديگر آگاه شوند و بخش‌هاي قابل اقتباس را از يكديگر بگيرند و در قسمت خود پياده كنند و بالاخره در مسائل سياسي و اجتماعي هماهنگ باشند.

پويا: حضرت استاد! چرا علي‌رغم اين همه تلاش و کوشش که در سال‌هاي پس از انقلاب جهت نهادينه شدن وحدت اين دو نهاد صورت گرفته، هنوز به طور کامل اين وحدت محقّق نشده است؟

گرچه بحمدالله تاكنون گام‌هاي بلندي در راه وحدت اين دو مركز علمي برداشته شده است، ولي آن اهدافي كه مورد نظر بوده، به طور كامل به دست نيامده است. عوامل زيادي در اين مسئله دخالت داشته‏اند و شايسته است كه در جاي خود به صورت مبسوط مورد بحث قرار گيرد؛ ولي در اين‌جا به اختصار برخي از عوامل ذكر مي‏شود:

1. عدم حضور فعّال روحانيون برجسته در «ستاد انقلاب فرهنگي» يكي از آن عوامل است. از همان آغاز، اعضاي روحاني ستاد انقلاب فرهنگي برخي به شهادت رسيدند و برخي ديگر به دليل وجود گرفتاري‌ها و مسئوليت‌هاي ديگر نتوانستند در ستاد حضوري فعّال داشته باشند؛ در نتيجه خط مشي ستاد به‏گونه‏اي ترسيم و دنبال شد كه نه تنها با وحدت حوزه و دانشگاه سازگار نبود، بلكه تا حدودي در جهت مخالف آن نيز بود.

تنها كاري كه به دليل حضور روحانيون در ستاد مزبور انجام شد، اضافه كردن دروس معارف اسلامي به دروس دانشگاهي بود. از بدو تأسيس ستاد به آنها تذكر داده مي‏شد كه ضرر عمل به شيوه‏اي كه در پيش گرفته بودند، بيش از نفع آن است. اگر قرار است كه دروس معارف اسلامي جزو دروس دانشگاهي باشد، بايد از ابتدا به فكر كتاب و استاد بود؛ اما متأسفانه به اين مسائل توجهي نشد. در نتيجه، هنوز هم در اين زمينه مشكلات فراواني وجود دارد، هم از نظر كتاب و متون درسي و هم از نظر استادان كارآمد.

2. رفتار برخي از افراد عامل ديگري است كه روند وحدت حوزه و دانشگاه را دچار مشكل ساخته است. افرادي هستند كه متأسفانه گاهي در دانشگاه، حتي در دانشكده الهيّات سخناني را مطرح مي‏كنند كه نظام جمهوري اسلامي و عقايد ديني را زير سؤال مي‏بردند؛ ولايت فقيه را فاشيسم، ضد دموكراسي و نظامي چماق به دست مي‏خوانند و بالاتر از آن، در مورد قرآن كريم مي‏گويند: «دليلي نداريم كه قرآن راست باشد و اصلاً معجزه، خلاف علم است». در اثر القاي اين‌گونه شبهات، عده‏اي از دانشجويان از نماز و عقايد ديني خود دست كشيده‏اند و عده‏اي ديگر نيز دچار شكّ و ترديد شده‏اند. اگر حوزه و دانشگاه دست به دست هم مي‏دادند و با يكديگر همكاري فعّالانه‏اي داشتند، كار به اين‌جا نمي‏رسيد. البته هنوز هم فرصت باقي است و «جلوي ضرر را هر وقت بگيريم، سودمند است».

3. يكي از موانع تحقق كامل اين وحدت نقايصي است كه در حوزه و روحانيت وجود دارد. وقتي دانشجو شبهه خود را از روحاني بپرسد و پاسخ مناسبي دريافت نكند و يا برخورد نادرستي از او ببيند، نسبت به اصل دين ترديد خواهد كرد و با خود خواهد گفت: «اگر دين و مسائل اخلاقي واقعيت داشت، ابتدا خود روحانيون بايد بدان عمل مي‏كردند، پس چگونه دين را از كسي بياموزم كه خود بدانچه مي‏گويد عمل نمي‏كند؟» اگر چنين چيزي پيش آيد، چه اميدي وجود دارد كه عقايد
اسلامي و آرمان‌هاي انقلاب پابرجا بماند؟ جاي آنها در دل است و وقتي دل به شك بيفتد و به شكل صحيح تغذيه نشود، اعتقاد خود را از دست خواهد داد.

پويا: حوزه و دانشگاه جهت برداشتن موانع پيش رو و هرچه نزديک‌تر شدن با هم، چه راه‌کارهايي را بايد مدّ نظر قرار دهند؟

در اين مورد، هر چند مي‌توان راه‌کارهاي مختلفي را مورد اشاره قرار داد، اما به نظر مي‌رسد دو راهکار را مي‌توان به صورت خاص مورد تأکيد قرار داد. يكي از وجوه همكاري حوزه و دانشگاه، مبادله استاد در زمينه‏هايي است كه مي‏توانند به يكديگر كمك كنند. امروزه از يك‏سو در دانشگاه‌هاي كشور دروسي تحت عنوان «معارف اسلامي» و عناويني مانند آن گذاشته شده است كه اصالتاً در حوزه و روحانيون مي‏باشد و دانشگاه‌ها مي‏توانند در اين موارد از استادان حوزه‏هاي علميه استفاده كنند. از سوي ديگر نيز حوزه‏هاي علميه مي‏توانند براي تبيين ديدگاه‌هاي اسلام در مسائل علوم انساني، از استادان محترم دانشگاه‌ها كمك بگيرند. يکي ديگر از وجوه همکاري اين دو نهاد، مبادله تحقيقات است.

بعضي ا ز رشته‏هاي تخصّصي حوزه و دانشگاه، ارتباط چنداني با يكديگر ندارند، لذا همكاري جدّي در اين زمينه‏ها عملي نخواهد بود، چون موضوع آنها با يكديگر بيگانه است؛ مثلاً حوزه نمي‏تواند در مسائل پزشكي و مهندسي به دانشگاه كمك كند، همچنان كه دانشگاه نمي‏تواند در رشته‏هايي خاص به حوزه كمك نمايد. نقطه مشتركي كه بين حوزه و دانشگاه وجود دارد، علوم انساني است. در زمينه علوم انساني، هم علماي حوزه‏هاي علميّه مي‏توانند اظهار نظر كنند و هم متخصّصان دانشگاهي.

دين درباره علومي مانند اقتصاد، حقوق، سياست و از اين قبيل كه از رشته‏هاي تخصّصي دانشگاهي است، اظهار نظر كرده و حتي بخش مهمّي از آيات قرآن مربوط به اقتصاد است و بدينسان ديگر رشته‏هاي علوم انساني. لازم است علماي حوزه و دانشگاه در اين زمينه‏ها اظهارنظر كنند و به سخنان يكديگر گوش فرادهند و از طريق مبادله تحقيقات، به نتايج مثبتي دست يابند.

پويا: آيا در اين راستا، تلاش عملي انجام شده است؟

بله، در اين راستا كارهاي ارزنده‏اي انجام شده است. يكي از اين كارها تأسيس «دفتر همكاري حوزه و دانشگاه» مي‏باشد. طرح تأسيس اين دفتر از سوي حوزه داده شد و حوزه بدين وسيله صلاحيت خود را براي ارائه طرح به منظور بهبود مسائل فرهنگي اثبات كرد. ثمره وجود اين دفتر، علاوه بر تفاهم‌هايي كه بين استادان حوزه و دانشگاه به‏وجود آورد، كتاب‌هايي بوده كه بعضي از آنها منتشر شده است و برخي ديگر نيز به زودي منتشر خواهد شد. كتاب‌هاي درآمدي بر جامعه‏شناسي اسلامي، درآمدي بر اقتصاد اسلامي و... تاكنون از سوي اين دفتر منتشر شده است. اين تلاش‌ها ثمرات بسياري براي جامعه ما به ويژه دانشگاه به بار آورد، ولي بايد گفت كه آنچه انجام شده، در برابر آنچه كه بايد انجام شود، بسيار اندك است.

پويا: آيا حوزويان و دانشگاهيان تنها با مبادله استاد و تحقيقات مي‌توانند به هم نزديکتر شوند و آيا در اين راه آسيب و چالشي اين دو نهاد را تهديد نمي‌کند؟

نكته‏اي كه در اين‌جا بايد بدان اشاره شود، اين است كه با آن‌كه در مؤسسات آموزشي دانشگاه و حوزه نقاط مثبت فراواني وجود دارد و خدمات ارزنده‏اي به خصوص پس از پيروزي انقلاب اسلامي انجام گرفته است، ولي هر نهاد زنده‏اي بايد هميشه درصدد باشد تا نقاط ضعف خود را بشناسد و آنها را برطرف كند؛ همچنان كه براي خودسازي نيز ضرورت دارد كه هر فردي به عيوب خود توجه كند و حتي از ديگران بخواهد كه عيوبش را به او معرفي كنند. امام صادق عليه‏السلام مي‏فرمايد: «اَحَبُّ اِخْوَاني اِلَي مَنْ اَهدي اِلَي عُيُوبي»[1]. بهترين ارمغان دوست براي دوست خود اين است كه عيوبش را به او گوشزد كند. اگر چنين نباشد، دست كم هر فردي در حال توقف و ركود مي‏ماند و ترقّي و تعالي پيدا نمي‏كند.

جامعه نيز چنين است. هر مؤسسه، تشكيلات و نهاد اجتماعي بايد درصدد باشد كه نقاط ضعف خود را شناسايي كند و از ديگران نيز تقاضا كند كه از آن انتقاد كنند، البته انتقاد دلسوزانه و سازنده، نه انتقاد كوبنده و انتقام‌گيرانه. اگر انتقاد در فرد و جامعه وجود نداشته باشد، اولين ضرر آن ركود است كه در نهايت منجر به سقوط خواهد گرديد. ما نبايد به كارها و خدماتي كه انجام شده است، قانع باشيم. نقاط قوتي كه در مراكز آموزشي حوزه و دانشگاه وجود دارد، از نعمت‌هايي است كه خداي متعال عطا فرموده است و با تلاش مسئولان متعّهد به‏وجود آمده است و بايد از آنها قدرداني كرد؛ اما بيش از آن، بايد نقاط ضعف را پي‏جويي كرد.

مقامات حوزه و دانشگاه بايد ببينند كه چه نقاط ضعفي در كار مراكز علمي آنها وجود دارد. شناخت اين نقاط ضعف موجب مي‏شود كه تلاش بيشتري براي رفع آنها انجام گيرد. بنابراين، يكي از كارهايي كه افراد متعّهد در ارگان‌ها بايد انجام دهند، اين است كه نقاط ضعف يكديگر را گوشزد كنند.

پويا: حضرت استاد! يکي از آسيب‌هايي که متأسفانه در راه وحدت حوزه و دانشگاه وجود دارد، بي‌توجهي برخي از روحانيون در قبال مسائل دانشگاه‌هاست. همان‌گونه که فرموديد، يکي از راه‌هاي همکاري اين دو نهاد، مبادلة استاد است. اين موضوع را مي‌توان با بحث حضور طلاب و روحانيون فاضل در دانشگاه‌ها جهت رفع چالش‌هاي فکري و عقيدتي مرتبط دانست، اما متأسفانه برخي از روحانيون نسبت به اين قضيه بي‌توجهي مي‌کنند. نظر حضرت‌عالي در اين مورد چيست؟

طلاب و روحانيون بايد مواظب باشند و به مسئوليت‌هاي خود توجه كنند. مبادا روزي از آنها سؤال شود كه چرا براي اصلاح اموري كه توان انجام آن را داشتيد كاري نكرديد و جوابي نداشته باشند. با وجود آن‌كه كسب معلومات ويژه براي رفع نيازهاي فرهنگي كشور لازم است، نبايد به معلومات گذشته اكتفا كرد. در حالي كه موج شكّ و انحراف در عقايد جوانان رسوخ كرده و صلابت عقايد و افكار اسلامي را تهديد مي‏كند، شايسته نيست كه روحانيون دست روي دست بگذارند و بگويند كه بزرگان در چند دوره درس خارج شركت مي‏كردند و هر دوره كه تمام مي‏شد، دوباره در دوره جديد درس حاضر مي‏شدند تا ببينند مطلب جديدي در آن هست يا خير. نبايد گفت: به ما چه ربطي دارد كه دانشگاه چنين احتياجي دارد. اگر خداي نكرده چنين روحيه‏اي وجود داشته باشد، آيا در روز قيامت پاسخي خواهيم داشت؟

حضرت امام خميني قدّس‏سرّه با دلسوزي فراواني در نامه‏ها، بيانيه‏ها و وصيت‏نامه خود درباره حوزه و دانشگاه تأكيد كرده‏اند، ولي متأسفانه آن‌چنان كه بايد به نداي ايشان پاسخ مثبت داده نشده است.

امروز مسئولان دانشگاه‌ها مي‏گويند كه «آقايان روحاني به دانشگاه تشريف بياورند تا از علوم، معارف، اخلاق و تربيت روحانيون استفاده شود» و هيچ مانعي در سر راه اين كار وجود ندارد. اكنون ديگر زمان طاغوت نيست كه اگر روحاني پاي خود را به دانشگاه گذاشت، او را با توهين بيرون كنند؛ بلكه با عزّت و احترام از روحانيون دعوت مي‏شود. امروزه با تمام كمبودهايي كه در نظام هست و بافت‌هاي نامطلوب كه در بسياري از وزارتخانه‏ها وجود دارد، پذيرفته شده است كه به تحصيل‏كردگان حوزه علميه مدركي معادل ليسانس و فوق‏ليسانس بدهند و آنها را رسماً در دانشگاه‌ها استخدام كنند. روحانيون بايد اين فرصت‌ها را غنيمت بشمارند و خود را براي پذيرش اين مسئوليت‌ها آماده كنند.

پويا: اجازه دهيد با توجه به بحث مطرح شد، پرسشي را مطرح کنيم. به عقيدة ‌حضرت‌عالي، علت گرايش طلاب به تحصيل در دانشگاه‌ها چيست؟

پيش از انقلاب اسلامي، علت آن‌كه طلاب از حوزه اعراض مي كردند و به دانشگاه روي مي‏آوردند و احياناً لباس خود را نيز تغيير مي‏دادند اين بود كه:

1ـ حوزه هيچ ضمانتي براي آينده طلاب نداشت و معلوم نبود كه طلاب در آينده از چه موقعيتي برخوردار مي‏شوند؛ بنابراين، عده‏اي از طلاب براي گرفتن مدرك و يافتن موقعيت اجتماعي به دانشگاه روي مي‏آوردند.

2ـ تبليغات بسيار رژيم گذشته بر ضدّ روحانيت، يكي ديگر از عوامل اين مسئله بود. بيشتر كساني كه در حوزه بودند، تحصيلات جديد نداشتند و بدين سبب در برخي از آنها احساس حقارت به‏وجود مي‏آمد؛ در نتيجه حوزه را رها مي‏كردند و به دانشگاه مي‌رفتند.

پس از انقلاب هر چند عامل دوم از بين رفت، ولي عوامل ديگري به عوامل فوق افزوده شد: 1ـ دروس جديدي در دانشگاه گذاشته شد كه براي تدريس آنها بايد طلاب به دانشگاه مي‏رفتند و آنها را تدريس مي‏كردند؛ مانند تاريخ اسلام، معارف اسلامي، فلسفه اسلامي، انسان‌شناسي اسلامي، روان‌شناسي اسلامي، اقتصاد اسلامي و مانند آن‌ها كه البته برخي از اين دروس به دليل نداشتن استاد حذف شد و معارف اسلامي نيز كه به عنوان درس الزامي مطرح گرديد، با كمبود استاد مواجه گرديد. در هر صورت، با طلَابي كه براي تدريس به دانشگاه مي‏رفتند، به خوبي برخورد نمي‏شد، چه از سوي دانشجويان و چه از سوي مديريت‌ دانشگاه‌ها. با آنها به‏گونه‏اي متفاوت با استادان ديگر برخورد مي‏شد. علّت آن نيز اين بود كه طلّاب مدرك دانشگاهي نداشتند.

اين طلّاب احياناً مي‏ديدند كه برخي از معلومات را كه در حوزه نياموخته‏اند بايد بياموزند و به ويژه بايد زبان خارجي را فرا بگيرند، چون برخي دانشجويان بدون توجه به اينكه آنها در فقه، اصول، فلسفه، تفسير يا... تخصّص دارند نه در زبان انگليسي، عدم تسلّط بر اصطلاحات خارجي را نشانه كمي سواد آنها مي‏دانستند.

اين عوامل باعث شد كه گروهي از طلاب به اين فكر بيفتند كه در دانشگاه تحصيل كنند و علاوه بر آموختن زبان، مدركي نيز دريافت كنند تا مورد كم‏لطفي و بي‏توجهي قرار نگيرند.

البته رفتن طلاب به دانشگاه عوامل و انگيزه‏هاي متعدّدي دارد كه همه آنها جنبه منفي دارد و براي هيچ كدام دلايل قانع كننده‏اي نيست؛ چون اگر انسان بر طبق تكليف شرعي لازم باشد كه به حوزه بيايد و درس بخواند، با اين دلايل نمي‏تواند آن را رها كند.

پويا: لطفاً در پايان، به عنوان حُسن ختام به مقايسه بين حوزه و دانشگاه پرداخته و معايب و محاسن اين دو نهاد را ذکر بفرماييد.

هر يك از حوزه و دانشگاه، ويژگي‌هاي مثبتي دارند كه براي ديگري قابل اقتباس مي‏باشد. براي آگاهي از نقايص و محاسن اين دو مركز علمي، به مقايسه اجمالي آن دو مي‏پردازيم:

1ـ محتواي دروس

محور مباحثي كه در حوزه مطرح بوده و هست، اسلام و مسائل مرتبط با معارف اسلامي است. به فقه و اصول بيش از علوم ديگر بها داده مي‏شود و علوم ديگري مانند تفسير قرآن كريم، فلسفه، عرفان و... نيز كم و بيش مطرح است. پيش از انقلاب، در دانشگاه‌ها يا اصلاً از اسلام خبري نبود و يا در بعضي از دانشكده‏ها، اسلام به صورت غيرمطلوبي مطرح مي‏شد.

دانشكده الهيّات نيز كه به مسائل اسلامي مي‏پرداخت، از محتواي مطلوبي برخوردار نبود و دانشجوياني كه از جاهاي ديگر وامانده بودند، به اين دانشكده مي‏رفتند تا مدركي بگيرند و از آن استفاده كنند و واقعاً چنين نبود كه اين دانشجويان براي فراگيري الهيّات و معارف اسلامي بدانجا رفته باشند. دور از باور است اگر بگوييم كه در ميان هزاران دانشجويي كه در طول چندين سال در اين دانشكده درس خوانده‏اند، مي‏توان چند نفري يافت كه با اين هدف به آنجا رفته باشند.

در دانشكده‏هاي علوم انساني كه بايد به مصالح اسلام و مسلمانان توجه كافي داشته باشند، هرگز به مسائل اسلامي توجه نمي‏شد، بلكه به عكس در نقطه مقابل آن حركت مي‏كردند. اين يك تفاوت اساسي بين حوزه و دانشگاه بود كه محور دروس حوزه معارف اسلامي بود، ولي در دانشگاه اگر ضدّ آن نبود، معارف اسلامي هم نبود. اين تفاوت تأثير خود را در فارغ‏التحصيلان حوزه و دانشگاه نيز مي‏گذاشت. محصّلان‏ حوزه‏هاي علميّه، به مقتضاي طبيعت دروس خود، آشنايي بيشتري با اسلام پيدا مي‏كردند و بر خلاف آن، دانشجويان از معارف اسلامي باز مي‏ماندند. اگر در دانشگاه استادان يا دانشجوياني بودند كه به اسلام گرايش داشتند و با معارف اسلامي آشنا بودند، اين معارف را مستقيم يا غير مستقيم از حوزه مي‏گرفتند؛ يعني يا خود سابقه طلبگي داشتند و يا از طريق علماي حوزه و كتب آنها با اسلام آشنا مي‏شدند. البته امروز نيز متأسفانه در كتب دانشگاهي مطالب نادرست زيادي وجود دارد كه فرزندان، برادران و خواهران ما آنها را فرامي‏گيرند.

2ـ رابطه استاد و شاگرد

يكي از ويژگي‌هاي مثبت نظام طلبگي كه در نظام دانشگاهي كمتر وجود دارد، رابطه نزديك استاد و دانشجوست. در حوزه رابطه استاد و شاگرد، يك رابطه دوستانه يا رابطه پدر فرزندي است. رابطه استاد و شاگرد منحصر به كلاس درس نمي‏شود؛ محصّلان در مسجد، مدرسه، منزل و مجالس، با استادان خود معاشرت و همنشيني دارند و اين معاشرت‌ها باعث مي‏شود كه طلاب بتوانند به خوبي از روحيات استاد استفاده كنند و استادان علاوه بر مسائل اخلاقي، در مسائل روزمره زندگي نيز شاگردان خود را راهنمايي مي‏كنند.

كيفيت آموزش به خصوص در سطوح بالاتر، نيز به‏گونه‏اي است كه اين ارتباط را هرچه بيشتر تقويت مي‏كند. گرچه تفاوت‌هايي ميان حوزه‏ها وجود دارد، ولي روي هم رفته در سطوح بالاي حوزه‏ها، درس‌ها بيشتر به بحث شبيه است: محصّلان بر مطالب استاد اشكال مي‏كنند و استاد پاسخ مي‏دهد. گاهي طلبه‏اي كه در كلاس درس اقناع نمي‏شود، خارج از كلاس با استاد بحث مي‏كند تا به نتيجه برسد. گاهي استفاده‏اي كه استاد از محصّلان ‏مي‏كند، كمتر از استفاده محصّل از استاد نيست. حتي در سطح مراجع اتفاق افتاده است كه مرجعي فتوايي داده است، سپس با انتقاد شاگردان و در اثر بحث‌هايي كه با او كرده‏اند، نظر استاد عوض شده و فتواي او تغيير كرده است. البته اين‌گونه نيست كه اين روش اصلاً در دانشگاه وجود نداشته باشد، ولي بر اساس اطلاعات موجود كه از دانشجويان و استادان دانشگاه كسب شده است، اين شيوه آموزش در دانشگاه بسيار ضعيف است.

معمولاً در دانشگاه‌ها، دانشجويان مطلبي را كه استاد القا مي‏كند، صحيح و غيرقابل انتقاد مي‏پندارند. بسياري از فرضيه‏ها و تئوري‌هاي موجود ممكن است سال‌ها پيش در كشوري كه خاستگاه آنها بوده باطل اعلام شده باشد، ولي در كشور ما به عنوان فرضيات جديد علمي تدريس شود و دانشجويان هم آنها را اثبات‏شده و غيرقابل انتقاد بپندارند. اين يكي از نقاط مثبت نظام آموزشي حوزه است و دانشگاه بايد آن را اقتباس كند.

يكي ديگر از امتيازات آموزش حوزوي اين است كه طلاب در انتخاب استاد آزادند. هر كس بر طبق ذوق و سليقه شخصي خود استادي را انتخاب مي‏كند و در درس او شركت مي‏كند. اين مسئله در پيشرفت محصّل تأثير بسياري دارد. با آنكه در بعضي دانشكده‏ها و در برخي از دروس، دانشجويان در انتخاب استاد مختارند، اما اين خصوصيت در نظام دانشگاهي ضعيف است.

3ـ ارزشيابي و امتحانات

در گذشته، ارزشيابي و امتحان در حوزه‏هاي علميّه بسيار ضعيف بود، گرچه نقل مي‏شود كه حدود يك قرن پيش در حوزه علميّه نوعي ارزشيابي تحصيلي وجود داشته است و كساني كه مي‏خواسته‏اند مسئوليتي را بپذيرند كه متوقّف بر داشتن درجاتي از علوم ديني بوده است، بايد به نوعي از اساتيد خود تصديق مي‏گرفته‏اند. نظام دانشگاهي به شكلي جدّي، برنامه امتحان و ارزشيابي را مدّ نظر قرار مي‏دهد. حوزه‏هاي علميّه نيز بايد سعي كنند كه نوعي ارزشيابي داشته باشند. البته اين سخن به آن معنا نيست كه عين آنچه در نظام دانشگاهي وجود دارد، در حوزه نيز بايد پياده شود، سخن در اين است كه اصل اين كار مثبت است و بايد مورد توجه قرار گيرد.

4ـ محدوديت زمان تحصيل

محدوديت زماني در آموزش، هم معايبي دارد و هم محاسني. از معايب آن اين است كه همه دانشجويان و محصّلان ‏از استعداد يكساني برخوردار نيستند و زماني كه براي يك دوره تحصيلي تعيين شده است، براي افراد بااستعداد دست و پاگير مي‏شود و راه رشد و ترقّي آنها را سد مي‏كند. براي كساني هم كه استعداد كمتري دارند، مشكل ايجاد مي‏كند. از اين جهت كه اين افراد نمي‏توانند در مدّت تعيين شده مطالب لازم را بياموزند؛ در حالي كه اگر محدوديت زماني وجود نداشته باشد، كساني كه استعداد بيشتري دارند، مي‏توانند سريع‌تر پيشرفت كنند و تحصيل آنها به زمان معيني محدود نباشد و كساني هم كه استعداد كمتري دارند، ضرورتي نمي‏بينند كه با مشقّت و سختي، دوره درسي خود را بگذرانند و مي‏توانند در دوران طولاني‏تري اين كار را انجام دهند.

امّا حسن محدوديت زماني دوره‏هاي تحصيلي در اين است كه با واقعيت‌هاي اجتماعي امروز سازگار است و مسئولان امر مي‏توانند همه چيز را از قبل پيش‏بيني كنند. تنها با وجود معيّن بودن زمان دوره‏هاي تحصيلي است كه دولت مي‏تواند براي تأمين نيروهاي انساني متخصّص برنامه‏ريزي كند؛ مثلاً اگر قرار باشد براي ده سال آينده فلان تعداد پزشك تربيت شود، مي‏توان از هم‏اكنون در مورد آن تصميم گرفت و همان تعداد دانشجو را با توجه به ميزان افت تحصيلي پذيرش كرد و در سال مورد نظر نيز همان تعداد پزشكي را كه لازم است، داشته باشيم وگرنه چنانچه براي تحصيل محدوديت زماني وجود نداشته باشد و هر كس آزاد باشد كه درس‌ها را در هر مدّت زماني كه خواسته باشد تمام كند، نمي‏توان تصميم گرفت كه مثلاً در فلان سال بايد فلان تعداد پزشك داشته باشيم. يكي ديگر از مزاياي برنامه‏هاي محدود آموزش اين است كه افراد را ملزم مي‏كند كه از وقت و استعداد خود استفاده كافي را بنمايند. در همه انسان‌ها كم و بيش روحيه تنبلي وجود دارد و اگر تعهّد و الزامي در كار نباشد، انسان به سستي و تنبلي مي‏گرايد و از ذهن و استعداد استفاده كافي نمي‏شود و با وجود كوچكترين بهانه، از درس و بحث دست مي‏كشد.